نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
چند چون آب گهر باشم گره
در
يک مقام؟
خضر راهي کو، که موج خوش عنان سازد مرا
سايه سروي که من
در
پاي او آسوده ام
از شکر خواب عدم بيدار مي سازد مرا
نيست
در
دل حسن را زنگي ز نيل چشم زخم
آب حيوانم، شب ديجور مي سازد مرا
نيست صائب
در
بساط من به غير از زخم و داغ
همچو مجنون وادي پرشور مي سازد مرا
مي کنم
در
جرعه اول سبکبارش ز غم
چون سبو هر کس که بار دوش مي سازد مرا
گر چه مي داند نماند برق پنهان
در
سحاب
آسمان ساده دل خس پوش مي سازد مرا
پيچ و تابي کز خط او
در
رگ جان من است
جوهر آيينه ادراک مي سازد مرا
صائب از افسردگي خون
در
رگ من مرده است
کاوش مژگان آن بي باک مي سازد مرا
چون توانم از تماشايش نظر را آب داد؟
آن که رخسارش نگه
در
چشم تر سوزد مرا
گر چنين خواهد شد از مي عارض او آتشين
خون چو داغ لاله
در
لخت جگر سوزد مرا
هر مي تلخي که بردم
در
جواني ها به کار
وقت پيري مايه اشک ندامت شد مرا
دانه اي جز خوردن دل نيست
در
هنگامه ها
حيف از اوقاتي که صرف دام صحبت شد مرا
در
طريقت بار هر کس را نگرفتم به دوش
چون گشودم چشم بينش، بار بر دل شد مرا
شد ز دنيا چشم بستن، جنت
در
بسته ام
خط کشيدن بر جهان، خط اماني شد مرا
بس که ديدم بي ثباتي از جهان بي وفا
خاک ساکن
در
نظر آب رواني شد مرا
خرده جاني که
در
غم صرف کردن ظلم بود
چون گل بي درد خرج شادماني شد مرا
در
گذار سيل بودم، داشتم تا خانه اي
از گرانان ترک خان و مان پناهي شد مرا
غير حق کردم فرامش هر چه
در
دل داشتم
طاق نسيان از دو عالم قبله گاهي شد مرا
تا به کي بند گرانجاني به پا باشد مرا
اين زره تا چند
در
زير قبا باشد مرا
فکر آب و دانه
در
کنج قفس بي حاصل است
زير چرخ انديشه روزي چرا باشد مرا
نيستم يک لحظه بي مشق جنون، هر جا که هست
نوخطي پيوسته
در
مد نظر باشد مرا
باده نتواند برون بردن مرا از فکر يار
دست دايم چون سبو
در
زير سر باشد مرا
از دل صد پاره، گر صد سال
در
اين خاکدان
زنده مانم، پاره اي هر سال بس باشد مرا
تا نياسايد نفس از رفتن و باز آمدن
رفتن و باز آمدن
در
هر نفس باشد مرا
گر چه عمري شد ز مردم خويش را دزديده ام
در
سر هر کوچه اي چندين عسس باشد مرا
باد صائب دعوي آزادگي بر من حرام
گر به جز ترک هوس
در
دل هوس باشد مرا
صحبت من گرم با خونابه نوشان مي شود
چون سهيل اين شوخ چشمي
در
يمن باشد مرا
بر نمي آيد صدا
در
گوشه خلوت ز من
بي قراري چون سپند از انجمن باشد مرا
دشمن ناساز را خونين جگر دارم به صبر
مي کنم گل، خار اگر
در
پيرهن باشد مرا
آنچه چون آيينه دارم
در
نظر، نقش دل است
از کسي پوشيده و پنهان نمي باشد مرا
نيک و بد يک جلوه چون آيينه دارد
در
دلم
شکوه از چشم و دل حيران نمي باشد مرا
وحشت آباد جهان شد جنت
در
بسته ام
تا ز عزلت گوشه مأمن به دست آمد مرا
ساختم
در
زخم صرف تيره روزان همچو سنگ
خرده چندي که از آهن به دست آمد مرا
دانه اي کز باد دستي صائب افشاندم به خاک
در
لباس خوشه و خرمن به دست آمد مرا
چرخ عاجز کش که چون شمع آتشم
در
جان زده است
چشم دارم بر مزار خويشتن بيند مرا!
منت شمع تجلي مي نهد بر بخت من
کرم شب تابي فلک چون
در
لگن بيند مرا
چون به خاطر آن دو لعل آبدار آيد مرا
صد بدخشان اشک خونين
در
کنار آيد مرا
تن به هجران دادن و از دور ديدن خوشترست
من که از خود مي روم چون
در
کنار آيد مرا
اي که داري خنده بر کوتاه دستي هاي من
باش چنداني که دولت
در
کنار آيد مرا
نيست بي جا از شفق صائب اگر خون مي خورم
در
نفس چون صبحدم تأثير مي بايد مرا
از غلط بخشي کند
در
کار ارباب هوس
آن لب خوش حرف، دشنامي که مي بايد مرا
مي درخشد از ته هر حلقه روز روشني
در
شب زلف است ايامي که مي بايد مرا
حق به دست من بود صائب اگر خون مي خورم
نيست
در
ميخانه ها جامي که مي بايد مرا
گر چه سيماي خزان دارد رخ چون زر مرا
در
سواد دل بهاري هست چون عنبر مرا
آرزويي هر زمان
در
دل بر آتش مي نهم
آتش بي دود، باشد عيب چون مجمر مرا
بس که ديدم سرد مهري از نسيم نوبهار
باده خون مرده شد چون لاله
در
ساغر مرا
خرده بيني نيست صائب، ور نه چون خال بتان
يک جهان معني است
در
هر نقطه اي مضمر مرا
نيست
در
زندان آب و گل خلاصي از جهات
جذبه اي کو تا برآرد مهره زين ششدر مرا؟
گر به اين عنوان شود ناز خريداران زياد
مي شود آب از کسادي سبز
در
گوهر مرا
از نصيحت شد ثبات پاي من
در
عشق بيش
کشتي از باد مخالف شد گران لنگر مرا
صفحه قبل
1
...
2948
2949
2950
2951
2952
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن