167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • ز خورشيد قيامت ساغري لب خشک تر دارم
    در آن وادي که از ريگ روان گيرند روغن ها
  • مباش اي رهنورد عشق نوميد از تپيدن ها
    که در آخر به جايي مي رسد از خود رميدن ها
  • مکن با عشقبازان سرکشي، بر خويش رحمي کن
    که يوسف رفت در زندان ازين دامن کشيدن ها
  • تلاش صدر کمتر کن که در بحر گران لنگر
    سبک دارد کف بي مغز را بالانشيني ها
  • سرافرازي چو شمع آن را رسد در حلقه طاعت
    که محرابش نخواهد شمع از روشن جبيني ها
  • به ذوقي باده در جام سفالين ريختم صائب
    که از طاق دل فغفور چين افتاد چيني ها
  • ز عادت پرده غفلت شود اسباب آگاهي
    که ماهي بستر و بالين کند از آب در دريا
  • به قسمت مي توان برخورد از روزي، نه جمعيت
    که از جاي دگر گردد صدف سيراب در دريا
  • غريق عشق بر گرد سر هر قطره مي گردد
    که ماهي را بود هر موجه اي محراب در دريا
  • چنين کز گرد عصيان تيره گرديده است جان من
    عجب دارم که گردد روشن اين سيلاب در دريا
  • چو دل شد آب، از دل سربرآرد آرزوي دل
    که از دريا زند سر مهر عالمتاب در دريا
  • صفاي دل مرا آزاد کرد از قيد خودبيني
    که نتوان ديد عکس خود در آب روشن دريا
  • کمي در ناز و نعمت نيست بحر رحمت حق را
    صدف دارد همين دريوزه دندان درين دريا
  • به خاموشي توان شد کامياب از صحبت گوهر
    نفس در دل گره کن همچو غواصان درين دريا
  • نباشد سخت گيري در گهر اهل سخاوت را
    گره واگردد از دل چون حباب آسان درين دريا
  • نفسم تنگ شد از باغ خوشا کنج قفس
    که در فيض گشوده است ز هر چاک آنجا
  • همه از درد طلب نعل در آتش دارند
    کوه چون ريگ روان پا به رکاب است اينجا
  • بعد ازين بر در مستي و جنون زن صائب
    که خوشي قسمت ديوانه و مست است اينجا
  • عشق در هر چه زند دست به جز دامن يار
    گر چه تسبيح بود، قيد فرنگ است اينجا
  • عجز اين نشأه، توانايي آن نشأه بود
    از صراط آن گذر در است، که لنگ است اينجا
  • جوهر تيغ تو چون مور برآرد پر و بال
    بس که در کشتن عشاق شتاب است ترا
  • خون ما گر سبب چهره آل است ترا
    در قدح ريز که چون شير حلال است ترا
  • در گذر صائب از اسباب، کز اين عبرتگاه
    هر چه با خود نتوان برد، وبال است ترا
  • سرو بالاي تو از عشق علم شد در کفر
    قمري از طوق، کمر بست به زنار ترا
  • تو به چندين نظر لطف نبيني در ما
    ما به يک ديده ز صد جا نگرانيم ترا
  • هر چه در خاطر من مي گذرد مي داني
    غافل از خويش کنم چون دل آگاه ترا؟
  • صائب آن حسن به سامان که نگنجد به خيال
    چه قدر در نظر تنگ نمايد خود را؟
  • بر جواني مخور افسوس در انجام حيات
    باده کهنه به دست آر و جوان کن خود را
  • کوه غم در دل سودازده ما صائب
    بيش از آن است که سنجيم به مجنون خود را
  • باغ را در گره غنچه نهان ساخته اند
    با خبر باش که بر هم نزني يک دل را
  • آب جان را چو گهر در گره تن مگذار
    چون گل و لاله به خورشيد رسان شبنم را
  • دو جهان رشته شيرازه ز من مي طلبيد
    بود روزي که سر زلف تو در دست مرا
  • جز در دوست که بيداري دل مي بخشد
    تکيه بر هر چه کنم باعث خواب است مرا
  • نيست در آينه ام نقش دگر جز رخ دوست
    چشم بر هر چه فتد روي نگارست مرا
  • دل پريخانه آن روي چو ماه است مرا
    يوسفي در بن هر موي به چاه است مرا
  • چون سپر، موجه شمشير به هم پيوسته است
    در مصافي که به جز سينه سپر نيست مرا
  • مي زنم بال به هم تا فتد آتش در من
    از دل سنگ اميد شرري نيست مرا
  • همه شب با دل ديوانه خود در حرفم
    چه کنم، جز دل خود نامه بري نيست مرا
  • خاطر امن به ملک دو جهان مي ارزد
    نيستم در هم اگر سيم و زري نيست مرا
  • مي توانم شرري را به پر و بال رساند
    در خور شمع اگر بال و پري نيست مرا
  • من نه آنم که گران بر دل موري باشم
    ناز در چشم تو چون خواب، گران کرد مرا
  • بس که صائب زده ام جوش ز رنگيني فکر
    در قدح چون مي سر جوش توان کرد مرا
  • دل گرفت از سر غفلت گلي از نو در آب
    سيل چندان که ز تعمير برآورد مرا
  • بحر و کان در نظرم چشم ترست و لب خشک
    رفته تا پاي به گنج از دل خرسند مرا
  • در سيه رويي ازان گشته ام انگشت نما
    که سر آمد چو قلم عمر به گفتار مرا
  • حلقه اي مي زنم از دور بر آن در صائب
    باغبان گر ندهد راه به گلزار مرا
  • چون مي کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟
    شور صد بزم بود در لب خاموش مرا
  • بحر را کرد نهان در ته سرپوش حباب
    آن که زد مهر ادب بر لب خاموش مرا
  • با جنون فارغ از آمد شد مردم شده ام
    چون کمان، زور بود قفل در خانه مرا
  • جز سر دار فنا کيست به گردن گيرد
    در همه روي زمين اين سر بي سامان را