نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
در
قيامت هم نخواهم از عتابش شکوه کرد
زين زبان بندي که کرد آن چين پيشاني مرا
عشق تا دست نوازش بر سر دوشم کشيد
عمر چون کاکل به سر شد
در
پريشاني مرا
زندگي گرديد از قد دو تا پا
در
رکاب
برد از عالم برون اين اسب چوگاني مرا
تا درين گلشن پر و بالم چو طوطي سبز شد
غوطه
در
زنگ قساوت داد خودبيني مرا
با دل بي آرزو بر دل گرانم يار را
آه اگر مي بود
در
خاطر تمنايي مرا
با دل بي آرزو بر دل گرانم يار را
آه اگر مي بود
در
خاطر تمنايي مرا
در
بساطم سجده شکري ز طاعت مانده است
بس بود از هر دو عالم طاق ابرويي مرا
مي توان بر سرکشان غالب شد از آزادگي
آب با آن منزلت
در
خاک باشد سرو را
بست طوق بندگي راه نفس بر قمريان
دست تا کي
در
بغل ز امساک باشد سرو را؟
دار و گير حسن از عشق است
در
هر جا که هست
طوق قمري حلقه فتراک باشد سرو را
باد با آن سرکشي، يک عاشق سر
در
هوا
آب يک ديوانه بي باک باشد سرو را
در
به روي طالب حق مي شود از ذکر باز
نيست جز اين حلقه ديگر حلقه آن درگاه را
پيش ازين صائب دلم
در
قيد حب جاه بود
ريشه کن کرد از دل من عشق، حب جاه را
پاي سرعت
در
ره هموار مي آيد به سنگ
نرم رويي آورد بيرون ز سختي راه را
برندارد وقت خط چشم از عذار گلرخان
هر که
در
ابر تنک ديده است سير ماه را
مرغ زيرک
در
قفس صائب دل خود مي خورد
بيش باشد وحشت از دنيا دل آگاه را
قامت خود صائب از بار عبادت حلقه ساز
باز اگر خواهي به روي خود
در
الله را
در
ديار عشق کس را دل نمي سوزد به کس
از تب گرم است اينجا شمع بالين خسته را
با سيه بختي شود آسان ره دور عدم
مي توان طي کرد
در
شب زود راه خفته را
مهر بر لب زن که مي ريزد نمک
در
چشم خواب
خنده بي شرمي گلها خزان خفته را
جا به عرش دوش خود دادم سبوي باده را
فرش کردم
در
ره مي دامن سجاده را
دل شود شاد از شکست آرزو آزاده را
اين سبو از خود برآرد
در
شکستن باده را
دل به دريا کن که
در
مهد صدف بحر کرم
ساخت گوهر قطره چشم سحاب افتاده را
چون نگردد عمر کوته، گر چه جاويدان بود
رشته
در
قبضه صد پيچ و تاب افتاده را؟
چون نپاشد تار و پود جسم را از يکدگر؟
چون کتان
در
دست و پاي ماهتاب افتاده را
نقد جان را چون شرر بر آتشين رويي فشان
در
گره تا کي توان چون غنچه بست اين خرده را؟
اي گل بي درد، پر زر کن دهان بلبلان
در
گره چون غنچه خواهي بست چند اين خرده را؟
دل سيه سازد
در
و ديوار، سودا کرده را
شهر زندان است روي دل به صحرا کرده را
از دل شب مي کند
در
يوزه روز سياه
ديد تا ماه تمام آن روي مشک اندوده را
چند باشم زان رخ مستور، قانع با خيال؟
در
گريبان تا به کي ريزم گل ناچيده را؟
من که
در
صحراي خودکامي سراسر مي روم
چون توانم جمع کردن اين دل صد پاره را؟
مور
در
خرمن ز نقل دانه عاجز مي شود
حسن کامل، مي کند بي دست و پا نظاره را
از لحد
در
هر نفس چندين دهن وا مي کند
نيست ممکن سير گشتن خاک مردم خواره را
مي کند امروز صائب موم ني
در
ناخنم
من که ناخن گير مي کردم به آهي، خاره را
گفتم از خط شوق آن لبهاي ميگون کم شود
خط يکي صد ساخت
در
دل خارخار بوسه را
افکند بيم تمامي
در
شمار من غلط
گر دو صد نوبت ز سر گيرم شمار بوسه را!
ريخته است از بس که نقد جان به روي يکدگر
نيست قدر خاک
در
کويش نثار بوسه را
آن که
در
آيينه دارد بوسه را از خود دريغ
کي به عاشق واگذارد اختيار بوسه را؟
در
خراباتي که ما لنگر ز مستي کرده ايم
دعوي جلوه است با سرو خرامان شيشه را
مي کشان را شکوه اي از گردش افلاک نيست
در
بغل دارند صائب مي پرستان شيشه را
دوربين مي گيرد از ايام، حيف خويش را
مي کند
در
هفته اي گل خنده يکساله را
گر چه
در
سير مقامات است کاهل اسب چوب
ني به منزل مي رساند کاروان ناله را
اين که کردم خرده جان صرف اين بي حاصلان
مي فشاندم
در
زمين شور کاش اين دانه را
مي کند عشق گران تمکين، سبک جانانه را
شمع مي گردد
در
اينجا گرد سر پروانه را
نغمه
در
جوش آورد خون من ديوانه را
مي رساند ناخن مطرب به آب اين خانه را
چشم شور تلخکامان حلقه بر
در
زد مرا
تا چو زنبور عسل پر شهد کردم خانه را
سبحه تزوير زاهد نيست بي مکر و فريب
ريشه ها
در
دل دوانيده است دام اين دانه را
مي رساند بوي مي خود را به مخموران خويش
گو برآرد محتسب با گل
در
ميخانه را
محو شد
در
حسن آن کان ملاحت، ديده ها
از زمين شور، بيرون شد نباشد دانه را
نيست پروا سيل بي زنهار را از کوچه بند
مي گشايد زور مي آخر
در
ميخانه را
صفحه قبل
1
...
2950
2951
2952
2953
2954
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن