نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان شاه نعمت الله ولي
مجلس عشق است و رندان مست و ساقي
در
حضور
اين چنين خوش مجلسي از صحبت جم خوشتر است
رنگ عشق و بوي معشوق است رنگ و بوي ما
در
ميان عاشقان اين رنگ و بوئي ديگر است
ياري که اندر کار دل جان داد
در
بازار دل
همچون دل صاحب دلان زنده به جاني ديگر است
تا عين عشقش ديده ام مهرش بجان ورزيده ام
در
آشکارا ونهان ما را عياني ديگر است
اقليم دل شد ملک جان شهر تن آمد اين جهان
کون و مکان عاشقان
در
لامکاني ديگر است
محرم رازيم و دايم
در
حرم با سيديم
راز مي گوئيم و اين اسرار رازي ديگر است
گشته است بلبل مست نالان به عشق آن گل
در
بوستان ما بين گلهاي بي نظير است
ما
در
خرابات مغان مستانه خوش مي مي خوريم
شادي مست عاشقي کز جمله عالم بي غم است
گر يک دمي همدم شوي با سيد سرمست ما
در
جام مي بنمايدت ساقي که با ما همدم است
مي نوش که
در
مذهب ما پاک وحلال است
کاين مي نه شرابيست که گويند حلال است
بي نام ونشان شو که
در
اين کوي خرابات
بي نام ونشان هرکه بود نيک به نام است
مي نوش مي عشق که پاکست وحلال است
اين مي نه شرابيست که
در
شرع حرام است
سخن از گنج وطلسم ار بکنم عيب مکن
عشق گنجي است که
در
کنج دل ويران است
زنده دلان عالم دارند حياتي از وي
عالم تن است واو جان جان
در
بدن روان است
نورچشم است و به نورش همه را مي بينم
آفتابي است که
در
دور قمر تابان است
چشم و چراغ جان من از نور جانان روشن است
بنگر چنين نور خوشي
در
ديده جان من است
باما
در
اين دريا درآ بنگر حباب وآب را
هريک حبابي پر ز ماء ماننده جان وتن است
زنار کفر زلف ما، رو
در
ميان بندش بيا
آنگه به صدق دل بگو کاين کفر ايمان من است
دل رفت سوي دريا ما
در
پي دل رفتيم
از عقل مجو ما را بيرون ز خيال اوست
آب رو مي جو به عين ما چو ما
زانکه دايم عين ما
در
جست و جوست
ژاله اي بر عارض لاله نشيند
در
نظر
گرچه سيرآب است اما جان ما را شبنمي است
اي که مي گوئي که آب روي دريا ديده ام
آب رو داري ولي
در
ديده ما شبنمي است
جائي که جز يکي نيست مثلش چگونه باشد
در
آينه از آن رو تمثال بي مثالي است
موج و حباب و قطره
در
اين بحر ما يکي است
نقش حباب گرچه هزارند ماء يکي است
ترا نظر به خود است اي عزيز بد باشد
مراکه
در
همه حالي نظر بر اوست نکوست
بيا و جامه جان چاک زن به دست مرا
چو لطف او به کرم
در
پي رفوست نکوست
دم به دم خون دل از ديده روان بايد کرد
حاصل ديده
در
آن آب روان بايد جست
خيز با ما خوش
در
اين دريا درا
خويش را ميشو که وقت شست و شو است
لطف آن سلطان ما را انتهائي هست نيست
در
دو عالم غير او يک پادشاهي هست نيست
بي خيال روي او نقشي نبيند چشم ما
بي هواي عشق او
در
کوه سنگي هست نيست
دل به دريا داده ايم و آبروئي يافتيم
در
محيط عشق او جز ما نهنگي هست نيست
نعمت الله اين سخن از ذوق مي گويد به تو
اين چنين مستانه قولي
در
کتابي هست نيست
ديده جانم به نور طلعت او روشن است
غير نور روي او
در
ديده جان هيچ نيست
عشق زلفش
در
سر ما ديگ سودا مي پزد
هرکه دارد اين چنين عشقي ز سودا چاره نيست
نعمت الله
در
خرابات است و با رندان حريف
هرکه دارد عشق اين صحبت از آنجا چاره نيست
در
همه جان جز که هم جان هيچ نيست
تن چه باشد زانکه هم جان هيچ نيست
در
هر دلي که مهر جمال حبيب نيست
گر جان عالم است که با ما قريب نيست
هر قطره اي که
در
نظر ما گذر کند
چون نيک بنگريم ز ما بي نصيب نيست
عمر به باد هوا، داد
در
اين گفت و گو
ميل صوابي نکرد، راه خطا رفت رفت
به اميدي که مگر خاک
در
او گردم
ميل دارم که چو بادي به هوا خواهم رفت
در
نظر نقش خيال روي او بايد نگاشت
هر چه او بنمايدت نقشي از آن بايد گرفت
درد دردت گر دهد چون صاف درمان نوش کن
ور مي صافي دهد
در
دم روان بايد گرفت
عقل مخمور است و ما مست و خراب افتاده ايم
در
چنين وقتي نباشد عقل را بر ما گرفت
تا که سوداي خيالش
در
سويدا جا گرفت
چون سر زلفش وجودم مو به مو سودا گرفت
مابه جاروب مژه خاک درش را رفته ايم
گرد خاک آن
در
او دامن ما را گرفت
آمد دل و
در
دام سر زلف تو افتاد
مرغي است مبارک که فتاده است به دامت
هيچ است اين جهان وتو دل را
در
آن مپيچ
واين بند پيچ پيچ مپيچان به پات هيچ
ان يکاد از نفس روح امين
در
شب و روز
دافع چشم بدان از رخ نيکوي تو باد
ما سر به
در
خانه خمار نهاديم
پا بر سر ما هر که نهاد او بسر افتاد
دردي است دلم را به درمان نتوان داد
عشقي است
در
اين جان که به صد جان نتوان داد
صفحه قبل
1
...
2932
2933
2934
2935
2936
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن