167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • شود چون شانه هر مو بر تنش انگشت زنهاري
    اسير زلف او در خواب اگر بيند رهايي را
  • اگر در سير از چوگان يد طولي طمع داري
    درين ميدان چو گو تحصيل کن بي دست و پايي را
  • بيابان را غزالي نيست بي خلخال چون ليلي
    ز زنجير جنون پاشيدم از بس دانه در صحرا
  • تو کز ديوانگي بي بهره اي، دريوزه مي کن
    که ما را چشم شيرست آتشين پيمانه در صحرا
  • نمي انديشد از ژوليده مويي هر که مجنون شد
    که دارد پنجه شيران مهيا شانه در صحرا
  • مخور ز انديشه روزي دل خود چون شدي مجنون
    که بهر وحشيان کم نيست آب و دانه در صحرا
  • مهيا ساز از داغ جنون مهر سليماني
    نشست و خاست کن با دام و دد، يارانه در صحرا
  • به چشم هر که چون مجنون پرست از جلوه ليلي
    بود هر گردبادي محمل جانانه در صحرا
  • کنون از سايه من مي رمد آهو، خوشا روزي
    که از ناف غزالان داشتم پيمانه در صحرا
  • ز سودا آنچنان صائب به وحشت آشنا گشتم
    که خضر آيد به چشمم سبزه بيگانه در صحرا
  • ز رقص مرغ بسمل اين نوا در گوش مي آيد
    که ساحل چون شود نزديک، بازوي شنابگشا
  • سحاب تيره هيهات است بي باران بود صائب
    ز روي صدق در دلهاي شب دست دعا بگشا
  • زمين از سايه ما گر شود نيلي، عجب نبود
    که کوه قاف مي بازد کمر در زير بار ما
  • ز طوف ما دل بي درد صاحب درد مي گردد
    چراغ کشته در مي گيرد از خاک مزار ما
  • شکوه خاکساري خصم را بي دست و پا سازد
    شود باريک، دريا چون رسد در جويبار ما
  • ز بال افشاني جان اين چنين معلوم مي گردد
    که چشم دام زلفي مي پرد در انتظار ما
  • تو کز خلوت نداري بهره خرج انجمن ها شو
    که باشد در صدف چون گوهر سيراب عيش ما
  • به احوال دل صد پاره عاشق که پردازد؟
    ز تمکين گل نمي چينند طفلان در زمان ما
  • اگر در ملک صورت نيست ما را گوشه اي صائب
    سواد اعظم معني است ملک بيکران ما
  • بلند و پست عالم مي کند افزون بصيرت را
    معلم بيش در درياي بي لنگر شود بينا
  • نگردد عشق خون آشام غافل از دل پر خون
    که در هر ساغري ساقي خبر مي گيرد از مينا
  • مرا بر اختر اقبال ساغر رشک مي آيد
    که در هر گردشي جان دگر مي گيرد از مينا
  • يکي صد مي شود در پرده شرم و حيا خوبي
    شراب لاله گون رنگ دگر مي گيرد از مينا
  • ز سيما مي توان دريافت در دل هر چه مي باشد
    عيار باده را صاحب نظر مي گيرد از مينا
  • دل از اشک ندامت کن تهي در موسم پيري
    که ساقي باقي شب را سحر مي گيرد از مينا
  • نمي دانم چه در سر دارد آن معشوق بي پروا
    که مذهبها گرفت از شوخي او، رنگ مشرب ها
  • به غفلت مگذران چون شمع شب را از سيه کاري
    که دل روشن شود از گريه مستانه در شبها
  • ازان هر دم بود جايي درين ظلمت سرا سالک
    که گردد خواب تلخ از بستر بيگانه در شبها
  • ندارد خلق، با هر کس سيه شد روز او، کاري
    ز سنگ کودکان ايمن بود ديوانه در شبها
  • ز حرف پوچ دلهاي سيه را نيست پروايي
    که خواب آلودگان را خوش بود افسانه در شبها
  • ز روي انجم از شب زنده داري نور مي بارد
    تو هم چون شمع، قدي راست کن مردانه در شبها
  • پريشان مي کني جمعيت شب زنده داران را
    به زلف خود مکش اي عنبرين مو، شانه در شبها
  • ندارم خلوتي تا مي کشم تنها، خوش زاهد
    که از محراب دارد گوشه اي رندانه در شبها
  • ره خوابيده هيهات است بي شبگير طي گردد
    به مهد خواب شيرين تن مده طفلانه در شبها
  • دل افگار ما را نيست غير از داغ، دلسوزي
    ز چشم جغد دارد روشني ويرانه در شبها
  • رفيقان موافق مي برند از دل سياهي را
    حريفي نيست به از شيشه و پيمانه در شبها
  • مکن پهلو به بستر آشنا صائب چو بي دردان
    سري چون غنچه بر زانو بنه رندانه در شبها
  • ز سختي هاي عالم قانعان را هست لذت ها
    هما را استخوان در لقمه باشد مغز نعمت ها
  • شکست عشق را از صبر بر خود موميايي کن
    که در کشتي شکستن خضر را درج است حکمت ها
  • ز لنگر شهپر پرواز کشتي غوطه در گل زد
    مکن پيوند تا ممکن بود با پست فطرت ها
  • چو بي مغزان مکن در سايه بال هما منزل
    که باشد پرده روي شقاوت اين سعادت ها
  • ز دولت صلح کن زنهار با امنيت خاطر
    که در دنبال خواب امن باشد چشم دولت ها
  • هزاران عقده چون انگور در دل داشتم صائب
    به يک پيمانه مي کرد ساقي حل مشکل ها
  • غزالي نيست بي خلخال در دامان اين صحرا
    ز بس پاشيد از زور جنون من سلاسل ها
  • ضعيفان را به منزل مي رساند بي پر و بالي
    ز کف خاشاک را آماده در بحرست ساحل ها
  • ز من رو مي کند در پرده پنهان يار، ازين غافل
    که من کيفيت ديدار مي يابم ز حايل ها
  • اگر مردي مرو در پرده ناموس چون زنها
    که دود عود از خامي گريزد زير دامن ها
  • تو با اين روي آتشناک، مپسند آفتاب من
    که ماند در سياهي تا قيامت داغ روزن ها
  • به تيغ کهکشان دارد فلک نازش، نمي داند
    که مي باشد سلاح پردلان در دست دشمن ها
  • ننازم چون به بخت خود، که در عهد جنون من
    دل سنگين به جاي سنگ مي بارد ز دامن ها