167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • صائب از ما کنج عزلت را به زر نتوان خريد
    عشرت روي زمين در خانه مي يابيم ما
  • هرچه هر کس را بود در دل نهان، چون آينه
    صائب از فيض صفاي سينه مي يابيم ما
  • فيض بالادست مينا را طلب در کار نيست
    چون لب ساغر، لب از ابرام مي بنديم ما
  • مطلب ما بي دلان از چشم بستن خواب نيست
    در به روي آرزوي خام مي بنديم ما
  • نيست صائب چون شرر ما را به جان دلبستگي
    چشم در آغاز از انجام مي بنديم ما
  • معني يک بيت بوديم از طريق اتحاد
    چون دو مصرع گر چه در ظاهر جدا بوديم ما
  • چون دو برگ سبز کز يک دانه سر بيرون کند
    يکدل و يکروي در نشو و نما بوديم ما
  • هر که پا کج مي گذارد ما دل خود مي خوريم
    شيشه ناموس عالم در بغل داريم ما
  • در شکار شوخ چشمان دست و پا گم مي کنيم
    ورنه آهو را به دام خويش مي آريم ما
  • گر به پا، درد سر آن آستان کم مي دهيم
    از ره اخلاص دستي در دعا داريم ما
  • تلخکامان را به شيريني دهن خوش مي کنيم
    در زمين شور بيش از پاک مي باريم ما
  • گر چه ما را نيست وزني در نظرها چون حباب
    قدر ما اين بس که دريا را هواداريم ما
  • مي برد خاکستر ما را به سير لامکان
    آتشي کز شوق او در زير پا داريم ما
  • زان خزان خوشتر بود ما را که ايام بهار
    خار در پيراهن از نشو و نما داريم ما
  • (نان ما را شرم در درياي خون انداخته است
    گنج ها نقصان ز شرم نارسا داريم ما)
  • تا غبار خط او را در نظر داريم ما
    منت روي زمين بر چشم تر داريم ما
  • فکر ما هر روز گردد يک سر و گردن بلند
    تا نهال قد او را در نظر داريم ما
  • مي کند ما را ز روي تلخ دريا بي نياز
    قطره آبي که در دل چون گهر داريم ما
  • شيوه هاي چشم او را در نظر داريم ما
    مو به مو زان جنبش مژگان خبر داريم ما
  • ديدن پا خوشترست از بال و پر طاوس را
    عيب خود را در نظر بيش از هنر داريم ما
  • در گلستاني که خاک از باد سبقت مي برد
    از گل و شبنم وفاداري طمع داريم ما
  • يوسف ما در لباس گرگ مي آيد به چشم
    صائب از اخوان چرا ياري طمع داريم ما؟
  • در چنين راهي که مردان توشه از دل کرده اند
    ساده لوحي بين که فکر آب و نان داريم ما
  • همچنان در قطع راه عشق کندي مي کنيم
    گر چه از سنگ ملامت صد فسان داريم ما
  • گر چه مي دانيم آخر سر به سر افسانه ايم
    پنبه ها در گوش از خواب گران داريم ما
  • گر چه صائب دست ما خالي است از نقد جهان
    چون جرس آوازه اي در کاروان داريم ما
  • گر چه ما با ماه کنعان زير يک پيراهنيم
    جا ز شرم عشق در بيت الحزن داريم ما
  • گر چه ما را نيست بر روي زمين ويرانه اي
    خانه ها چون گنج در زير زمين داريم ما
  • از گريبان گل بي خار اگر سر بر زنيم
    خار در چشم از نگاه دوربين داريم ما
  • نيست چون آيينه در پيشاني ما چين منع
    زشت و زيبا را به خود هموار مي سازيم ما
  • در زمين گيران کند وجد و سماع ما اثر
    نقطه را سرگشته چون پرگار مي سازيم ما
  • از کمين گريه ما اي فلک غافل مشو
    بي خبر چون سيل در ويرانه مي ريزيم ما
  • يا در آن زلف پريشان جاي خود وا مي کنيم
    يا به خاک ره ز دست شانه مي ريزيم ما
  • در بساط ما چو ابر نوبهاران بخل نيست
    هر چه مي آيد به کف، رندانه مي ريزيم ما
  • در حريم زلف اگر نگشايد از ما هيچ کار
    آبي از مژگان به دست شانه مي ريزيم ما
  • گر به ظاهر چون لب پيمانه خاموشيم ما
    از ته دل چون خم سربسته در جوشيم ما
  • از دل روشن رگ خواب جهان در دست ماست
    گر به ظاهر همچو چشم يار مدهوشيم ما
  • چشم مست يار شد مخمور و مدهوشيم ما
    باده از جوش نشاط افتاد و در جوشيم ما
  • از شراب ما رگ خامي است صائب موج زن
    گر چه عمري شد درين ميخانه در جوشيم ما
  • مي توان از شمع ما گل چيد در صحراي قدس
    زير گردون چون چراغ زير دامانيم ما
  • گر چه در ظاهر لباس ماست از زنگار غم
    از طرب چون پسته زير پوست خندانيم ما
  • گر چه در نظم جهان کاري نمي آيد ز ما
    از حديث راست، سرو اين خيابانيم ما
  • در دل هر کس که صائب آه دردآلود نيست
    بي تکلف، مجمر بي عود مي دانيم ما
  • مي کشد ما را کجي در خاک و خون چون تيغ کج
    راستي را رايت منصور مي دانيم ما
  • گو مزن در پيش ما منصور لاف پختگي
    ميوه تا بر شاخ باشد خام مي دانيم ما
  • شکوه با ناراستي از چرخ کجرو مي کنيم
    راستي در جوي کج از آب مي جوييم ما
  • گرميي کز عشق بايد جست آن را در لباس
    از سمور و قاقم و سنجاب مي جوييم ما
  • از حقيقت روي صائب در مجاز آورده ايم
    ماه را دايم ز طشت آب مي جوييم ما
  • گر چه طوفان از جگرداري است بر دريا سوار
    دست و پا گم مي کند در بحر بي پايان ما
  • در رياض جان ز آه سرد ما خون مي چکد
    بي طراوت از سفال جسم شد ريحان ما