167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • سينه روشندلان در گرد کلفت شد نهان
    طوطي ما را براي حرف ميداني نماند
  • کرد ازبس سرمه سايي نغمه زاغ و زغن
    عندليب خوش نوايي در گلستاني نماند
  • پاک شد از آه خون آلود لوح سينه ها
    در سفال خشک مغز خاک، ريحاني نماند
  • در بساط آسمان از چشم شور روزگار
    از رگ ابر بهاران مد احساني نماند
  • سينه مجنون ما شد خارزار آرزو
    در ميان ني سواران برق جولاني نماند
  • دست ما و دامن شبها، که در روي زمين
    از براي دادخواهي طرف داماني نماند
  • مژده باد سحر با گل نمي دانم چه بود
    اينقدر دانم درستي در گريباني نماند
  • بي نيازاني که بر فردوس دست افشانده اند
    در هواي چيدن سيب زنخدان تواند
  • چون صدف جمعي که گوهر مي فشاندند از دهن
    حلقه در گوش لب لعل سخندان تواند
  • تا زياجوج هوس باشند ايمن گلرخان
    سد آهن در ره از تيغ تغافل بسته اند
  • تا به کي در پوستين بيگناهان افکني؟
    اين سگ نفسي که از بهر شکارت داده اند
  • ديگري دارد عنانت را چو طفل نوسوار
    گرچه در ظاهر عنان اختيارت داده اند
  • در گشاد غنچه دلهاي خونين صرف کن
    اين دم گرمي که چون باد بهارت داده اند
  • گرچه در ظاهر اسير چارديوار تني
    رخصت جولان برون زين نه حصارت داده اند
  • از فراموشي به فکر کار خويش افتاده اي
    ورنه در روز ازل سامان کارت داده اند
  • پرده پوشيده رويان حقايق را مدر
    ره چو باد صبح اگر در گلستانت داده اند
  • طفل را از بيضه عنقا تسلي کرده اند
    عافيت در زير گردون گر نشانت داده اند
  • آب اگر بر آتش شهوت زني همچون خليل
    در دل دوزخ بهشت جاودانت داده اند
  • صائب از همصحبتان بگذر به تنهايي بساز
    کز قلم در کنج خلوت همزبانت داده اند
  • شيوه من نيست چون گردنکشان استادگي
    سر چو موج از خوش عناني در سرابم داده اند
  • کار من صائب چنين از بدگماني درهم است
    ورنه در روز ازل سامان کارم داده اند
  • کوتهي چون ناله ني نيست درانداز من
    در خراش سينه ها دست درازم داده اند
  • در شکارستان عالم مدتي چون شاهباز
    بسته ام چشم طمع، تا چشم بازم داده اند
  • ناله زنجير دارد حلقه چشم غزال
    تا من ديوانه را سر در بيابان داده اند
  • اهل دنيا حلقه بيرون در گرديده اند
    همچو زنبور عسل تا خانه سامان داده اند