167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • وصال شعله جانسوز در مدنظر دارد
    عبث پهلوي خود را بوريا لاغر نمي سازد
  • زبس سود از سفر برخاست در ايام ما صائب
    حنا را رفتن هندوستان رنگين نمي سازد
  • زچشم بد خطر افزون بود رنگين لباسان را
    زصحرا بيش در فانوس شمع دوربين لرزد
  • ندارد ياد چون من بيقراري صفحه دوران
    که نامم همچو دست رعشه داران در نگين لرزد
  • زعرياني عرق مي ريزد از درويش صاحبدل
    توانگر در سمور و قاقم و سنجاب مي لرزد
  • اگرچه حجت ناطق زعيسي در بغل دارد
    همان مريم به جان از تهمت ناگاه مي لرزد
  • نفس در ره نسازد راست هر کس دوربين افتد
    زفکر عاقبت دايم دل آگاه مي لرزد
  • زخواب امن صائب فتنه بيدار مي زايد
    که دورانديش در منزل فزون از راه مي لرزد
  • گراني مي کند دست تهي بر نخل بارآور
    چو افتد در ميان عاقلان ديوانه مي لرزد
  • هواي خانه مي ريزد زيکديگر حبابم را
    نفس بيهوده در ويرانيم سيلاب مي سوزد
  • زقرب شمع اگر آتش فتد در جان پروانه
    دل پر رخنه عاشق زچندين باب مي سوزد
  • به فکر کلبه تاريک ما هرگز نمي افتد
    چراغ آشنارويي که در هر خانه مي سوزد
  • ندارد حاصل بي جذبه کوشش، ورنه هر موجي
    نفس در جستن آن گوهر يکدانه مي سوزد
  • همان سرگشته چون موج سرايم در بيابانها
    به جاي سبزه خضر از رهگذر من اگر خيزد
  • زشرم آن تبسمهاي شرم آلود جا دارد
    که شکر خند گل در آستين غنچه بگريزد
  • عبوس زاهد خشک از مي گلگون نگردد کم
    مگر در سوختن چين از جبين بوريا خيزد
  • پشيماني ندارد در طلب از پاي افتادن
    درين وادي کسي کز پا درآيد بي عصا خيزد
  • بگير از آتش سوزنده تعليم سبکروحي
    که با آن سرکشي در پيش پاي خار برخيزد
  • اگر وصف سرزلف تو در طومار بنويسم
    چو شمع کشته دودم از سر طومار برخيزد
  • پي طرف کلاهش لاله دارد نعل در آتش
    زخواب ناز گل از شوق آن دستار برخيزد
  • ندارد اعتبار خاک، خون مشک در زلفش
    به يک سودا درين بازار باد از خاک برخيزد
  • ندارد حاصلي جز قبض خاطر خاک اصفاهان
    نباشد بسط در خاکي کز او ترياک برخيزد
  • غبار خط مناسب نيست آن رخسار نازک را
    مگر گرد يتيمي از در گوش تو برخيزد
  • گره گردد زبان غنچه گويا در آن محفل
    که مهر خامشي از چشمه نوش تو برخيزد
  • کدامين شعله رخسارست در خاطر ترا صائب؟
    که سقف آسمان وقت است از جوش تو برخيزد