167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • اي خم ز پرده پوشي ما در گذر که تاک
    زنجير پاره کرد ز زور شراب ما
  • نور و صفا در آب و گل ما سرشته اند
    بر روي آفتاب کشد تيغ، خشت ما
  • پوچ است در رهايي ما دست و پا زدن
    چون بند دست و پاي خدايي است بند ما
  • در وصل و هجر کار دل ما تپيدن است
    دايم به يک قرار بود بي قرار ما
  • هر سينه اي که نيست دل زنده اي در او
    بي قدرتر ز لوح مزارست پيش ما
  • دل از خدا به صنع خدا بسته ايم ما
    در کعبه دل به قبله نما بسته ايم ما
  • عاشق به ساده لوحي ما نيست در جهان
    کز وعده تو دل به وفا بسته ايم ما
  • از خال او پناه به زلفش گرفته ايم
    تن در بلا ز بيم بلا داده ايم ما
  • هستي ز ما مجوي که در اولين نفس
    اين گرد را به باد فنا داده ايم ما
  • چون صبح تا ز مشرق هستي دميده ايم
    جان در تن جهان به نفس کرده ايم ما
  • در زير چرخ ياري اگر هست بي کسي است
    پر امتحان ناکس و کس کرده ايم ما
  • صائب ز بس تردد خاطر، که نيست باد!
    در خانه ايم و رنج سفر مي بريم ما
  • در ظرف بحر رحمت حق آب و خون يکي است
    انديشه صواب و خطا مي کنيم ما
  • ابرو ز چشم و خال ز خط دلرباترست
    چندان که در رخ تو نظر مي کنيم ما
  • وا مي کنيم غنچه دل را به زور آه
    خون در دل نسيم سحر مي کنيم ما
  • هر ماه نو که از افق حسن سرزند
    در عرض يک دو هفته قمر مي کنيم ما
  • هر قطره اي که در صدف ابر رحمت است
    چون مهره گل است ز گرد گناه ما
  • زان چاشني که لعل تو در کار باده کرد
    عمري است مي مکند لب خود اياغ ها
  • بانگ جرس ز خوبي يوسف چه آگه است؟
    در کنه ذات حق نرسد قيل و قال ها
  • صائب به چشم هر که شد از فکر خرده بين
    در هيچ نقطه نيست، نباشد رساله ها
  • هر سو مرو اي ديده که چون از حرکت ماند
    رو در حرم کعبه بود قبله نما را
  • از بدگهري مي شکند گوهر رز را
    در دل چه گره هاست ز زاهد بر رز را
  • چون تيغ برهنه است چو افتد به سرش کار
    هر چند که در زير نقاب است دل ما
  • اينجا که منم قيمت دل هر دو جهان است
    آنجا که تويي در چه حساب است دل ما
  • هر چند که در هر چمن آتش نفسي هست
    صائب ز نواي تو کباب است دل ما
  • راه سلوک ما را از خار مي کند پاک
    اين آتشي که از شوق در زير پاست ما را
  • چون موجه سرابيم در شوره زار عالم
    کز بود بهره اي نيست غير از نمود ما را
  • بي مانعي کشيديم مه را برهنه در بر
    تا شد کتان هستي بي تار و پود ما را
  • چون خامه سبک مغز از بي حضوري دل
    شد بيش رو سياهي در هر سجود ما را
  • از بخت سبز چون شمع صائب گلي نچيديم
    در اشک و آه شد صرف يکسر وجود ما را
  • بسته است چشم روشن از سير، بال ما را
    چون شمع ريشه باشد در سر نهال ما را
  • آن کس که داد ما را ز آغاز آنچه بايست
    هم مي کند در آخر فکر مآل ما را
  • تا مي توان گرفتن اي دلبران به گردن
    در دست و پا مريزيد خون حلال ما را
  • هر کس ز کوي او رفت دل را گذاشت بر جاي
    مرغان بجا گذارند در باغ آشيان را
  • در آن رياض که باد بهار عدل بجنبد
    چو گل شکفته شود هر کسي که غنچه شد اينجا
  • دلم ز بيم خزان مي تپد، خوشا گل رعنا
    که در بهار پس سر نمود فصل خزان را
  • به پيچ و تاب کمر نيست رحم کوه سرين را
    چه غم ز لاغري رشته است در ثمين را؟
  • اين دام مشکيني که من در گردن او ديده ام
    آهوي مشکين مي شوند از بوي او نخجيرها
  • روزي که از مي جام را مي کردم جم روشنگري
    در زنگ صائب غوطه زد آيينه فرهنگ ها
  • اي دفتر حسن ترا فهرست خط و خال ها
    تفصيل ها پنهان شده در پرده اجمال ها
  • در ته پاي سرو مي نشأه بلند مي دهد
    ساقي سبز خوش بود باده لعل فام را
  • صبح قيامتش بود پرده خواب در نظر
    هر که به خواب بيند آن نرگس فتنه زاي را
  • مي برد در شستشوي دل يد بيضا به کار
    جمع گردد چون فروغ ماه با نور شراب
  • گر چه مي گويند باران نيست در ابر سفيد
    از طراوت مي چکد از پرتو مهتاب، آب
  • از صداي آب سنگين تر شود خواب و مرا
    قلقل ميناي مي، ريزد نمک در چشم خواب
  • مي دهد هر موج ياد از عمر جاويدان خضر
    در گره دارد دم جان بخش عيسي هر حباب
  • گر چه چشم پير کنعاني است شب از نور ماه
    صد هزاران يوسف خوش جلوه دارد در نقاب
  • جلوه مهتاب در بزم بهشت آيين شاه
    داغ دارد جوي شير خلد را از آب و تاب
  • حرف بيجا غافلان را غوطه در خون مي دهد
    مرغ بي هنگام را تيغ اجل گويد جواب
  • از تهيدستي است در مغز چنار اين پيچ و تاب
    چشم ظاهربين ز بي دردي کند جوهر حساب