167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • نکنم رو ترش ار تيز شود کز لب او
    سخن تلخ چو جان در دل من شيرينست
  • چون نرفتي راه بر خود رنگ درويشي مبند
    چون شکاري نيست سگ را طوق در گردن مکن
  • بهر يار ار شعر گويي نام غير او مبر
    بهر چشم ار سرمه يي سايي خاک در هاون مکن
  • سيف فرغاني بخود کس را بر او راه نيست
    گر در او مي خوهي بيخود بکوي او درآي
  • نشد سيف فرغاني خموش اندر صفات حسن تو
    بلبل کجا گويد سخن چون گل نباشد در چمن
  • عاشقان را چه زيان گر عقلشان نکند مدد
    در خلافت چه خلل گر با علي نبود عقيل
  • دشمن چو شب روست چو سگ بانگ مي زنيم
    سگ در پيست خواب چو خرگوش مي کنيم
  • چون توانگر سير باشد بر سر کويت گدا
    وز دو کون آزاد گردد در کمند تو اسير
  • برسر کويت زعشق روي تو در پاي تو
    گر کسي را همچو من افتاده بيني دست گير
  • در هواي توچو شهدم نوش جان پرور شود
    نيش پيکان فعل زنبوري که پر دارد چو تير
  • گفتم اندر کنج عزلت رو بديوار آورم
    چون کنم در شهر ما يک خانه را ديوار نيست
  • اي زتو روزم سيه، شبها که مردم خفته اند
    جز سگ ومن هيچ کس در کوي تو بيدار نيست
  • گر سرت در پا نهم ور تيغ بر فرقم زني
    از منت خوشنودي اي جان وزتوام آزار نيست
  • از در باغ خودم ميوه ده اي دوست که من
    نه چنان دست درازم که بديوار رسم
  • اي دل اي دل مهرآن مه ورز وايمان تازه کن
    سر بنه در پاي جانان عهد وپيمان تازه کن
  • از دهانش گر نشاني مي تواني يافتن
    در کنارش گيرو لب بر لب نه وجان تازه کن
  • همچو دانه جان فشاند پيش هر مرغ آنکه او
    پاي دل در دام عشق همچو تو دلبر نهاد
  • نگارا گرد کوي تو اگر بسيار مي گردم
    چو بلبل صد نوا دارم که در گلزار مي گردم
  • تو قطب دايره رويي ومن در مرکز عشقت
    سري بر نقطه بريک پاي چون پرگار مي گردم
  • بدان گيسو که صد چون من سراندر دام او دارد
    رسن در گردنم افگن که بي افسار مي گردم
  • سر ميدان جان بازيست کوي تو (و) اندر وي
    محبان در چنين کاري ومن بي کار مي گردم
  • چو بلبل گل همي خواهم بسان سيف فرغاني
    چو اشتر در بيابانها نه بهر خار مي گردم
  • يار مهمان مي رسد من از براي نزل او
    در تنور سينه مي سوزم دل بريان خويش
  • من بجاي نان چو کودک در شکم خون مي خورم
    کز جگر خوردن دلم سير آمدست ازجان خويش
  • ذکر قطره نزد آن درياي پر در تازه کن
    حال ذره پيش آن خورشيد تابان عرضه دار
  • دست اندرکار او به از قدم بر تخت ملک
    پاي در بند وي از سردر گريبان خوشترست
  • يک نفس بيرون نشين تا برتو افتد نوراو
    ميوه چون در سايه باشد دير شيرين مي شود
  • از آن حسرت که بي رويش نبايد ديد گلها را
    دلم چون غنچه خون گردد چو گل در بوستان آيد
  • زباد سرد هجرانت رخم را رنگ ديگر شد
    که در برگ درخت اي دوست زردي از خزان آيد
  • چو سعدي سيف فرغاني مدام از شوق مي گويد
    (نه چندان آرزو مندم که وصفش در بيان آيد)
  • کس بر بساط عشق مر آن شاه را نبرد
    او با کسي بماند که در باخت آن خويش
  • از بهر دوست دايره يي کن زجان ودل
    پس دوست را چو نقطه ببين در ميان خويش
  • در ره عشقت که دارد راهزن بر چپ وراست
    آنکه از پس بود پيش افتاد ومن دورم هنوز
  • اين زمان تدبير کارم کن که هستم در حيات
    وين زمان بر من تجلي کن که برطورم هنوز
  • شکر اندر پسته پنهان وآب حيوان در شکر
    لاله بر خورشيد آن مه دارد وگل بر قمر
  • شوق او در طبع من چون ناميه است اندر نبات
    کو زشاخ خشک بيرون آورد گلهاي تر
  • اي زياران گشته غافل ازتو خود ياري نيايد
    خفته يي در جامه ناز از تو بيداري نيايد
  • از در تو نان نيابم زآنکه همچون من گدا را
    خاک همچون سيم حاصل جز بدشواري نيايد
  • هرکه ترک مال کرد وچون فقير آمد برين در
    همچو زر هرجا رود هرگز برو خواري نيايد
  • شايد ار بر سر کوي تو بخسبند بروز
    که چو سگ بر در وبام تو بشب بيدارند
  • اي بر نکويان پادشه چون من ترا يک نيک خوه
    چون سيم و زر در خاک ره بسيار نتوان يافتن
  • آن را که از خمر غمت تلخي بکام دل رسد
    شيرين تر از گفتار او در گفتار نتوان يافتن
  • در عهد او نزديک من مجنون بود آن عاقلي
    کو ذکر شيرين مي کند يا نام ليلي مي برد
  • از باغ وصلش تا مگر در دستم افتد ميوه يي
    شاخ اميدم هر نفس سر بر ثريا مي برد
  • من در ميان بحر و بر اندر تردد مانده ام
    موجم برون مي افگند سيلم بدريا مي برد
  • هرکه را يار شود او چو اسد را خورشيد
    کم ز گاوست اگر در مه گردون نگرد
  • بلبل مهر تو در باغ دلم دستان زد
    چه کند بنده که چون گل نکند جامه دري
  • درآ در خانقاه اي جان ودر ده زاهدانش را
    مي عشقت که بيرون برد ازو سجاده پير دل
  • ز مستان مي عشقت يکي همراه کن بااو
    که بي اين بدرقه در ره خطر دارد خطير دل
  • باغ وصل تو که هجران چو سر ديوارش
    از پي حفظ گل وصل تو در خار گرفت