نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.18 ثانیه یافت شد.
ديوان سيف فرغاني
خصم گويد که روا نيست نظر
در
رويش
من اگر هست و اگر نيست روا مي نگرم
روي زيباي تو آرام و قرار از من برد
من دگرباره
در
آن روي چرا مي نگرم
هر طرف مي نگرم تا که ببينم رويت
چون تو
در
جان مني من بکجا مي نگرم
هر چه
در
قبضه الاست ز اعيان وجود
لقمه يي ساز از آن بهر دهان لا را
آن کو بجست و جوي تو پا
در
رکاب کرد
لطف تو تا بحضرت تو همعنان اوست
آفتاب آسا شدم بر بام روزن بسته بود
سايه يي بر من فگن کاينک ز
در
بازآمدم
بوي عشق از دل شنودم نزد او گشتم مقيم
دوست را
در
خانه ديدم و زسفر بازآمدم
عنصري طبع چون
در
کار و صفت عاجزست
من ز ديده انوري وز دل سنايي مي کنم
يا چو زن
در
خانه بنشين عاشق کار تو نيست
عشق نيکو مي شناسد مرد کار خويش را
شور تا
در
من فگندي عيش بر من تلخ شد
دفع تلخي چون کنم زين طبع شيرين کار خويش
شاه بازانيم و جز بر خاک آن
در
کي نهيم
بيضه چون آب اشتر مرغ آتش خوار خويش
همچو نقطه
در
ميان افتاد مه گويي چو زد
آن خط چون دايره گرد رخت پرگار خويش
در
گلشن جمال تو روي تو آن گل است
کز عکس خود چو لاله کند هر گياه را
نان لطف اي شاه
در
زنبيل فقرم ار نهي
همچو من درويش شد چون تو توانگر را گدا
از هواي تو هرآنکس را که
در
دل ذره ييست
روز و شب گو همچو ذره چرخ مي زن درهوا
جاي عاشق
در
دو عالم هيچ کس نارد بدست
کندران عالم که پاي اوست آنجا نيست جا
اي غم عشق تو چون مي طرب افزاي دگر
همچو من مانده
در
عشق تو شيداي دگر
رخ زرد کرد رويم از آن دم که نطع خويش
افگند شاه مهر تو
در
خانه دلم
در
چو دربهر بود چون تو نباشد صافي
گل چو بر شاخ بود چون تو بر عنايي نيست
مدتي شد که من از عشق تو سودا دارم
غم و اندوه ترا
در
دل و جان جا دارم
در
آن زمان که دلم ميل با جمالي داشت
نبود بي خبر از سر عشق و حالي داشت
کسي که عشق تو بروي گذر کند چون برق
چو ابر گريد و چون رعد
در
خروش بود
گفته اي نزد توآيم بر من اين منت منه
گر بيايي زآب چشمم
در
بدامن مي بري
آب عزت
در
دهان کن خاک پايش بوسه ده
زآنکه اين معشوق رابر لب گزيدن شرط نيست
رو ببوي از دور قانع شو که
در
گلزار او
خيره چون باد صبا برگل وزيدن شرط نيست
تن بزن
در
هجر او اي دل که اندر کوي عشق
تا بداني قدر وصل از انتظاري چاره نيست
در
شب وصلش بسي انديشه کردم از فراق
هر که مي نوشيد او را از خماري چاره نيست
با رخ تو ديده بودم پيش ازين
در
روي کار
آنچه اکنون مي کشم از چشم شوخ شنگ تو
گشت تنها چون درآمد
در
دل ما عشق تو
گشت روشن چون گرفت آيينه ما رنگ تو
من چون گدا که نانم از تست حاصل و تو
سگ را گشاده وآنگه
در
استوار بسته
اي دل فغان که آن بت چالاک مي رود
ما
در
غميم و يار طربناک مي رود
چون آب و آتشند
در
و لعل درسخن
تو آب هردو زآن لب و دندان همي بري
ورچه مرغ اندر قفس خوش نبود ازديدار تو
در
تن همچون قفس شد مرغ جان را وقت خوش
ماه يا خور کي شود درخوب رويي همچو تو
خار هرگز چون بود
در
نيکويي همتاي گل
حکايت کرد کآن شيرين براي چون تو فرهادي
شکر از پسته مي بارد چو
در
گفتار مي آيد
بدست حيله اي عاشق سزد کز سر قدم سازي
گرت
در
جستن اين گل قدم بر خار مي آيد
ازو او را خوه اي مسکين چو او داري همه داري
زدريا
در
طلب زيرا زجو حاصل شود ماهي
آن کس منم که
در
عوض يک نظر زتو
راضي نيم که ملک دو عالم مرا رسد
اي دل تنگ مرا از غم تو جان تازه
کفر
در
عهد رخت مي کند ايمان تازه
پرتو او جمله را
در
خور بود چون آفتاب
سايه او بر همه ميمون بود همچون هماي
شعر ما را نظم بخشد عشق تو مانند
در
باد را آواز سازد مطرب ما همچو ناي
کسي که پاي نهد
در
ره تو از سر صدق
چو لا مکان قدمش باشد از مکان بيرون
تا بروز وصل تو چشمش نبيند روي خواب
هرکه يک شب همچو من
در
خواب ديد آن روي را
همتي دارم که گر دستم رسد هر ساعتي
طوق زر
در
گردن اندازم سگ آن کوي را
بنده گر نيکست و گر بد
در
سخن نيکت ستود
نزد نيکويان جزا بد نيست نيکو گوي را
دست اندر آستين گوي از سلاطين مي برد
پاي
در
دامان و از کونين بيرون مي شود
وقت آن آمد که کوبد کوس برکوهان کوه
رعد اشتردل که مي زد طبل
در
زير گليم
يا خود چو روي خوب تو رو نيست
در
جهان
يا هست و زاشتغال بتو من نديده ام
هر چند که جان
در
خطرست از غمت اي دوست
دل کونه غم دوست خورد دشمن جانست
تو دلبر خود را بکسي نام مگو سيف
کآن چيز که
در
دل گذرد دوست نه آنست
صفحه قبل
1
...
2929
2930
2931
2932
2933
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن