167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

کشکول شيخ بهايي

  • ... سپاسگزاري آدمئي در افزايش نعمت چون است، بنگر هنگام منقصت چگونه ...
  • در طلب تو چون کند طي مکان عشق دل
    هم سفري کجا رسد عقل شکسته پاي را
  • حکيمي گفت: کسي که در قبال کاري که نکرده اي سپاست بگزارد، بسا که ...
  • ... نهم، مزه اش را در دهان خويش احساس کنم. ...
  • ... گرد گردد و هر دو در طاعت خداوندي يکي گردد. ...
  • پرهيزگاران در آن ميان صاحبان فضايلي هستند که سخنان راست است و ...
  • ... مردمان از شرشان در مامن. جسمشان نحيف است و نيازشان اندک و ...
  • ... گفت: فضايل اخلاقي در چهار چيز گرد شده است: کم گوئي، کم خوري، کم ...
  • ... خداوند فاعل و متصرفي در وجود نبيند. اين توحيد افعال است. ...
  • ... حال اگر شادمانئي در آن اتفاق افتد، سود آدمي است. ...
  • من در تو کجا رسم که آنجا که توئي
    نه دست هوس رسيد و نه پاي اميد
  • ... حکمت را با غير اهل در ميان منه که به حکمت ستم کرده باشي. ...
  • در کافي نقل کرده است که آدم از آن رو حج گذارد که توبه اش پذيرفته ...
  • گلشن راز شبستري

  • جهان را سر به سر در خويش مي بين
    هر آنچ آمد به آخر پيش مي بين
  • چو هستي را ظهوري در عدم شد
    از آنجا قرب و بعد و بيش و کم شد
  • که رخصت اهل دل را در سه حال است
    فنا و سکر و آن ديگر دلال است
  • ديوان صائب

  • حيات جاودان خواهي به صحراي قناعت رو
    که دارد ياد هر موري در آن وادي سليمان ها
  • گلستان سخن را تازه رو دارد لب خشکم
    که جز مي رساند در سفال خشک، ريحان ها؟
  • کدامين نعمت الوان بود در خاک غير از خون؟
    ز خجلت بر نمي دارد فلک سرپوش اين خوان ها
  • نيست غير از رشته طول امل چون عنکبوت
    آنچه از ما بر در و ديوار مي ماند به جا
  • مي کشد حرف از لب ساغر مي پرزور عشق
    در دل عاشق کجا اسرار مي ماند به جا
  • عيش شيرين را بود در چاشني صد چشم شور
    برگ صائب بيشتر از بار مي ماند به جا
  • پرده شرم است مانع در ميان ماه و دوست
    شمع را فانوس از پروانه مي سازد جدا
  • بود مسجد هر کف خاکم، ولي عشق اين زمان
    در بن هر موي من بتخانه مي سازد جدا
  • سنگ و گوهر هر دو يکسان است در ميزان چرخ
    آسيا کي دانه را از دانه مي سازد جدا
  • مي فتد در رشته جان چاک بي تابي مرا
    تار زلفش را چو از هم شانه مي سازد جدا
  • از فشردن غوطه در درياي وحدت مي زند
    گر چه از هم بند بند نيشکر باشد جدا
  • تا نگردد پخته، دل عضوي است از اعضاي تن
    کي ز برگ خويش در خامي ثمر باشد جدا؟
  • در گذر از قرب شاهان عمر اگر خواهي، که خضر
    يافت عمر جاودان تا شد ز اسکندر جدا
  • مي کند روز سيه بيگانه ياران را ز هم
    خضر در ظلمات مي گردد ز اسکندر جدا
  • زندگي را بي حلاوت مي کند موي سفيد
    شير در يک کاسه اينجا باشد از شکر جدا
  • بعد عمري گر برآرم سر ز کنج آشيان
    مي شود تيغ دودم در کشتنم هر پر جدا
  • قطره در انديشه دريا چو باشد، عين اوست
    نيست مسکن دل به دوري گردد از دلبر جدا
  • نان جو خور، در بهشت جاودان پاينده باش
    کز بهشت از خوردن گندم شده است آدم جدا
  • مستي و مخموري از هم گر چه دور افتاده اند
    نيست در چشم تو مستي و خمار از هم جدا
  • يک دل صد پاره آيد عارفان را در نظر
    گر چه باشد برگ برگ لاله زار از هم جدا
  • چند باشيم از حجاب عشق و استغناي حسن
    در ته يک پيرهن، ما و نگار از هم جدا؟
  • گر دو بي نسبت به هم صد سال باشند آشنا
    مي کند بي نسبتي در يک زمان از هم جدا
  • در نگيرد صحبت پير و جوان با يکدگر
    تا به هم پيوست، شد تير و کمان از هم جدا
  • تا چو زنبور عسل در چشم هم شيرين شوند
    به که باشد خانه هاي دوستان از هم جدا
  • در خموشي حرفهاي مختلف يک نقطه اند
    مي کند اين جمع را تيغ زبان از هم جدا
  • زود مي پاشد ز هم جمعيت بي نسبتان
    دانه را از کاه در خرمن کند دهقان جدا
  • مي رسد هر دم مرا از چرخ آزاري جدا
    مي خلد در ديده من هر نفس خاري جدا
  • مي کند هر لحظه ويران تر مرا تعمير عقل
    شور سيلاب است در ويرانه ام مهتاب را
  • در صفاي سينه خود سعي کن تا ممکن است
    صاف اگر با خويش خواهي سينه احباب را
  • نيست درمان مردم کج بحث را جز خامشي
    ماهي لب بسته خون در دل کند قلاب را
  • مي توان در زلف او ديدن دل بي تاب را
    پرده پوشي چون کند شب گوهر شب تاب را
  • صبح هر روز از شفق صد کاسه خون بر سر کشد
    تا در آغوش آورد خورشيد عالمتاب را
  • نشأه صرف از مي ممزوج مي باشد بيشتر
    آب در شير از مي روشن مکن مهتاب را
  • مي کند بر خود فضاي خلد را زندان تنگ
    هر که در مستي رعايت مي کند آداب را