نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مي جهد آتش هنوز از چهره اولاد او
عشق ازان سيلي که
در
فردوس آدم را نواخت
در
دهان شير اگر افتد، مسلم مي جهد
هر شکاري را که آن ابرو کمان خواهد نواخت
ديده خورشيد را نتوان به خون آلوده ديد
وقت آن سرخوش که چون شبنم
در
آن فتراک سوخت
مي توان صد نامه انشا کرد از راه نگاه
شبنم بي درد اگر
در
گوش گل سيماب ريخت
ترک جود اضطراري کن کز اهل جود نيست
هر که
در
کام نهنگ از بيم جان اسباب ريخت
مستي و ديوانگي و بيخودي را جمع کرد
جمله را
در
کاسه من چشم او يکبار ريخت
پيش ازين اطفال بر ديوانه سنگي مي زدند
سنگ بر ديوانه من از
در
و ديوار ريخت
لاله اي بي داغ از دل برنيايد سنگ را
کوهکن تا خون خود
در
دامن کهسار ريخت
بيش ازين اي شاخ گل بي پرده
در
گلشن مگرد
باغ مرغان چمن از رعشه گلزار ريخت
من که سنگ خاره عاجز بود
در
دستم چو موم
ديدن آن سنگدل از پنجه من زور ريخت
در
علاج درد ما رنگ از رخ تدبير ريخت
ديد تا ويراني ما را، دل تعمير ريخت
پيش ساقي هر که آب رو درين ميخانه ريخت
در
دل پاک صدف چون ابر نيسان دانه ريخت
فرصت خاريدن سر نيست
در
پايان عمر
رخت پيش از سيل مي بايد برون از خانه ريخت
چشم مخموري که ما را زهر
در
پيمانه ريخت
مي تواند از نگاهي رنگ صد ميخانه ريخت
اشک شادي عذر ما را آخر از صياد خواست
گر چه
در
تسخير ما گوهر به جاي دانه ريخت
ميهماني کرد مرغان بهشتي را به سنگ
هر که
در
پيش بط مي سبحه صد دانه ريخت
نقد خالص
در
محک جولان ديگر مي کند
برخورد از عمر هر کس سنگ بر ديوانه ريخت؟
تازه رويان غوطه
در
درياي رحمت مي زنند
خلق کن با خلق، اگر لطف خدا مي بايدت
تا چو تير از سينه چرخ مقوس بگذري
چون الف از راستي
در
کف عصا مي بايدت
موج بي پروا چه بال و پر گشايد
در
حباب؟
صائب از گردون برون رو گر فضا مي بايدت
گر چه ني زرد و ضعيف و لاغر و بي دست و پاست
چون عصاي موسوي
در
خوردن غم اژدهاست
يوسفي از چاه مي آرد برون
در
هر نفس
خاک يوسف خيز کنعان را چنين چاهي کجاست؟
هست
در
هر پرده آن جادو نفس را جلوه اي
صاحبان چشم را شمع است و کوران را عصاست
بسته
در
وا کردن دل بر ميان ده جا کمر
بندهاي دلگشاي او بر اين معني گواست
شست بر هر دل که بندد مي کشد
در
خاک و خون
با جود بي پروبالي خدنگش بي خطاست
بر دم شمشيرم از باريک بيني هاي عقل
اي خوش آن رهرو که
در
راه طلب بي رهنماست
مي رساند بوي گل خود را به دنبال بهار
گر چه از رنگ شلاين، پاي سيرش
در
حناست
در
غبار خط صفاي آن پري طلعت بجاست
گر چه شد درد اين شراب صاف، کيفيت بجاست
بحر نتواند فرو بردن کف بي مغز را
غرقه شد
در
آب يونان و همان حکمت بجاست
شش جهت از کعبه دل
در
کمند اندازيند
گر به هر جانب شود آن شاخ گل مايل بجاست
تا شکاري هست،
در
پرواز باشد چشم دام
نيست زلف يار را آرام تا يک دل بجاست
تا به کي
در
پرده باشد نيک و بد، ساغر کجاست؟
دل ز دعوي شد سياه آيينه محشر کجاست؟
خط بر آن لب فارغ است از ياد ما لب تشنگان
خضر را
در
آب حيوان فکر اسکندر کجاست؟
در
حضور حسن، خودداري نمي آيد ز عشق
شمع چون روشن شود پرواي بال و پر کجاست؟
سايه ام چون سرو بر دوش گلستان بار نيست
در
جهان آب و گل، آزاده اي چون من کجاست؟
شسته است از چشم انجم خواب، جوش مستيم
در
خم افلاک صائب باده اي چون من کجاست؟
شد ز خشکي دود ريحان
در
سفال تشنه ام
آب اگر سنگين دل افتاده است باراني کجاست؟
اين دل سرگشته را چون گوي
در
ميدان خاک
رفت سرگرداني از حد، دست و چوگاني کجاست؟
من که
در
خاموشي از آيينه مي بردم سبق
نوخطي ديدم که از هر موي من فرياد خاست
در
شکست قلب ما آن زلف و کاکل بس نبود؟
کان غبار خط مشکين هم پي امداد خاست
عشق تردست ترا نازم که
در
هر جلوه اي
کرد ويران يک جهان دل را و گردي برنخاست
بهله
در
خون غوطه زد از پيچ و تاب آن کمر
بر ضعيفان هر که دست انداز کرد، اينش سزاست
رنگ
در
رويت نماند از چشم شوخ بوالهوس
هر که با گلچين مدارا مي کند اينش سزاست
گر بسوزد ز آتش مي شرم جانان مفت ماست
گر نباشد باغبان
در
باغ و بستان مفت ماست
با نگهبان گل ز روي يار چيدن مشکل است
نيست آن روزي که شبنم
در
گلستان مفت ماست
چند خون
در
دل توان کرد آرزوي بوسه را؟
گر ز خط پوشيده گردد لعل جانان مفت ماست
خواب خوش ديدن، کند
در
چشم شيرين خواب را
مي شود چندان که خواب ما پريشان مفت ماست
گوشه گيري را به چشم خلق شيرين کرده است
خال مشکيني که
در
کنج دهان يار ماست
گر چه ما از چرب نرمي موميايي گشته ايم
هر که را ديديم صائب
در
شکست کار ماست
بحر تا سيلاب را صافي نسازد بحر نيست
هر که ما را
در
جواني پير سازد، پير ماست
صفحه قبل
1
...
2964
2965
2966
2967
2968
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن