167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • (نسيم از کار مي ماند، صبا بر خاک مي افتد
    در آن گلشن که آن سرو خرامان مي شود پيدا)
  • گراني هاي غفلت لازم افتاده است دولت را
    که در جوش بهاران خواب سنگين مي شود پيدا
  • سبکروحانه سر کن گر سبکباري طمع داري
    که در دل کوه غم از کوه تمکين مي شود پيدا
  • ز حرف عشق، صائب مي روند افسردگان از جا
    اگر در مرده ها جنبش ز تلقين مي شود پيدا
  • اگر خود را نبيند در ميان مستغرق دريا
    به هر موجي که آويزد، کناري مي شود پيدا
  • ز دست رشک هر داغي که پنهان در جگر دارم
    به صحرا گر بريزم لاله زاري مي شود پيدا
  • اگر در دل ز سوز عشق داغي مي شود پيدا
    به هر جانب که رو آري چراغي مي شود پيدا
  • چراغ لاله از صدق طلب در سنگ روشن شد
    براي سينه ما نيز داغي مي شود پيدا
  • درين موسم که صائب مي کند هنگامه آرايي
    چه خوش باشد اگر بلبل شود در بوستان پيدا
  • يکي صد شد ز خط، حسن لب ياقوت فام او
    که گردد در نگين دان بيشتر حسن نگين پيدا
  • سخن سنجيده گفتن نيست کار هر تنک ظرفي
    نمي گردد ز هر آب تنک، در ثمين پيدا
  • نبود از درد دين، زين پيش خالي هيچ دل صائب
    به درمان در زمان (ما) نگردد درد دين پيدا
  • ز چشم پر خمارش نيستم آگه، همين دانم
    که خون در دل کند لبهاي ميگونش تمنا را
  • اگر بيرون دهم خوني که پنهان در جگر دارم
    ز حيرت چشم قرباني شود گرداب، دريا را
  • دگر وحشي نگاهي مي زند پيمانه در خونم
    که هر مژگان او عمر ابد بخشد تماشا را
  • عبير پيرهن در ديده اش گرد کسادي شد
    چه خجلت ها که رو داد از تماشايت زليخا را
  • اگر چه در نظرها چون شرر بي وزن مي آيم
    گريبان مي درد بي تابي من سنگ خارا را
  • ز چاه افتادن يوسف همين آواز مي آيد
    که در صحراي پر چاه وطن، فهميده نه پا را
  • چو گرداب آن که دارد سير در ملک وجود خود
    کمند وحدت خود مي شمارد موج دريا را
  • ز شوق آنها که دارند آتشي در زير پاي خود
    گل بي خار مي سازند خارستان دنيا را
  • چنان دانسته مي بايد درين دنيا نهي پا را
    که بر موي ميان مور در صحرا نهي پا را
  • قدم بيجا نهادن در قفا دارد پشيماني
    ادا کن سجده سهوي اگر بي جا نهي پا را
  • حضور کنج عزلت گر ترا از خاک بردارد
    اگر در خلد خوانندت به استغنا نهي پا را
  • اگر چه در دو عالم نيست ميدان جنون ما
    همان بي طاقتي صحرا به صحرا مي برد ما را
  • اگر غفلت نهان در سنگ خارا مي کند ما را
    جوانمردست درد عشق، پيدا مي کند ما را
  • اگر چون قطره در درياي کثرت راه ما افتد
    خيال دور گرد يار، تنها مي کند ما را
  • به تلخي قطره ما را ز دريا ابر اگر گيرد
    به شيريني دگر در کار دريا مي کند ما را
  • ز چشم بد خدا آن چشم ميگون را نگه دارد!
    که در هر گردشي مست تماشا مي کند ما را
  • مکن تکليف سير گلستان ما گوشه گيران را
    که باغ دلگشايي هست در کنج قفس ما را
  • فغان کز طالع ناساز، چون گرداب در دريا
    ز گردش نيست حاصل غير مشتي خار و خس ما را
  • اگر چه پنجه ما را، ز نرمي موم مي تابد
    زبان آهنين در ناله باشد چون جرس ما را
  • گياه تشنه ما سنگ را در دل آب مي سازد
    به پاي خم برد از گوشه زندان عسس ما را
  • به است از باغ بي گل، گوشه زندان ناکامي
    در ايام خزان بيرون مياور از قفس ما را
  • به تيغ بي نيازي خون آهوي حرم ريزد
    سيه چشمي که در پي مي دود مرغ دل ما را
  • در آن صحرا که چون برگ خزان انجمن فرو ريزد
    به آب روي رحمت سبز گردان دانه ما را
  • در آن شورش که نه گردون کف خاکستري گردد
    ز برق بي نيازي حفظ کن کاشانه ما را
  • در و ديوار نتواند عنان سيل پيچيدن
    که منع از کوچه گردي مي کند ديوانه ما را؟
  • چنين گر عشق در دل مي دواند ناخن کاوش
    به آب زندگاني مي رساند خانه ما را
  • به ظاهر گر ز داغ آتشين دارند دوزخ ها
    بهشت جاودان در پرده پنهان است دلها را
  • نباشد در دل مرغ قفس جز فکر آزادي
    کجا انديشه آب و غم نان است دلها را؟
  • نيم از هرزه نالان چون جرس در وادي عشقش
    ز فريادي به منزل مي رسانم کاروان ها را
  • ز درد و داغ عشق آنها که مي گويند با زاهد
    ز خامي در تنور سرد مي بندند نانها را
  • که دارد اين چنين سرگشته و بي تاب دريا را؟
    که نعلي هست در آتش ز هر گرداب دريا را
  • ز شوق روي او چندان سرشک لاله گون ريزم
    که آب تلخ در ساغر شود خوناب دريا را
  • کدامين روي آتشناک يارب در نظر دارد؟
    که آتش مي جهد از ديده پر آب دريا را
  • اگر سيلاب اشک من غبار از دل چنين شويد
    تواند خاک ها در کاسه سر کرد دريا را
  • بود آسودگي در عالم آب از دهن بستن
    به ماهي خامشي بالين و بستر کرد دريا را
  • به بوسي چند شيرين کن دهان تلخکامان را
    که از خط در کمين روز سياهي هست آن لب را
  • چنان شد عام در ايام ما ذوق گرفتاري
    که آزادي بود بر دل گران اطفال مکتب را
  • نمي داند کسي در عشق قدر درد و محنت را
    که استمرار نعمت مي کند بي قدر نعمت را