167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • از فروغ خود خجل چون شمع در مهتاب باش
    گر به نور خود کني روشن جهان چون آفتاب
  • ترک خواب صبح کن صائب که در خون شفق
    روي مي شويد به خون از خواب شيرين آفتاب
  • در سراغ کعبه مقصد، بساط خاک را
    طي کند هر روز با بي دست و پايي آفتاب
  • مي زنم جوشي به زور باده در دير مغان
    سالها شد تا چو خم دارد مرا بر پا شراب
  • حسن سعي نوبهار از سرو و گل ظاهر شود
    مي نمايد خويش را در ساغر و مينا شراب
  • ما خمارآلودگان را بي شرابي مي کشد
    عمر ما باقي است، تا باقي است در مينا شراب
  • زاهدان خشک را چون توبه مي در هم شکست
    اين سزاي آن که مي گيرد به استغنا شراب
  • چشم عاشق خاک کوي دلستان بيند به خواب
    هر چه هر کس در نظر دارد، همان بيند به خواب
  • هر کسي را صبح اميدي است در دلهاي شب
    تشنه آب و خواجه زر، سگ استخوان بيند به خواب
  • در خيال خويشتن هر دور گردي واصل است
    ذره با خورشيد خود را همعنان بيند به خواب
  • صيد را پهلوي لاغر مي شود خط امان
    مي کشد در خاک و خون نخجير را پهلوي چرب
  • بي قراران را ازان يکتاي بي همتا طلب
    چون شود از دشت غايب سيل در دريا طلب
  • آبرو در پيش ساغر ريختن دون همتي است
    گردني کج مي کني، باري مي از مينا طلب
  • ز جوش اشک مي لرزد چو اهل حشر مژگانم
    قيامت در مصيبت خانه چشم من است امشب
  • عجب دارم که پيوند حياتم نگسلد از هم
    که پيچ و تاب زلفش در رگ جان من است امشب
  • چه سازم در سلامت خانه تجريد نگريزم؟
    مرا يک دانه و برق بلا صد خرمن است امشب
  • زين خط تازه وتر، ديده و دل آب دهيد
    که ز هر حلقه در آتش بودش نعل شتاب
  • تيغ بيداد تو هم سير ز خون مي گردد
    مي شود ماهي لب تشنه اگر سير در آب
  • پا ز سر کن که به دامن گهر آرد بيرون
    رفت هر کس که چو غواص سرازير در آب
  • دست خود را چو صدف کاسه دريوزه نکرد
    خشک شد پنجه مرجان به چه تقصير در آب
  • نظر بي جگران است ز دريا به کنار
    خار و خس را نتوان بست به زنجير در آب
  • نتوان راست نفس با دل پر خون کردن
    که گران سير بود بال و پر تير در آب
  • از غم پاي به گل رفته سرو آزادست
    کشتي هر که نگشته است زمين گير در آب
  • حيف و صد حيف که از کوتهي باد مراد
    شد چو کف، کشتي انديشه ما پير در آب
  • عمر را باز ندارد ز رواني افسوس
    مي کند پيچ و خم موج چه تأثير در آب
  • تا به بيداري و مخموري و مستي چه کني
    تو که چون چشم، دل از خلق ربايي در خواب
  • چون تواند کسي از ياد تو غافل گرديد
    که ز بي تابي دل، قبله نمايي در خواب
  • با تو يک صبح قيامت چه تواند کردن؟
    که ز هر مو، سر مژگان جدايي در خواب
  • اين مياني که به قصد تو فلک ها بسته است
    جاي دارد که ميان را نگشايي در خواب
  • رفت از دست حواس و تو همان پا بر جاي
    همرهان تو کجا و تو کجايي در خواب!
  • اين تعلق که ترا هست به آب و گل جسم
    باورم نيست که از خويش برآيي در خواب
  • هر که چون غنچه کشد دست تصرف در جيب
    اي بسا گل که بچيند ز گلستان طلب
  • فتاده است سر و کار من به دريايي
    که نه سپهر در او بي بقاست همچو حباب
  • ز باد نخوت اگر پر شود ز بي مغزي است
    سري که در خم تيغ فناست همچو حباب
  • ز بيم بوسه شکاران بوالهوس پيشه (است)
    که حرف مي زند آن چشم سرمه سا در خواب
  • گذشت عمر چو آب روان و ما غافل
    بناي خانه بر آب است و پاسبان در خواب
  • گرفت هاله در آغوش، ماه خود را تنگ
    تو هم ز اهل دلي اي تهي کنار مخسب
  • هر چند سرکش است، شود رام و خوش عنان
    حسني که شد ز حلقه خط پاي در رکاب
  • غمگين نشد دل تو ز گرد ملال من
    هر چند کرد آب گهر را گلين در آب
  • از کاکل تو آب دهد گر حباب چشم
    هر موجه اي چو زلف شود عنبرين در آب
  • از عمر برق سير بود پيچ و تاب من
    باشد به قدر سرعت رفتار، چين در آب
  • در مغز هر که سوخته است از فروغ روز
    ريحان خلد را نبود آب و تاب شب
  • از شب به روي من در توفيق وا شده است
    صائب چگونه دست کشم از رکاب شب؟
  • در بلا تن دادن از بيم بلا اولي ترست
    گردن خود را سبک کن زود از وام حيات
  • جوي شير و شهد گردد در تنش رگ زير خاک
    هر که کام خلق شيرين کرد هنگام حيات
  • آنچه مي ماند بجا از رفتگان، جز نام نيست
    نام نيکي کسب کن صائب در ايام حيات
  • من که چون شبنم ز گل بالين و بستر داشتم
    در قفس مي بايدم اکنون به آب و دانه ساخت
  • از در و ديوار مي پرسد خبر آيينه را
    گر چه طوطي خويش را ز آيينه روشن شناخت
  • اشک من تا روشناس چهره شد، در دل نماند
    همچو آن طفلي که راه کوچه و برزن شناخت
  • غوطه در خون مي زند چون ياد گلشن مي کند
    تا دل صائب حضور گوشه گلخن شناخت