167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان شيخ بهايي

  • من دانم و دل، غير چه داند که در اين بزم
    از طرز نگاه تو چه فهميده ام امروز
  • اي دل! تو در اين ورطه مزن لاف صبوري
    واي عقل! تو هم بر سر اين واقعه مگريز
  • اي بهائي! تا که گشتم ساکن صحراي عشق
    در ره طاعت، سر راه طلب گم کرده اي
  • گفتمش: از کاو کاو سينه ام، مقصود چيست؟
    گفت: مي ترسم که بگذارد در آن پيکان من
  • از دل خود، دارم اين محنت، نه از ابناي دهر
    کاش بودي اين دل سرگشته در فرمان من
  • دين و دل به يک ديدن، باختيم و خرسنديم
    در قمار عشق اي دل، کي بود پشيماني؟
  • گذشت عمر و تو در فکر نحو و صرف و معاني
    بهائي! از تو بدين «نحو»«صرف » عمر، «بديع » است
  • هر در که زنم،صاحب آن خانه تويي تو
    هر جا که روم،پرتو کاشانه تويي تو
  • عارف صفت روي تو در پير و جوان ديد
    يعني همه جا عکس رخ يار توان ديد
  • وين طرفه که اين ز آن «بحل » مي طلبد
    و آن در پي آنکه عذر او چون خواهد
  • شير و شکر شيخ بهايي

  • کان راه نه ريب در او نه شک است
    و آن نان نه شور و نه بي نمک است
  • کشکول شيخ بهايي

  • ... عطرآگين کناد - را در «منطق الطير» آمده است: ...
  • در تورات آمده است که: آن کس که ستم کند، خانه ي خويش را خراب کرده ...
  • رامش پيشه کن چرا که در تمامي دنيا
    کريمي نيست که بزرگ و کوچک بدو پناه برند
  • بر اين روزگار آنچه در خورد اوست بادا
    چرا که حقوقي بسيار از تو را ضايع ساخته است
  • ... نهصد و هشتاد و نه در هرات بود، برايش نوشتم : ...
  • خبرم مپرس از من چو مقابل من آئي
    که چو در رخ تو بينم، زخودم خبر نباشم
  • چندان بکوشم در وفا کز من نپوشد راز خود
    هم محرم مجلس شوم، هم باده پيمائي کنم
  • تو خفته و من هر شبي در خلوت جان آرمت
    دل را نگهباني دهم، خاطر تماشايي کنم
  • اسير لذت تن مانده اي و گر نه ترا
    چه عيش هاست که در ملک جان مهيا نيست
  • آتشي در زن بهر دو تا به کي
    پر گره باشي از اين هر دو چو ني
  • ... سلام من بوي رسان و در سخن مبالغه کن. ...
  • ... کشد، و گرنه وي را در تمامي کائنات جائي نيست. ...
  • چون رشته ي ايمان من بگسسته ديدند اهل کفر
    يک رشته از زنار خود در خرقه من دوختند
  • يارب چه فرخ طالع اند آنانکه در بازار عشق
    دردي خريدند و غم دنيا و دين بفروختند
  • از حال خود آگه نيم ليک اينقدر دانم که تو
    هر گاه در دل بگذري، اشکم زدامان بگذرد
  • شبها تو خفته، من به دعا کز تو دورباد
    آه کسان که بهر تو در خون نشسته اند
  • چنان زهر فراقي ريختي در ساغر جانم
    که مرگ از تلخي آن گرد جان من نمي گردد
  • اي غايب از دو ديده چنان در دل مني
    کز لب گشودنت به من آزار مي رسد
  • در راه يگانگي نه کفر است و نه دين
    يک گام زخود برون نه و راه ببين
  • ... کرد که جان بداد و در کنار وي بخاکش سپردند. ...
  • چون در نخست نيک و بد از هم جدا شدند
    واعظ به گوشه اي بنشين، اين فسانه چيست؟
  • ... به مردمان مبر که در آن صورت گوئي شکوه ي مهرباني را به نامهرباني ...
  • ... که اگر دگرگوني در محبتت بيند، دشمن شود. ...
  • ... به فتنه شتابد، در گريز بي آزرم تر از ايشان بود. ...
  • ... تست. هر زيبائي در اين سرزمين بتو منسوب است. ...
  • آمد خيالت نيمشب، جان دادم و گشتم خجل
    خجلت بود درويش را بيگه چو مهمان در رسد
  • امروز ميرم پيش تو تا شرمسار من شوي
    ورنه چه منت جان من فردا چو فرمان در رسد
  • من خود نخواهم برد جان از سختي هجران ولي
    اي عمر چندان صبر کن کان سست پيمان در رسد
  • ... و آن کژي را که در خود داري نيز ...
  • قصيده در اين جا بپايان رسيد. درود فراوان خداوند بر پيامبر ما ...
  • هر دل که پريشان شود از ناله ي بلبل
    در دامنش آويز که با وي خبري هست
  • ... رومي مسموم شد و سم در او کارگر افتاد و تشنگي بر او غالب گرديد، ...
  • نديما! در پيشگاهش موزه از پاي بدر کن چرا که همان آتشي است که بر ...
  • باده خواهي باش تا از خم برون آرم که من
    آنچه در جام و سبو دارم، مهيا آتش است.
  • ... کند، و روح حقيقت در اشباح چون استخوان خاک شده شان دمد، که زشتي ...
  • من که ببوي آرزو در چمن هوس شدم
    برگ گلي نچيدم و زخمي خار و خس شدم
  • تمام عمر با اسلام در داد و ستد بودم
    کنون ميميرم و از من تب زنار مي ماند
  • ... الطاف خويش کناد - در کتاب رياض الارواح : ...
  • ... سره وصيتم کرد که در مضمون و مدلولشان تأمل کنم: ...