نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سيف فرغاني
نيايي
در
ره مردان مگر کز خود برون آيي
وگر همت شود مرکب توان از خود برون رفتن
اگر انديشه هر کس برون آري ز دل زآن پس
همه کس را چو انديشه تواني
در
درون رفتن
عاشقانرا که چو من دست بزر مي نرسد
سر آن هست که
در
پاي تو جان افشانند
اي شده کوي تو از ديدار تو جنت صفت
چون تو
در
فردوس نبود حور عين آراسته
آيينه برگير و يکدم
در
رخ خود کن نظر
راست چون بستان بگل خود را ببين آراسته
عشق چون
در
دل بود جان و جهان را ترک کن
آب حيوان زاد داري بهر ره نان بر مگير
گر نعيم هر دو عالم يا بي اندر آستين
جمع کن
در
دامن ترک وبيفشان بر مگير
زمزم اندر جنب کعبه تا بسر پر بهر تست
در
رهش گر تشنه گردي آب حيوان برمگير
از آب گرم اشک فروغم زياده شد
کز عشق تو چو شمع مرا سر
در
آتش است
من سوختم
در
آتش عشق و تو چون شکر
آگه نه اي که عود معطر درآتش است
صيدت شدم چو مرغ وز بهر خلاص خود
بالي نمي زنم که مرا پر
در
آتش است
عاشق تو گرچه درويش است زر بخشد چو جان
ني زهر
در
همچو زنبيل گدا نان آورد
بقوت همت عاشق برآرد کوه را ازجا
چو آهن تيز شد
در
سنگ اثر دارد اثر دارد
تا نمودي روي و ديدم گرد چشمت آن مژه
مي کنم
در
حسرت چشم تو خون باران مژه
کسي کز درد عشق تو ندارد زندگي دل
اگر جان
در
تنش ريزند چون زهرش زيان دارد
هميشه فتنه خوبان بود
در
شهر وکوي ما
گل آنجا مي شود پيدا که بلبل آشيان دارد
بلندي جو ي و
در
پستي ممان چون سيف فرغاني
که بام قصر اين کار از معالي نردبان دارد
ديوان شاه نعمت الله ولي
عشق آمد و گفتا که دهم کام تو گفتم
تأخير مکن يار
در
اين کار خدا را
چو اوست
در
دوسرا غير او نمي بينم
منم که از دل وجان عاشقم به هر دو سرا
جمال اوست که
در
آينه نمايد روي
نظر به ديده ماکن به بين به شاه و گدا
يک زمان با ما
در
اين دريا نشين
عين ما مي بين به عين ما چو ما
نور او
در
ديده مردم خوشي ديديم ما
روي مردم را به نور چشم او ديديم ما
شخص و سايه دو نمايد
در
نظر اما يکي است
دو کجا بينيم چون از اهل توحيديم ما
غير نور روي او
در
ديده ما هست نيست
هرچه رو بنمود از آن روباز پرسيديم ما
خانه خالي کرده ايم و خوش نشسته بر درش
غيراو را نيست بارش
در
سرا بستان ما
در
ميان ما و او غيري نمي آيد به کار
ما از آن دلبريم و دلبر ما زان ما
درد درد او دواي درد ما باشد مدام
عشق او گنجي است
در
کنج دل ويران ما
دل روان جان مي دهد
در
عشق آن جانان ما
گر قبولش مي کند شکرانه ها بر جان ما
مجلس عشق است و رندان مست و ساقي
در
حضور
ساغر مي نوش کن، شادي سرمستان ما
خم مي درجوش و ما سرمست و ساقي
در
نظر
غم ز مخموران اين دوران چرا داريم ما
نقد گنج عشق او
در
کنج دل ما ديده ايم
اين چنين گنجي طلب مي کن زما، داريم ما
آفتابي
در
ازل خوش سايه اي بر ما فکند
تا ابد روشن بود اين روي مه سيماي ما
ذوق ما داري بيا با ما
در
اين دريا درآ
تا به عين ما نصيبي يابي از درياي ما
خانه خالي کرده ايم و خوش نشسته بر درش
غير او را نيست بارش
در
سرابستان ما
غرق دريائيم و خوش خوش دست و پائي مي زنيم
ذوق اگر داري درآ
در
بحر بي پايان ما
هرکه گداي او بود پادشه است بر همه
شه چه بود که پادشه بر
در
او بود گدا
و کنا فيه اکوانا و اعيانا و ازمانا
همه بوديم
در
ذاتش که پيدا گشته ايم اينجا
او بي حجاب با تو تو
در
حجاب از اوئي
خوش خوش حجاب بردار آن بي حجاب درياب
سنبل زلفي که بيني نافه اي دان پر ز مشک
در
چمن هر گل که چيني شيشه اي دان پرگلاب
ذوق ما داري درآ
در
بحر ما ما را طلب
آبرو جوئي مرو هر سو بيا ما را طلب
هر که آيد
در
نظر اين نور چشم عاشقان
دست او را بوسه ده گم کرده خود واطلب
عين ما جو و
در
اين بحر بجز ما مطلب
غرق دريا شو و جز ما تو ز دريا مطلب
ما حبابيم زده خيمه اي از باد بر آب
به از اين
در
دو سرا خانه و مأوا مطلب
غيرما را نتوان يافت
در
اين بحر مجو
عين ما جو و بجز ما دگر از ما مطلب
از دل و جان بنده اي از بندگان حضرتيم
نعمت الله
در
دو عالم سيد يکتاي ماست
گنج او
در
کنج دل مي جو که آنجا يافتيم
جاي گنج عشق او کنج دل ويران ماست
جز خيال روي او نقشي نيايد
در
نظر
هرچه ما ديديم و مي بينيم آن جانان ماست
دل به دست زلف او داديم و
در
پا مي کشد
ما پريشانيم از او او نيز سرگردان ماست
ما
در
طلبش هر سو چون ديده همي گرديم
ما طالب او مطلوب وين طرفه که او با ماست
جامي که ز آب است و پرآبست کدام است
در
مجلس ما جو که چنين جام حباب است
صفحه قبل
1
...
2931
2932
2933
2934
2935
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن