167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • در گلشن جمال تو روي تو آن گلست
    کز عکس خود چو لاله کند هر گياه را
  • از عشقت آه مي نکنم زآنکه در دلم
    شوق تو آتشي است که مي سوزد آه را
  • منه رخت اندرين ويران که در خلد برين رضوان
    بشارت مي دهد هردم بتو فردوس اعلي را
  • بخارستان دنيا در مکن با هر خس آميزش
    که دولت بهر تو دارد پر از گل باغ عقبي را
  • چو رهبر نيست اي ره رو تمسک کن بشعر من
    چو در ره قايدي نبود عصا چشم است اعمي را
  • بيا که با جگر تشنه در پي آن آب
    ز ديده بر رخ من چون دل روان بيني
  • اي بگرد خرمن تو خوشه چين خورشيد و ماه
    ماه با روي تو نبود در محل اشتباه
  • مرکب تن را جو (و) نان کم کن اي رايض که نيست
    حاجتي در مرج ايران رخش رستم را بکاه
  • چو کردم يک نظر در تو دلم شد مهربان بر تو
    مسخر گشت بي لشکر ولايت چون تو سلطانرا
  • بسي سلطان و لشکر را هزيمت کرد در يکدم
    شکسته دل که همره کرد با خود جان مردانرا
  • وصالت راست دل لايق که شبها در فراق تو
    مددها کرد مسکين دل بخون اين چشم گريانرا
  • دوست گر عرضه کند ملک دو عالم بر تو
    در دو عالم مشو از دوست بچيزي خرسند
  • ترسم که روز وصل نيابي اثر ز من
    در من (اگر) فراق تو زين سان اثر کند
  • کردم برين قرار که يک شب بسوز دل
    آهي کنم که در دلت اي جان اثر کند
  • خفته مر مقصود را چون دست در گردن کني
    اي بپاي جست و جو گامي نرفته سوي دوست
  • مشهر کردمي خود را چو شعر خويش در عالم
    بنام عاشقي او گر از من نامدي ننگش
  • تعالي الله چه رويست آن بنزهت چون گلستاني
    درو حسن آن عمل کرده که در فردوس رضواني
  • چو قد و زلف تو ديدم کنون روي ترا گويم
    که خورشيدست بر سر وي و ماهي در شبستاني
  • بجان بوسي خرم از تو که بهر زندگي دل
    لب لعلت نهان کرده است در هر بوسه يي جاني
  • چو رويت جلوه خود کرد جان در تن بتنگ آمد
    چو گل بشکفت بر بلبل قفس شد همچو زنداني
  • غمت را در دل درويش همچون زر نگه دارم
    که باشد مر توانگر را (دفينش کنج ويراني)
  • کلاه شاهي خوبان بدست ناز بر سر نه
    که با اين جسم همچون جان دو عالم در قبا داري
  • چو گل ز پرده برون آمد و وصال رسيد
    ز بيم هجر که در پي بود فغان دارد
  • از حسن حال او سخني مي رود که باز
    در خدمت رخ تو نکو گشت حال حسن
  • اي که اندر چشم مستت فتنه دارد خوابگاه
    دل بزلفت داده ام کز فتنه باشد در پناه
  • خاک را هر ذره يابي کوکبي بر اوج چرخ
    آب را هر قطره بيني يوسفي در قعر چاه
  • چون تو در درياي غفلت غرقه يي همچون صدف
    زآن نمي داني که گوهر عشق دارد کان دل
  • همچو سوره بر سر جان تاج بسم الله نهد
    آيت عشق تو گر نازل شود در شان دل
  • دلم چو سلسله در هم شود ز رشک آن دم
    که گرد موي ميانت کند کمر حلقه
  • لايق اين مرتبه شيرين تواند بود و بس
    گر شکر چين در خور ست اين لعل شکر ريز را
  • کاريست عشق صعب و اگر جان رود در آن
    هرگز نمي توان دل از اين کار برگرفت
  • در بهاي وصل خود زين مفلسان جز جان مخواه
    چون تو غارت کرده اي مال خريداران خويش
  • بي بند عشق هيچ کس از جاي برنخاست
    در حلقه يي که آن بت زنجير مو نشست
  • آنکس که در طريق تو گم گشت همچو سيف
    از گفت و گو خمش شدو از جست و جو نشست
  • چون خاک اگر عزيزي بنشست بر در تو
    هر جا که رفت از آن پس چون زر نديد خواري
  • اي که با من مهربان صد کينه در دل داشتي
    بد همي کردي و بد را نيک مي انگاشتي
  • اي ز اول تا بآخر لاف من از لطف تو
    آخرم مفگن چو در اول توام برداشتي
  • با تو چون بنده عتابي بود سعدي را که گفت
    (ياد مي داري که با ما جنگ در سر داشتي )
  • پسته دهان که در سخن و خنده مي شود
    زآن پسته پر شکر طبق روي چون گلش
  • سيف فرغاني بي روي تو در فصل بهار
    خوش همي گريد چون ابر تو چون گل ميخند
  • سگ از کسي بهست که او راه ما نرفت
    شيراز سگي کمست که در غار ما نبود
  • اي جمله از تو،از همه کس در طريق تو
    تقصير رفت،بخت مگر يار ما نبود
  • زآن سکه مهرت نشد محو ازدل چون سيم من
    هرچند در هر بوته يي بگداخت چون زرآتشم
  • بهر سخن گفتن مرا در قيد عشق آورده اي
    چون عود بهر بوي خوش افگنده اي درآتشم
  • با نفحه لطفت اگر بادي کند بر من گذر
    با آب حيوان در اثر گردد برابر آتشم
  • عشقت همي گويد مهابي سيف فرغاني سخن
    من مرده چون خاکستر و زنده است در بر آتشم
  • جز مدح دوست اي سيف از تو چه خدمت آيد
    در حضرتي که آنجا سلطان کند غلامي
  • گر عاشقي فدا کن در ره عشق جان را
    دانم که اين دليري نبود چو تو جبان را
  • با او فراخ دل شو در بذل جان که نبود
    زآن ماه خانه روشن مرتنگ روز نان را
  • دنيا بديد طبع چو خر در رميد و گفتا
    اينجا کنم درنگ که آب و گياه ديدم