نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
صائب از ما کنج عزلت را به زر نتوان خريد
عشرت روي زمين
در
خانه مي يابيم ما
هرچه هر کس را بود
در
دل نهان، چون آينه
صائب از فيض صفاي سينه مي يابيم ما
فيض بالادست مينا را طلب
در
کار نيست
چون لب ساغر، لب از ابرام مي بنديم ما
مطلب ما بي دلان از چشم بستن خواب نيست
در
به روي آرزوي خام مي بنديم ما
نيست صائب چون شرر ما را به جان دلبستگي
چشم
در
آغاز از انجام مي بنديم ما
معني يک بيت بوديم از طريق اتحاد
چون دو مصرع گر چه
در
ظاهر جدا بوديم ما
چون دو برگ سبز کز يک دانه سر بيرون کند
يکدل و يکروي
در
نشو و نما بوديم ما
هر که پا کج مي گذارد ما دل خود مي خوريم
شيشه ناموس عالم
در
بغل داريم ما
در
شکار شوخ چشمان دست و پا گم مي کنيم
ورنه آهو را به دام خويش مي آريم ما
گر به پا، درد سر آن آستان کم مي دهيم
از ره اخلاص دستي
در
دعا داريم ما
تلخکامان را به شيريني دهن خوش مي کنيم
در
زمين شور بيش از پاک مي باريم ما
گر چه ما را نيست وزني
در
نظرها چون حباب
قدر ما اين بس که دريا را هواداريم ما
مي برد خاکستر ما را به سير لامکان
آتشي کز شوق او
در
زير پا داريم ما
زان خزان خوشتر بود ما را که ايام بهار
خار
در
پيراهن از نشو و نما داريم ما
(نان ما را شرم
در
درياي خون انداخته است
گنج ها نقصان ز شرم نارسا داريم ما)
تا غبار خط او را
در
نظر داريم ما
منت روي زمين بر چشم تر داريم ما
فکر ما هر روز گردد يک سر و گردن بلند
تا نهال قد او را
در
نظر داريم ما
مي کند ما را ز روي تلخ دريا بي نياز
قطره آبي که
در
دل چون گهر داريم ما
شيوه هاي چشم او را
در
نظر داريم ما
مو به مو زان جنبش مژگان خبر داريم ما
ديدن پا خوشترست از بال و پر طاوس را
عيب خود را
در
نظر بيش از هنر داريم ما
در
گلستاني که خاک از باد سبقت مي برد
از گل و شبنم وفاداري طمع داريم ما
يوسف ما
در
لباس گرگ مي آيد به چشم
صائب از اخوان چرا ياري طمع داريم ما؟
در
چنين راهي که مردان توشه از دل کرده اند
ساده لوحي بين که فکر آب و نان داريم ما
همچنان
در
قطع راه عشق کندي مي کنيم
گر چه از سنگ ملامت صد فسان داريم ما
گر چه مي دانيم آخر سر به سر افسانه ايم
پنبه ها
در
گوش از خواب گران داريم ما
گر چه صائب دست ما خالي است از نقد جهان
چون جرس آوازه اي
در
کاروان داريم ما
گر چه ما با ماه کنعان زير يک پيراهنيم
جا ز شرم عشق
در
بيت الحزن داريم ما
گر چه ما را نيست بر روي زمين ويرانه اي
خانه ها چون گنج
در
زير زمين داريم ما
از گريبان گل بي خار اگر سر بر زنيم
خار
در
چشم از نگاه دوربين داريم ما
نيست چون آيينه
در
پيشاني ما چين منع
زشت و زيبا را به خود هموار مي سازيم ما
در
زمين گيران کند وجد و سماع ما اثر
نقطه را سرگشته چون پرگار مي سازيم ما
از کمين گريه ما اي فلک غافل مشو
بي خبر چون سيل
در
ويرانه مي ريزيم ما
يا
در
آن زلف پريشان جاي خود وا مي کنيم
يا به خاک ره ز دست شانه مي ريزيم ما
در
بساط ما چو ابر نوبهاران بخل نيست
هر چه مي آيد به کف، رندانه مي ريزيم ما
در
حريم زلف اگر نگشايد از ما هيچ کار
آبي از مژگان به دست شانه مي ريزيم ما
گر به ظاهر چون لب پيمانه خاموشيم ما
از ته دل چون خم سربسته
در
جوشيم ما
از دل روشن رگ خواب جهان
در
دست ماست
گر به ظاهر همچو چشم يار مدهوشيم ما
چشم مست يار شد مخمور و مدهوشيم ما
باده از جوش نشاط افتاد و
در
جوشيم ما
از شراب ما رگ خامي است صائب موج زن
گر چه عمري شد درين ميخانه
در
جوشيم ما
مي توان از شمع ما گل چيد
در
صحراي قدس
زير گردون چون چراغ زير دامانيم ما
گر چه
در
ظاهر لباس ماست از زنگار غم
از طرب چون پسته زير پوست خندانيم ما
گر چه
در
نظم جهان کاري نمي آيد ز ما
از حديث راست، سرو اين خيابانيم ما
در
دل هر کس که صائب آه دردآلود نيست
بي تکلف، مجمر بي عود مي دانيم ما
مي کشد ما را کجي
در
خاک و خون چون تيغ کج
راستي را رايت منصور مي دانيم ما
گو مزن
در
پيش ما منصور لاف پختگي
ميوه تا بر شاخ باشد خام مي دانيم ما
شکوه با ناراستي از چرخ کجرو مي کنيم
راستي
در
جوي کج از آب مي جوييم ما
گرميي کز عشق بايد جست آن را
در
لباس
از سمور و قاقم و سنجاب مي جوييم ما
از حقيقت روي صائب
در
مجاز آورده ايم
ماه را دايم ز طشت آب مي جوييم ما
گر چه طوفان از جگرداري است بر دريا سوار
دست و پا گم مي کند
در
بحر بي پايان ما
در
رياض جان ز آه سرد ما خون مي چکد
بي طراوت از سفال جسم شد ريحان ما
صفحه قبل
1
...
2952
2953
2954
2955
2956
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن