167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • گزيدم با هزاران آرزو عشقش، ندانستم
    که در دل آرزو آن شعله بيباک نگذارد
  • طلسم شيشه نتواند برآمد با مي زورين
    عبث سر در سر پرشور من افلاک نگذارد
  • زشرم جلوه مستانه او سرو پا در گل
    زطوق قمريان چون دود از روزن هوا گيرد
  • چو خورشيد درخشان در زوال خويش مي کوشد
    بلند اقبال چون از زيردستان سايه وا گيرد
  • کماني کرده زه بيطاقتي در پيکر خشکم
    که چون تير هوايي استخوان من هوا گيرد
  • ميان محرم و بيگانه فرقي نيست در غيرت
    نخواهم خون من دامان آن گلگون قبا گيرد
  • زبس در خاکساري ريشه محکم کرده ام صائب
    زپا افتد اگر استاده اي دست مرا گيرد
  • نباشد در حريم حسن ره جز خاکساران را
    که جز گرد يتيمي دامن پاک گهر گيرد؟
  • مکن از تيره روزي شکوه هنگام تهيدستي
    که بي منت چنار تنگدست از خويش در گيرد
  • شود گردکسادي سرمه انصاف گوهر را
    مگر در عهد خط آن ظالم از دلها خبر گيرد
  • يد طولاست در تحصيل روزي گوشه گيران را
    وگرنه عنکبوت از تار سستي چون مگس گيرد؟
  • درين ده روزه هستي از گرفتاري مشو غافل
    که مرغ دوربين در بيضه احرام قفس گيرد
  • دم سرد خزان را حلقه بيرون در سازد
    گلستاني که رنگ از شعله آواز من گيرد
  • حديث تلخ را جاهل شراب ناب مي گيرد
    نمک در ديده بيدرد رنگ خواب مي گيرد
  • زند سرپنجه با خورشيد در هنگامه دعوي
    بر رويي که نقش از سيلي استاد مي گيرد
  • مگر از پرده غفلت حجابي در ميان آيد
    وگرنه زود دل از عالم ايجاد مي گيرد
  • تماشاي رخش در پرده مي کردم، ندانستم
    که اين آيينه از آب گهر زنگار مي گيرد
  • اگرچه شبنم اين بوستانم در عزيزيها
    غبار خاطر من رخنه ديوار مي گيرد
  • خيانتهاي پنهان مي کشد آخر به رسوايي
    که دزد خانگي را شحنه در بازار مي گيرد
  • اگرچه مانع پرواز مي باشد گرفتاري
    مرا دل در بر از ياد قفس پرواز مي گيرد
  • زبان خار تهمت کوته است از پاکدامانان
    به جرأت شمع را فانوس در آغوش مي گيرد
  • زمين سينه عاشق عجب خاصيتي دارد
    که تا سرکش نباشد نخل، در وي پا نمي گيرد
  • اگر پاي حسابي روز محشر در ميان باشد
    سر خاري ازين گلزار پاي ما نمي گيرد
  • ندارد آرزو ره در دل آزاده ام صائب
    زمين پاک من نخل تمنا را نمي گيرد
  • سبکسيري شود سيلاب را در سنگلاخ افزون
    گرانخوابي عنان زندگاني را نمي گيرد