نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
خال او
در
پرده خط همچنان دل مي برد
از اثر، شب نيست مانع اختر مسعود را
چرخ آهن دل ز سوز دردمندان فارغ است
نيست
در
مجمر سرايت آه و دود عود را
مي توانم عاشقان را کرد خونها
در
جگر
پاک اگر سازي به خاکم تيغ خون آلود را
تشنگي
در
خواب ممکن نيست کم گردد ز آب
نيست سيرابي ز خون آن چشم خواب آلود را
حلقه خط، چشم حيران شد به دور عارضش
آه ازين آتش که
در
زنجير دارد دود را
خط آزادي است از اهل طمع، بي حاصلي
عقده پيوند
در
دل نيست سرو و بيد را
کاش بند حيرتي بر دست گلچين مي گذاشت
آن که مي بندد به روي من
در
گلزار را
مي کند از طوق قمري دام ها
در
خاک، سرو
تا به دام آرد مگر آن سرو خوش رفتار را
در
بهاران پوست بر تن پرده بيگانگي است
يا بسوزان، يا به مي ده جبه و دستار را
خلق
در
مهد زمين از خواب غفلت مانده اند
ور نه گهواره است زندان مردم بيدار را
به که طفل اشک خود را رخصت بازي دهم
چند دارم
در
گره اين اختر سيار را
داد سيل گريه من غوطه
در
گل بحر را
گوهر از گرد يتيمي کرد ساحل بحر را
همت سرشار از بي سايلي خون مي خورد
کز گهر باشد هزاران عقده
در
دل بحر را
عشق دريا دل نمي انديشد از زخم زبان
کي خلد
در
دل خس و خاشاک ساحل بحر را
چرخ عاجز کش چرا
در
خاک و خونم مي کشد؟
پاي من دست حمايت بود دايم مور را
شکوه مهر خاموشي مي خواست گيرد از لبم
ريختم
در
شيشه باز اين باده پر زور را
پا منه بيرون ز حد خويش تا بينا شوي
نيست حاجت با عصا
در
خانه خود کور را
در
گذر از چشم بوسيدن که شد دور از کمان
تير تا بوسيد چشم حلقه زهگير را
نيست ممکن صائب از دل عقده غم وا شود
ناخني تا هست
در
کف پنجه تدبير را
حالت فرهاد و کارش روشن است از جوي شير
مي توان
در
زخم ديدن جوهر شمشير را
مور چون
در
خرمن افتد دست و پا گم مي کند
نيست ممکن سير ديدن حسن عالمگير را
شد زبان شکر از سوداي او رگ
در
تنم
نيست از زندان يوسف شکوه اي زنجير را
تير کج صائب همان بهتر که باشد
در
کمان
از جگر بيرون مياور آه بي تأثير را
بخت خواب آلوده اي دارم که
در
خونريز من
مي شود جوهر رگ خواب گران شمشير را
مي زند ناخن به دل هر چند هر سازي که هست
دست ديگر
در
خراش دل بود آواز را
بوي گل را برگ نتواند ز جولان بازداشت
چون کنم صائب نهان
در
پرده دل راز را؟
در
قيامت کشته ناز تو مي غلطد به خون
برنيايد زود خون از زخم، تيغ تيز را
ننگ کفر من به فرياد آورد ناقوس را
مي کشد ايمان من
در
خون، لب افسوس را
اين زمان
در
زير بار کوه منت مي روم
من که مي دزديدم از دست نوازش دوش را
مهر بر لب زن که
در
خون غوطه (ور هرگز نساخت)
زخم دندان پشيماني لب خاموش را
چند بتوان خاک زد
در
چشم، عقل و هوش را؟
يا رب انصافي بده آن خط بازيگوش را
از حباب خود هزاران چشم
در
هر جلوه اي
مي کند ايجاد دريا تا ببيند خويش را
شعله نيلوفري
در
محفل قدس است باب
دور کن اينجا ز خود دود و شرار خويش را
يا خم مي، يا سبو، يا خشت، يا پيمانه کن
بيش ازين
در
پا ميفکن خاکسار خويش را
نيست صائب قول را بي فعل
در
دل ها اثر
بر نصيحت چند بگذاري مدار خويش را؟
شد چو داغ لاله خاکستر نفس
در
سينه ام
تا ز خون چون لاله پر کردم اياغ خويش را
چون شوم با خار و خس محشور
در
يک پيرهن؟
من که مي دزدم ز بوي گل دماغ خويش را
بيش ازين صائب نمي آيد ز من اخفاي عشق
چند دارم
در
ته دامن چراغ خويش را؟
از سياهي شد جهان بر چشم داغ من سياه
چند دارم
در
ته دامن چراغ خويش را؟
گر چه يک دل گرم از گفتار من صائب نشد
همچنان
در
فکر مي سوزم دماغ خويش را
وقت رفتن نيست
در
دنبال چشم حسرتش
هر که پيش از خود فرستاده است مال خويش را
کاش وقت آمدن واقف ز رفتن مي شدم
تا چو ني
در
خاک مي بستم ميان خويش را
چون شرر بشمر به دامان عدم، آسوده شو
در
گره تا چند داري نقد جان خويش را
سوختم، چند از حجاب عشق دارم زير لب
چون الف
در
بسم پنهان مد آه خويش را؟
تا کي از تر دامني
در
پرده باشي چون حباب؟
مي توان کردن به آهي پاک، راه خويش را
تا قد موزون او را
در
خرام ناز ديد
کبک از حيرت فرامش کرد راه خويش را
شبنم بيگانه اي اين غنچه را
در
کار نيست
تر مکن از باده لعل جانفزاي خويش را
آه و دودش سنبل و ريحان جنت مي شود
در
دل هر کس که سازي گرم جاي خويش را
گر به اين سامان خوبي روي
در
مصر آوري
ماه کنعان رو نما سازد بهاي خويش را
بعد ازين آيينه را بر طاق نسيان مي نهي
گر ببيني
در
دل پاکم صفاي خويش را
صفحه قبل
1
...
2946
2947
2948
2949
2950
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن