167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در مصاف سخت رويان جهان سستي مکن
    قفل آهن را نمي سازد کسي مومين کليد
  • بسته شد راه سخن در روزگار عشق ما
    ورنه گل از بلبلان صد ناله رسوا شنيد
  • گردش سال است، مي در ساغر عشرت کنيد
    گوش مينا را تهي از پنبه غفلت کنيد
  • يوسف ما در ترازو چند باشد همچو سنگ؟
    اي به همت از زليخا کمتران، غيرت کنيد!
  • قامت خم چون مه نو در کمين پس خم است
    زودتر آيينه تاريک خود صيقل کنيد
  • تا بود دل در درون سينه بيتابي بجاست
    اين سپند شوخ را بيرون ازين منقل کنيد
  • کوته انديشي است ديدن اول هر کار را
    در مآل کارها انديشه از اول کنيد
  • لنگر تمکين مناسب نيست در جوش بهار
    کوه را، هم سير با ابر سبک جولان کنيد
  • تا نيفتاده است باد نوبهاران از نفس
    غنچه اي گر هست در خاطر گره، خندان کنيد
  • راحت تن پروري آزار دارد در قفا
    هر که مي ماند جدا از کاروان، خواهد دويد
  • مجو سر رشته آسايش از دنياي پروحشت
    که موج آسودگي در بحر بي لنگر نمي يابد
  • چنان شد عام در دوران چشمش وسعت مشرب
    که با سجاده زاهد ساحت ميخانه مي روبد
  • زخارستان دنيا دامن خود جمع چون سازد؟
    تن زاري که در ششدر زنقش بوريا افتد
  • سيه گرديد عالم در نظر يعقوب را صائب
    مبادا از عزيزان هيچ کس يارب جدا افتد
  • زحرف پوچ صائب صبر نبود ژاژخايان را
    زبرگ کاه آتش در نهاد کهربا افتد
  • شکوه حسن او در دستها نگذاشت گيرايي
    زجوش گل مگر چون غنچه از رويش نقاب افتد
  • چنان ناسازگاري عام شد در روزگار ما
    که مي ترسم زشبنم گل به چشم آفتاب افتد
  • مشواي تندخو غافل ز آب چشم مظلومان
    که در درياي آتش شور از اشک کباب افتد
  • هميشه درد بر عضو ضعيف از عضوها ريزد
    که برق بي مروت در نيستان بيشتر افتد
  • به دامان غرور آب زمزم گرد ننشيند
    اگر صد تشنه از پا در بيابان حجاز افتد
  • نمي سوزد دلي بر بلبل رنگين نواي من
    مگر از شعله آوازم آتش در قفس افتد
  • مرا از تندخويي يار ترساند، ازين غافل
    که از آتش سمندر در بهشت جاودان افتد
  • به بيکاري برآوردم زکار خود جهاني را
    عجب سيري است چون ديوانه در بازار مي افتد
  • قبول تربيت در هر کف خاکي نمي باشد
    وگرنه پرتو خورشيد بر ديوار مي افتد
  • مرا دلبستگي در قيد زندان فلک دارد
    برون نايد زسوزن چون گره بر تار مي افتد