نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
کشکول شيخ بهايي
... سپاسگزاري آدمئي
در
افزايش نعمت چون است، بنگر هنگام منقصت چگونه ...
در
طلب تو چون کند طي مکان عشق دل
هم سفري کجا رسد عقل شکسته پاي را
حکيمي گفت: کسي که
در
قبال کاري که نکرده اي سپاست بگزارد، بسا که ...
... نهم، مزه اش را
در
دهان خويش احساس کنم. ...
... گرد گردد و هر دو
در
طاعت خداوندي يکي گردد. ...
پرهيزگاران
در
آن ميان صاحبان فضايلي هستند که سخنان راست است و ...
... مردمان از شرشان
در
مامن. جسمشان نحيف است و نيازشان اندک و ...
... گفت: فضايل اخلاقي
در
چهار چيز گرد شده است: کم گوئي، کم خوري، کم ...
... خداوند فاعل و متصرفي
در
وجود نبيند. اين توحيد افعال است. ...
... حال اگر شادمانئي
در
آن اتفاق افتد، سود آدمي است. ...
من
در
تو کجا رسم که آنجا که توئي
نه دست هوس رسيد و نه پاي اميد
... حکمت را با غير اهل
در
ميان منه که به حکمت ستم کرده باشي. ...
در
کافي نقل کرده است که آدم از آن رو حج گذارد که توبه اش پذيرفته ...
گلشن راز شبستري
جهان را سر به سر
در
خويش مي بين
هر آنچ آمد به آخر پيش مي بين
چو هستي را ظهوري
در
عدم شد
از آنجا قرب و بعد و بيش و کم شد
که رخصت اهل دل را
در
سه حال است
فنا و سکر و آن ديگر دلال است
ديوان صائب
حيات جاودان خواهي به صحراي قناعت رو
که دارد ياد هر موري
در
آن وادي سليمان ها
گلستان سخن را تازه رو دارد لب خشکم
که جز مي رساند
در
سفال خشک، ريحان ها؟
کدامين نعمت الوان بود
در
خاک غير از خون؟
ز خجلت بر نمي دارد فلک سرپوش اين خوان ها
نيست غير از رشته طول امل چون عنکبوت
آنچه از ما بر
در
و ديوار مي ماند به جا
مي کشد حرف از لب ساغر مي پرزور عشق
در
دل عاشق کجا اسرار مي ماند به جا
عيش شيرين را بود
در
چاشني صد چشم شور
برگ صائب بيشتر از بار مي ماند به جا
پرده شرم است مانع
در
ميان ماه و دوست
شمع را فانوس از پروانه مي سازد جدا
بود مسجد هر کف خاکم، ولي عشق اين زمان
در
بن هر موي من بتخانه مي سازد جدا
سنگ و گوهر هر دو يکسان است
در
ميزان چرخ
آسيا کي دانه را از دانه مي سازد جدا
مي فتد
در
رشته جان چاک بي تابي مرا
تار زلفش را چو از هم شانه مي سازد جدا
از فشردن غوطه
در
درياي وحدت مي زند
گر چه از هم بند بند نيشکر باشد جدا
تا نگردد پخته، دل عضوي است از اعضاي تن
کي ز برگ خويش
در
خامي ثمر باشد جدا؟
در
گذر از قرب شاهان عمر اگر خواهي، که خضر
يافت عمر جاودان تا شد ز اسکندر جدا
مي کند روز سيه بيگانه ياران را ز هم
خضر
در
ظلمات مي گردد ز اسکندر جدا
زندگي را بي حلاوت مي کند موي سفيد
شير
در
يک کاسه اينجا باشد از شکر جدا
بعد عمري گر برآرم سر ز کنج آشيان
مي شود تيغ دودم
در
کشتنم هر پر جدا
قطره
در
انديشه دريا چو باشد، عين اوست
نيست مسکن دل به دوري گردد از دلبر جدا
نان جو خور،
در
بهشت جاودان پاينده باش
کز بهشت از خوردن گندم شده است آدم جدا
مستي و مخموري از هم گر چه دور افتاده اند
نيست
در
چشم تو مستي و خمار از هم جدا
يک دل صد پاره آيد عارفان را
در
نظر
گر چه باشد برگ برگ لاله زار از هم جدا
چند باشيم از حجاب عشق و استغناي حسن
در
ته يک پيرهن، ما و نگار از هم جدا؟
گر دو بي نسبت به هم صد سال باشند آشنا
مي کند بي نسبتي
در
يک زمان از هم جدا
در
نگيرد صحبت پير و جوان با يکدگر
تا به هم پيوست، شد تير و کمان از هم جدا
تا چو زنبور عسل
در
چشم هم شيرين شوند
به که باشد خانه هاي دوستان از هم جدا
در
خموشي حرفهاي مختلف يک نقطه اند
مي کند اين جمع را تيغ زبان از هم جدا
زود مي پاشد ز هم جمعيت بي نسبتان
دانه را از کاه
در
خرمن کند دهقان جدا
مي رسد هر دم مرا از چرخ آزاري جدا
مي خلد
در
ديده من هر نفس خاري جدا
مي کند هر لحظه ويران تر مرا تعمير عقل
شور سيلاب است
در
ويرانه ام مهتاب را
در
صفاي سينه خود سعي کن تا ممکن است
صاف اگر با خويش خواهي سينه احباب را
نيست درمان مردم کج بحث را جز خامشي
ماهي لب بسته خون
در
دل کند قلاب را
مي توان
در
زلف او ديدن دل بي تاب را
پرده پوشي چون کند شب گوهر شب تاب را
صبح هر روز از شفق صد کاسه خون بر سر کشد
تا
در
آغوش آورد خورشيد عالمتاب را
نشأه صرف از مي ممزوج مي باشد بيشتر
آب
در
شير از مي روشن مکن مهتاب را
مي کند بر خود فضاي خلد را زندان تنگ
هر که
در
مستي رعايت مي کند آداب را
صفحه قبل
1
...
2944
2945
2946
2947
2948
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن