نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان شاه نعمت الله ولي
در
خيال آن که بنمايد خيال او به خواب
نقش بستيم آن خيال و خوش به خواب افتاده ايم
آب چشم ما به هر سو رو نهاده مي رود
ما چنين تشنه ولي
در
غرق آب افتاده ايم
سيد رنديم و با ساقي حريفي مي کنيم
بر
در
ميخانه مست و بي حجاب افتاده ايم
يار و نديم مجلس ما نعمت الله است
بنگر که ما حريف چه
در
خور گرفته ايم
با ما سخن مگو ز وجود و عدم که ما
عمري است کز وجود و عدم
در
گذشته ايم
تا خيال روي او بر ديده نقشي بسته ايم
با خيالش روز و شب
در
گوشه اي بنشسته ايم
نور چشم است او از آن بر ديده اش بنشانده ايم
تا نبينندش
در
خلوت سرا بربسته ايم
جوي آبي که روان
در
نظرت مي گذرد
آب چشم است که ما بر گذرت ريخته ايم
پرده ديده ما
در
نظر ما به مثل
شعر بيزي است به آن خاک درت بيخته ايم
نعمت الله مي صاف است
در
اين جام لطيف
ما به جان با مي و جامش بهم آميخته ايم
وقت ما خوش شد که ما ملک از گدائي يافتيم
تاج و تخت خسروي
در
بي نوائي يافتيم
نقد گنج عشق او
در
کنج دل ما يافتيم
اين سعادت بين که آن گم کرده را وا يافتيم
اين دل ما خوش شده چونکه رسيد اين خبر
چند روي
در
بدر جام به دست آمديم
در
اين خلوت سراي دل نشسته دلبري با ما
هزاران جان فداي او که خوش هم خانه اي داريم
همه غرقيم و سرگردان
در
اين درياي بي پايان
وليکن هر يکي از ما نکو دردانه اي داريم
خرابات است و ما سرمست و سيد جام مي بر دست
در
اين ميخانه باقي مي مستانه اي داريم
تاجي ز ذوق بر سر و
در
بر قباي عشق
بسته کمر ز عزت و شاهانه مي رسيم
ما چو
در
سايه الطاف خدا مي باشيم
هر چه پاشند به ما ما به جهان مي پاشيم
دردي است دلم را که به درمان نتوان داد
زخمي است
در
اين سينه به مرهم نفروشيم
از ما کناري کردي ما با تو
در
ميانيم
با ما تو اين چنيني ما با تو آنچنانيم
حباب و قطره و دريا و موج مي يابيم
نظر کنيم
در
اينها و آب مي بينيم
در
ديده روي ساقي و بر دست جام مي
باري بگو که گوش به عاقل چرا کنيم
خيال غير اگر بينم که نقشي
در
نظر دارد
به آب ديده ساغر خيالش را فرو شويم
مي و جامي اگر جوئي که باشي همدمش يکدم
بيا و نعمت الله جو
در
اين دوران که من اويم
نکو آئينه اي دارم که حسن او
در
آن پيداست
بدي من مگو عاقل اگر گويم که نيکويم
نور چشم عالم است از ديده مردم نهان
غير عين او که بيند نور او
در
انس و جان
حرف حرف يرلغ عالم چو مي خوانم به ذوق
در
همه منشور مي يابم به نام او نشان
صد هزار آئينه دارد
در
نظر آن يار من
لاجرم هر آينه او را نمايد آن چنان
به جان جمله رندان که جان من نمي جويد
در
اين خلوت سراي دل به غير از صحبت رندان
مگو
در
بزم سرمستان حديث ديني و عقبي
به اينها کي فرود آيد ز مام همت رندان
موج و دريا نزد ما هر دو يکي است
يک حقيقت
در
ظهور است اين و آن
دايما خر بنده اي باشد که آمد شد کند
هر که افتد همچو خواجه
در
قفاي اين جهان
عشق است جان عاشق و دل زنده ايم از آن
مائيم حيات عشق و نه مائيم
در
ميان
حمد تو بي نهايت و لطف تو بي کران
با جمله
در
حديث و جمال تو بس عيان
شرط جان بازان ما
در
عاشقي داني که چيست
طرح کردن هر چه از مالي و جاهي يافتن
چراغ خلوت ديده ز شمعش گر بر افروزي
ببيني نور چشم ما
در
آن خلوت سرا روشن
در
بحر ما قدم نه با ما دمي برآور
آب حيات ما نوش ميلي به سوي ما کن
نقشي و خيالي است از آن رو که خيال است
در
ديده ما صورت خوابي است نظر کن
آب است حباب است
در
اين بحر هويدا
اين هر دو بهم جام شرابي است نظر کن
در
کوي خرابات بجو سيد ما را
مي بين که چه خوش مست خرابي است نظر کن
عاشقانه خوش بيا و پند ما را گوش کن
در
خرابات فنا جام بقا را نوش کن
زاهدي گر گويدت از باده نوشي توبه کن
جرعه اي
در
کام جانش ريز و گو خاموش کن
من دعا گويم، دعاي دولتش گويم مدام
در
عوض او مي دهد هر لحظه دشنامي به من
مي دهد ساقي رندان هر زمان جامي به من
وز لب لعلش رسد
در
هر نفس کامي به من
در
شهادت هر چه مي بينم رسول حضرتند
هر نفس مي آورند از غيب پيغامي به من
در
خلوت ميخانه بزمي است ملوکانه
هم جنت و هم حور است اي نور دو چشم من
شخصي که خيال غير
در
خاطر او گنجد
از مذهب ما دور است اي نور دو چشم من
رندان بزم خاص من مستند و با ساقي حريف
خمخانه
در
جوش آمده از مستي رندان من
از دولت سلطان خود من
در
ولايت حاکمم
هر کس کجا دستان کند با رستم دستان من
در
نظر نقش خيال روي تو دارم مدام
اي دل و دلدار من اي جان و اي جانان من
صفحه قبل
1
...
2936
2937
2938
2939
2940
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن