167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • دل آسوده در زير فلک پيدا نمي گردد
    زشورش قطره اي گوهر درين دريا نمي گردد
  • زشوق پاي بوس بحر در سر آتشي دارم
    که سيل من غبارآلود از صحرا نمي گردد
  • ندارد راه در دلهاي قانع شورش دنيا
    که هرگز آب گوهر تلخ از دريا نمي گردد
  • شلايين است در صورت پذيري ديده حيران
    ازين آيينه عکس روي دلبر برنمي گردد
  • نگاه بي غرض با حسن در يک پيرهن باشد
    حجاب چشم مجنون پرده محمل نمي گردد
  • دل بيتاب پاس عصمت معشوق مي دارد
    به گرد شمع، اين پروانه در محفل نمي گردد
  • نگردد سنگ راه سالکان آسايش دنيا
    که سيل تندرو آسوده در منزل نمي گردد
  • غبار خاطر خلوت سراي او چرا گردم؟
    ميان دوستان ديوار و در حايل نمي گردد
  • نگردد توتيا در زير ديوار گرانجاني
    چو برگ کاه هر کس خويش را بر کهربا بندد
  • نبندد دسته گل در گلستانها کمر ديگر
    ميان خويش را چون تنگ آن گلگون قبا بندد
  • به بيداري نمي آيد زشوخي بر زمين پايش
    مگر مشاطه در خواب آن پريرورا حنا بندد
  • شود رزق هما گر استخوان من، زبيتابي
    عجب دارم دگر در استخوان مغز هما بندد
  • زخواب سير در منزل تواند زله ها بستن
    سبکسيري که جاي توشه دامن بر کمر بندد
  • خزان را غنچه اين بوستان در آستين دارد
    چمن پيرا زغفلت رخنه ديوار مي بندد
  • حجاب روي گل نظارگي را آب مي سازد
    عبث اين بوستان پيرا در گلزار مي بندد
  • زپيش ديده گستاخ ما کي دست بردارد؟
    گلستاني که در بر رخنه ديوار مي بندد
  • خرابات مغان خوش خاک عاشق پروري دارد
    که شمع آنجا کمر در خدمت پروانه مي بندد
  • چنان بيگانه است از آشنايي مشرب صائب
    که در بر آشنا چون مردم بيگانه مي بندد
  • زحسن شوخ طرفي ديده هاي تر نمي بندد
    درين دريا زشورش در صدف گوهر نمي بندد
  • نبيند داغ دشمنکامي از ايام، آگاهي
    که در ايام دولت دوستداران به ياد آرد
  • نبيند بينوايي هرگز از دوران نواسنجي
    که در ايام بي برگي گلستان را به ياد آرد
  • زکنعان روي در ديوار زندان آورد صائب
    چو يوسف سيلي بيداد اخوان را به ياد آرد
  • نباشد سرمه توفيق در هر گوشه چشمي
    کجا زاهد سر از خط لب ساغر برون آرد؟
  • نمي دانند مردم آفتابي هست در عالم
    خدا آيينه ما را زخاکستر برون آرد
  • اگرچه کوچه زنجير بن بست است در ظاهر
    گذارد هر که پادروي، زصحرا سر برون آرد