نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان شاه نعمت الله ولي
نبيند چشم دريا بين به غير از عين ما ديگر
اگر سرچشمه اي يابد وگر
در
آب جو بيند
مگر سررشته گم کردي که اين رشته دو تو ديدي
ببين
در
ديده سيد که جز يکتو نمي بيند
رندي که
در
خرابات با ما دمي برآورد
هر کس که بيند او را مست خراب بيند
نه نشيند دل من يک نفسي از سر پا
تا که
در
صحبت تو خوش نفسي بنشيند
خوش آب حياتي است روان
در
نظر ما
تا هست چنين باشد و تا بود چنان بود
آن چنان ذاتي نهان
در
هر صفت پيدا بود
جامع ذات و صفاتش نزد ما اسما بود
مجلس عشق است و سيد مست و ساقي
در
حضور
جنت است و هم لقا گر بايدت اينجا بود
چرا مخمور مي گردي بيا و همدم ما شو
قدم
در
راه ياران نه مزن تيشه به پاي خود
در
ازل نقش خيال او به ديده بسته ايم
تا ابد نقشي چنين از چشم ما چو مي رود
هر که
در
راه خدا ره مي رود همراه ماست
لاجرم همراه ما راه پيمبر مي رود
آنکه
در
خانه دمي با تو به خلوت بنشست
به تماشاي گل و لاله و ريحان نرود
هوسم بود که
در
کيش غمت کشته شوم
ليکن اين لاشه ضعيف است و به قربان نرود
در
ازل بر دل ما عشق تو داغي بنهاد
که غمش تا به ابد از دل بريان نرود
اظهر است از نور ديده
در
نظر ظاهر نگر
اين چنين ظاهر نگوئي تا که چو ظاهر شود
هر که باشد بنده او
در
جهان سلطان شود
خوش بود جاني که مقبول چنان جانان شود
روي او
در
ديده ما آفتاب روشن است
اين چنين نوري کجا از چشم ما پنهان شود
ما ز دريائيم و با ما هر که بنشيند دمي
گرچه باشد قطره اي
در
بحر ما عمان شود
عالم ما
در
ازل او بود و باشد تا ابد
اين چنين معلوم کي از علم او زايل شود
آن به که تو عمر خود
در
عشق کني صرفش
چون عمر عزيز تو پيوسته نمي پايد
در
هر چه نظر کردم چون اوست که مي بينم
اقرار به او دارم انگار نمي شايد
جمالش
در
نظر دارم به هر حسني که مي بينم
خيالش نقش مي بندم به هر حالي که پيش آيد
چشمي که نظر از نظر اهل نظر يافت
در
هر چه نظر کرد همين ديد و همان ديد
ديده نديده غيرش چندانکه گرد گرديد
خوش ديده اي که او را
در
عين او توان ديد
سرچشمه حيات است اين بحر ديده ما
در
چشم ما نظر کن کان بحر مي توان ديد
دل ديده خوشي ديد روشن به نور رويش
جانان هر دو عالم
در
جسم و جان روان ديد
چشمي که چشمه آب از چشم ما روان ديد
در
چشم او نيايد هر چشمه اي چو آن ديد
جام جهان نمائيست يعني که اين دل ما
هر کو
در
او نظر کرد مجموعه جهان ديد
روشن بود آن ديده که
در
مجلس رندان
چون جام مئي يافت همين ديد و همان ديد
از نور خدا ديده سيد شده روشن
هر کس که
در
اين ديده ما ديد چنان ديد
درد دردت گر دهد چو صاف درمان نوش کن
ور مي صافت دهد
در
دم به بر بايد کشيد
گر به دور حسن او ديدي بلاي او چه شد
جور ناچار است
در
دور قمر بايد کشيد
جامي به کف آريد و
در
او رو بنمائيد
تا ساقي و رندان و مي و خمار ببينيد
سر
در
قدم او نه و جان بر سر آن هم
گر دست دهد دامن جانانه به دست آر
گر چشم روشن تو از آن نور ديده است
در
هر چه بنگري به همان چشم مي نگر
نقش خيال غير چه بندي که هيچ نيست
بگذر ز غير او و هم از خويش
در
گذر
در
آب ديده ما جو خيال آنکه ميداني
قدم بر ديده ما نه ز بحر بي کران بگذر
اگر گنجي طلبکاري که
در
ويرانه اي يابي
بيا و نعمت الله جو به شهر کوبنان بگذر
در
اين درياي بي پايان درآ با ما خوشي بنشين
نشان بي نشان پرسي ز نام و از نشان بگذر
درآ
در
کنج دل بنشين که دل گنجينه شاه است
بجو آن گنج سلطاني ز گنج شايگان بگذر
در
ره او راه رو پاي چه باشد به سر
چشم گشا و ببين سر پدر با پسر
ذات يکي و صفات بي عدد و بي شمار
عين يکي
در
هزار مي نگر و مي شمر
نعمت الله رند سرمست است و با ساقي حريف
روح محض است او ولي
در
صورت اهل بشر
گر به وجود ناظري هر دو يکي است
در
وجود
ور به صفات مايلي اين دگر است و آن دگر
خرقه دادم، جرعه اي مي داد ساقي
در
عوض
وه چه سوداي خوشي کرديم و هم سودي دگر
شاهد غيبي ما
در
مشهد جان حاضر است
و اين عجب جز شاهد ما نيست مشهودي دگر
چو سيد ار تو نديدي جمال او به يقين
بيا به ديده ما
در
جمال ما بنگر
آن گنج کنت کنزا ميجو ز هر چه يابي
اسماي حق تعالي
در
شيخ و شاب بنگر
آن گنج کنت کنزا از اين و آن طلب کن
اسماي حق تعالي
در
شيخ و شاب بنگر
جامي ز مي پر از مي
در
بزم ما روان است
با ما دمي برآور آب و حباب بنگر
خوش بيا بر چشم ما بنشين چو ما
سو به سو مي بين و
در
دريا نگر
صفحه قبل
1
...
2934
2935
2936
2937
2938
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن