نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مي شود چون نافه مويش
در
جواني ها سفيد
هر که خون خويش را سازد چو آهو مشک ناب
در
بلندي با فرودستان تواضع پيشه کن
تا چو ماه نو ترا گردون کند از زر رکاب
مي کشد از عشق، حيف خود دل بي تاب ما
مي کند خون
در
دل آتش به گرديدن کباب
دل منه بر عمر مستعجل که اسب تند را
نيست مانع از دويدن پا فشردن
در
رکاب
مي دود
در
جستجوي آب، دايم هر طرف
گر چه از آب است صائب پرده چشم حباب
مي به چشم مست او شد سرمه شرم و حيا
خون اگر
در
ناف آهوي ختن شد مشک ناب
مردم بي برگ را اسباب عيش آماده است
بستر خار است،
در
هر جا که سنگين گشت خواب
مي کند پند و نصيحت
در
گرانجان هم اثر
پاي خواب آلود از فرياد اگر خيزد ز خواب
در
سراپاي وجودم ذره اي بي درد نيست
يک سر مو نيست بر اندام من بي پيچ و تاب
از لطايف آنچه
در
مجموعه دل ثبت بود
يک قلم شد محو، غير از ياد ايام شباب
رفت گيرايي برون از دست چون برگ خزان
از قدم ها قوت رفتار شد پا
در
رکاب
کشتيش را خشکي دريا نمي بندد به خشک
از قناعت هر که
در
دل چون گهر مي دارد آب
از کمين دشمن هموار، خود را پاس دار
تيغ ها از موج
در
زير سپر مي دارد آب
حکم روشن گوهران جاري است بر دل هاي سخت
در
رگ سنگ و دل آهن گذر مي دارد آب
سينه صاف مرا هر داغ سودا عينکي است
عالمي از هر حبابي
در
نظر مي دارد آب
داغدار از رنگ نبود دامن بي رنگيش
گر چه
در
هر برگ گل، رنگ دگر مي دارد آب
سخت رويان را زبان لاف مي باشد دراز
شورش سيلاب
در
کوه و کمر مي دارد آب
زنگ کلفت از دل من باده نتوانست برد
کي رود گرد يتيمي از رخ گوهر
در
آب
مي توان دل را مصفا کرد با تردامني
گر کند آيينه را بي زنگ، روشنگر
در
آب
چون حباب آن کس که ترک سر به آساني کند
مي کند ادراک هر دم عالم ديگر
در
آب
سوز دل را گريه نتواند بر آتش آب زد
اين شرر چون ديده ماهي بود انور
در
آب
کامياب از باده نتوان شد به جام تنگ ظرف
مي شود سيراب هر کس مي گذارد سر
در
آب
ترک جود اضطراري کن کز اهل جود نيست
گر ز بيم غرق ريزد مال، سوداگر
در
آب
ديده تر مي برد از روي خوبان فيض بيش
مي کند خورشيد تابان جلوه ديگر
در
آب
از گرانسنگي صدف آسوده از طوفان بود
کف ز بي مغزي بود دايم سبک لنگر
در
آب
يکقلم حل شد مرا هر عقده مشکل که بود
تا ز فيض ساده لوحي ريختم دفتر
در
آب
مي کند دلهاي روشن را مي احمر سياه
دست مي شويد ز جان، افتاد چون اخگر
در
آب
گر شود زير و زبر از سيل صائب خانه اش
بي بصيرت همچنان گيرد گل ديگر
در
آب
چون حباب از سر دهد سامان کلاه خويش را
هرکه را باشد هواي محو گرديدن
در
آب
از شتاب عمر بي شيرازه شد اجزاي جسم
چون تواند جمع کردن خويش را روغن
در
آب؟
از ملامت مي پرستان ترک مستي کي کنند؟
نيست طوفان ماهيان را مانع از خفتن
در
آب
تلخي مرگ است شکر، مور شهد افتاده را
نيست ماهي را حياتي بهتر از مردن
در
آب
کوته انديشي است پيش پاي طوفان همچو موج
هر نفس بر خود بساط تازه اي چيدن
در
آب
چهره مه داغدار از منت خورشيد شد
چون صدف از گوهر خود خانه کن روشن
در
آب
مي دهد
در
يک دم از کفران نعمت سر به باد
هر حبابي کز تهي مغزي برآرد سر ز آب
در
سيه دل نيست اشک گرم را صائب اثر
مي شود از جوشن افزون خامي عنبر ز آب
آه سردي کشتي دل را به ساحل مي برد
در
گره دارد ز خود باد مراد اينجا حباب
در
محيط عشق باشد از سر پر خون حباب
باشد اين درياي خون آشام را گلگون حباب
در
سر بي مغز، ما را نيست چيزي جز هوا
نامه سر بسته ما پوچ باشد چون حباب
تا کي از کسب هوا
در
بحر شورانگيز عشق
هر نفس خواهي درين پرده خود چون حباب
در
ته پيراهن درياست هر عيشي که هست
سر ز دريا مي کند از سادگي بيرون حباب
گر چه هيچ و پوچ مي دانند ما را غافلان
در
حقيقت عين درياييم ما همچون حباب
گشته ايم از جستجوي بحر سر تا پاي چشم
گر چه
در
آغوش درياييم ما همچون حباب
بس که از رخسار او
در
پيچ و تاب است آفتاب
تشنه ابرست و جوياي نقاب است آفتاب
چون شود از مشرق زين طالع آن رشک قمر
بيشتر از ماه نو پا
در
رکاب است آفتاب
در
شب وصل تو مي لرزد دل چون آفتاب
تا مباد از رخنه اي آرد شبيخون آفتاب
ناخني خورده است بر دل از هلال ابروي من
زان نشيند از شفق هر شام
در
خون آفتاب
از رخت آيينه را خوش دولتي رو داده است
در
درون خانه اش ماه است و بيرون آفتاب
با تو چون گردد برابر چون ندارد
در
بساط
چشم مست و خال مشکين، لعل ميگون آفتاب
در
عوض چون ماه نو قرص تمامش مي دهم
هر که مي بخشد لب ناني به من چون آفتاب
صفحه قبل
1
...
2962
2963
2964
2965
2966
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن