167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مشو غمگين در ميخانه را گر محتسب گل زد
    که جوش گل شراب لعل فام آورد مستان را
  • ز منع افزون شود شوق گرستن بي قراران را
    که افزايد رسايي از گره در رشته باران را
  • ز خلوت نيست بر خاطر غمي وحدت شعاران را
    گره در دل ز پيوندست دايم شاخساران را
  • مگس را بي تردد عنکبوت آرد به دام خود
    يد طولاست در تحصيل روزي گوشه گيران را
  • کدامين نغمه سنج آمد به اين بستانسرا صائب؟
    که از خجلت نفس در دل گره شد خوش صفيران را
  • چو آب زندگي جان بخش شو در پرده شبها
    مکن رسوا به احسان چهره پوشيده حالان را
  • دم جان بخش را تأثير در آهن دلان نبود
    نسازد قرب روح الله روشن، چشم سوزن را
  • شنيدن پرده پوش و حرف گفتن پرده در باشد
    ازان عاقل به از گفتار مي داند شنيدن را
  • گل نازک سرشتان زود در فرياد مي آيد
    لبي چون برگ گل بايد، لب ساغر مکيدن را
  • اگر چه کوه دارد لنگري، صد سال مي بايد
    که از من ياد گيرد پاي در دامن کشيدن را
  • ضعيفان را به چشم کم مبين در سرفرازي ها
    که تيغ تيز بر دارد ز خاک راه سوزن را
  • عيار همت ما پست ماند از پستي گردون
    نفس در سينه مي سوزد چراغ زير دامن را
  • چو قمري، سرو با آن سرکشي گيرد در آغوشش
    نپيچد هر که صائب از خط تسليم، گردن را
  • نظربندست عاشق رو به هر جانب که مي آرد
    غزالان را ببين چون در ميان دارند مجنون را
  • تو گر هموار باشي، آسمان هموار مي گردد
    که از سيلاب در خاطر غباري نيست هامون را
  • به غير از دختر رز کيست در ميخانه همت
    که بخشد گوشه اي، از خاک بردارد فلاطون را
  • نگردد ترک جست و جو حجاب روزي قانع
    گره در بال گردد دانه اين مرغ همايون را
  • ز زندان نيست پروا عشق را، معشوق اگر باشد
    به بوي گنج در خاک است استقرار، قارون را
  • در آن وادي کنم از سادگي فکر سر و سامان
    که مي بايد به پاي مرغ، سر خاريد مجنون را
  • بود چون کوهکن در عاشقي ثابت قدم هر کس
    برون آرد به جان بي نفس از سنگ شيرين را
  • سر زلفي که در دنبال دارد خط معزولي
    کم از خواب پريشان نيست چشم عاقبت بين را
  • نگاه ساده لوحان بر حرير خواب مي غلطد
    هميشه خار در جيب است چشم عاقبت بين را
  • نواي شور محشر خنده کبک است در گوشش
    چه پروا از فغان عاشقان آن کوه تمکين را؟
  • هوس را در حريم حسن رو دادن به آن ماند
    که خار از دست بيرون آورد گلزار گلچين را
  • ز قرب بوالهوس در آتشم، با آن که مي دانم
    که خواهد سوختن آن آتشين رخسار گلچين را
  • جگر را در ذوق داغش کرد گرم عشقبازي ها
    به گلشن مي دواند گرمي بازار گلچين را
  • همان زهر شکايت از لبم در وصل مي ريزد
    شکر شيرين نمي سازد مذاق طفل بدخو را
  • به اين شوقي که من رو در گلستان تو آوردم
    نگه دارد خدا از بوسه گرمم لب جو را!
  • ز خواب بي خودي بيدار کن آن چشم جادو را
    که از خط هست در طالع شکستي طاق ابرو را
  • نگيرد در تو افسون محبت، ور نه چون مجنون
    نظربند از نگاهي مي کنم رم کرده آهو را
  • هوس ريگ روان و تازه رويانند چون شبنم
    مده زنهار ره در محفل خود آن گدارو را
  • گر از عشق حقيقي هست دردي در سرت مجنون
    به چشم آهوان مشکن خمار چشم ليلي را
  • در آن کشور که گردد گوهر افشان خامه صائب
    رگ ابر بهاران طي کند طومار دعوي را
  • ز تدبير معلم دل کجا ساکن شود صائب؟
    در آن دريا که لنگر مي کند بي تاب کشتي را
  • ز تنگي در دل پر خون من شادي نمي گنجد
    ز من چون غنچه تصوير، رنگي نيست شادي را
  • قيامت مي کند در ترکتاز ملک دل، گويا
    ز طفل شوخ من دارد فلک دامن سواري را
  • گهر گرد يتيمي را دهد در ديده خود جا
    به چشم کم مبين زنهار گرد خاکساري را
  • ميان زنگي و آيينه صحبت در نمي گيرد
    به دل هاي سيه ظاهر مکن روشن ضميري را
  • گر آن شيرين سخن تلقين کند گفتار طوطي را
    سخن شکر شود در پسته منقار طوطي را
  • به خود چون مار مي پيچد، سخن چون در ميان آيد
    اگر دارد خجل طاوس از رفتار طوطي را
  • سخن چين مي کند تاريک، عيش صاف طبعان را
    مده در خلوت آيينه ره زنهار طوطي را
  • ز فکر پيچ و تاب آن کمر بيرون نمي آيم
    که هجران نيست در پي، وصل معشوق خيالي را
  • به شکر خنده اي مي پاشد اعضايت ز يکديگر
    مده چون غنچه ره در دل نسيم شادماني را
  • مده از خط غباري در دل خود ره که مي باشد
    سياهي نيل چشم زخم، آب زندگاني را
  • مده از دست در پيري شراب ارغواني را
    شراب کهنه از دل مي برد ياد جواني را
  • چه خون ها مي خورم در پرده دل تا نگه دارم
    ز چشم سوزن نامحرم اين زخم نهاني را
  • نباشد سرکشي در طبع پيران گران تمکين
    به صد من زور بردارد ز جا، طفلي کماني را
  • زر و سيم جهان در پرده دارد عمر کاهي را
    به قدر فلس باشد خار زير پوست ماهي را
  • مکن زنهار دست از پا خطا، گر بينشي داري
    که مي پرسند از هر عضو در محشر گواهي را
  • سر خاري ز شور عشق خالي نيست در گلشن
    ازو دارد همانا غنچه گل کج کلاهي را