نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
مي کند خون به دل گوشه نشينان جهان
خال مشکين که
در
آن کنج دهان است او را
مي توان خواند ز پشت لب او بي گفتار
سخني چند که
در
زير زبان است او را
بدن نازک او بس که لطيف افتاده است
خار
در
پيرهن از رشته جان است او را
مي کند خون به دل جوهر تيغ از غيرت
پيچ و تابي که
در
آن موي ميان است او را
صلح
در
پرده بود يار به جنگ آمده را
مده از دست، گريبان به چنگ آمده را
در
دياري که ز ارباب تميزست ز کام
غنچه آن به که کند مهر، لب دعوي را
تا به کي
در
ته زنگار بود خنجر ما؟
چند باشد چو زره زير قبا جوهر ما؟
بس که
در
جستن آن سرو روان بال زديم
نقش، چون گرد فرو ريخت ز بال و پر ما
گرد غربت کندش زنده نهان
در
ته خاک
غم به هر جا که رود از دل غم ديده ما
آرزو
در
دل ما بر سر هم ريخته است
مي رود برق، نفس سوخته از بيشه ما
عيش
در
کلبه ما بي سرو پايان فرش است
مي رود رو به قفا سيل ز ويرانه ما
چرخ پر گوهر شب تاب شد از گريه ما
ماه
در
هاله گرداب شد از گريه ما
چه عجب گر دل سنگين تو سيماب شود؟
رنگ
در
لعل تو خوناب شد از گريه ما
تو مست خواب و قدح هاي فيض
در
دل شب
تمام چشم که دستي شود بلند آنجا
در
آن چمن گل بي خار، سينه چاک کسي است
که ريخت گل به گريبان ز خار خار اينجا
چه پاي
در
گل انديشه مانده اي صائب؟
ز تخم اشک، تو هم دانه اي بکار اينجا
ز من مپرس که
در
دل چه آرزو داري
که سوخت عشق رگ و ريشه تمنا را
چنان به فکر تو
در
خويشتن فرو رفتيم
که خشک شد چو سبو دست زير سر ما را
شده است سينه ما همچو تيغ جوهردار
ز بس که آه شکسته است
در
جگر ما را
ترا که پاي گلي هست، مي به ساغر کن
که زهد خشک کشيده است
در
قفس ما را
مکن ز ساده دلي خرج چشم بد خود را
نگاه دار چو آيينه
در
نمد خود را
مکش ز دست من آن ساعد نگارين را
که خون ز دست تو بسيار
در
دل است مرا
همان که نقش مرا مي زند به تير از دور
به هر طرف که روم
در
مقابل است مرا
يکي است
در
نظر من بلند و پست جهان
ز هيچ مرتبه اي فخر و عار نيست مرا
چو رشته هر که شد از پيچ و تاب من آگاه
ز آب ديده خود
در
گهر گرفت مرا
ترا که زخم زبان نيست
در
کمين، خوش باش
که همچو خون به زبان نيشتر گرفت مرا
عجب که راه به سر وقت من برد درمان
چنين که درد گرفته است
در
ميانه مرا
درين دو هفته که
در
آتش است نعل بهار
مده چو لاله ز کف جام ارغواني را
نمي شود دل پر خون گشاده از وسعت
که شد گره به جگر آه لاله
در
صحرا
ز کوه، دامن دشت جنون پر از سنگ است
شود نصيب که تا اين نواله
در
صحرا
شده است کوچه و بازار پر ز ديوانه
به من شده است جنون تا حواله
در
صحرا
شکايتي که که مرا از بهار هست اين است
که مي کند ز تري، آب
در
شراب هوا!
نفس ز دل به لبم مي رسد به دشواري
ز بس گره شده
در
سينه ام شکايت ها
آتش کند تميز ز هم نقد و قلب را
اخلاق خوب و زشت شود
در
سفر جدا
چون خامه
در
محبت هم بس که يکدلند
از هم نمي کند دو لبش را سخن جدا
گر چرخ سفله غوطه به گوهر ترا دهد
تن
در
مده چو رشته، که لاغر کند ترا
تن
در
مده به خواب چو شبنم درين چمن
از گل اگر چه بالش و بستر کند ترا
اين نور عاريت که هلال تو بدر ساخت
در
يک دو هفته مي خورد آخر سر ترا
از پيچ و تاب، رشته به وصل گهر رسيد
در
مشق پيچ و تاب نباشد کسي چرا؟
شب زنده دار باش که شب روز روشن است
در
چشم باز، ديده شب زنده دار را
تا هست
در
چمن اثر از رنگ و بوي گل
صائب مده ز دست مي لاله رنگ را
دم را شمرده خرج
در
آيينه خانه کن
از قيل و قال تيره مکن اهل حال را
رحم است بر کسي که ز کوتاه ديدگي
جويد
در
آب و آينه آن بي مثال را
مستانه جلوه هاي تو
در
هر نظاره اي
چون موج، سر به آب بقا مي دهد مرا
اين آتشي که
در
جگر من گرفته است
از جسم خود چو شمع غذا مي دهد مرا
باشد چو نقش پاي زمين گير، برق و باد
در
کوچه اي که رفته فرو پا به گل مرا
چون کوه طور مغز مرا سرمه مي کند
برقي که
در
دل است ز سيماي او مرا
شوخي که دارد از دل سنگين به کوه پشت
مي ديد کاش صائب
در
خون تپيده را
هر چند از دهان تو حرفي است
در
ميان
نقل و شراب روح فزايي است بوسه را
دل خود به خود شکسته شود عشق پيشه را
سنگ است
در
بغل مي پر زور شيشه را
صفحه قبل
1
...
2960
2961
2962
2963
2964
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن