نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سيف فرغاني
در
گلشن جمال تو روي تو آن گلست
کز عکس خود چو لاله کند هر گياه را
از عشقت آه مي نکنم زآنکه
در
دلم
شوق تو آتشي است که مي سوزد آه را
منه رخت اندرين ويران که
در
خلد برين رضوان
بشارت مي دهد هردم بتو فردوس اعلي را
بخارستان دنيا
در
مکن با هر خس آميزش
که دولت بهر تو دارد پر از گل باغ عقبي را
چو رهبر نيست اي ره رو تمسک کن بشعر من
چو
در
ره قايدي نبود عصا چشم است اعمي را
بيا که با جگر تشنه
در
پي آن آب
ز ديده بر رخ من چون دل روان بيني
اي بگرد خرمن تو خوشه چين خورشيد و ماه
ماه با روي تو نبود
در
محل اشتباه
مرکب تن را جو (و) نان کم کن اي رايض که نيست
حاجتي
در
مرج ايران رخش رستم را بکاه
چو کردم يک نظر
در
تو دلم شد مهربان بر تو
مسخر گشت بي لشکر ولايت چون تو سلطانرا
بسي سلطان و لشکر را هزيمت کرد
در
يکدم
شکسته دل که همره کرد با خود جان مردانرا
وصالت راست دل لايق که شبها
در
فراق تو
مددها کرد مسکين دل بخون اين چشم گريانرا
دوست گر عرضه کند ملک دو عالم بر تو
در
دو عالم مشو از دوست بچيزي خرسند
ترسم که روز وصل نيابي اثر ز من
در
من (اگر) فراق تو زين سان اثر کند
کردم برين قرار که يک شب بسوز دل
آهي کنم که
در
دلت اي جان اثر کند
خفته مر مقصود را چون دست
در
گردن کني
اي بپاي جست و جو گامي نرفته سوي دوست
مشهر کردمي خود را چو شعر خويش
در
عالم
بنام عاشقي او گر از من نامدي ننگش
تعالي الله چه رويست آن بنزهت چون گلستاني
درو حسن آن عمل کرده که
در
فردوس رضواني
چو قد و زلف تو ديدم کنون روي ترا گويم
که خورشيدست بر سر وي و ماهي
در
شبستاني
بجان بوسي خرم از تو که بهر زندگي دل
لب لعلت نهان کرده است
در
هر بوسه يي جاني
چو رويت جلوه خود کرد جان
در
تن بتنگ آمد
چو گل بشکفت بر بلبل قفس شد همچو زنداني
غمت را
در
دل درويش همچون زر نگه دارم
که باشد مر توانگر را (دفينش کنج ويراني)
کلاه شاهي خوبان بدست ناز بر سر نه
که با اين جسم همچون جان دو عالم
در
قبا داري
چو گل ز پرده برون آمد و وصال رسيد
ز بيم هجر که
در
پي بود فغان دارد
از حسن حال او سخني مي رود که باز
در
خدمت رخ تو نکو گشت حال حسن
اي که اندر چشم مستت فتنه دارد خوابگاه
دل بزلفت داده ام کز فتنه باشد
در
پناه
خاک را هر ذره يابي کوکبي بر اوج چرخ
آب را هر قطره بيني يوسفي
در
قعر چاه
چون تو
در
درياي غفلت غرقه يي همچون صدف
زآن نمي داني که گوهر عشق دارد کان دل
همچو سوره بر سر جان تاج بسم الله نهد
آيت عشق تو گر نازل شود
در
شان دل
دلم چو سلسله
در
هم شود ز رشک آن دم
که گرد موي ميانت کند کمر حلقه
لايق اين مرتبه شيرين تواند بود و بس
گر شکر چين
در
خور ست اين لعل شکر ريز را
کاريست عشق صعب و اگر جان رود
در
آن
هرگز نمي توان دل از اين کار برگرفت
در
بهاي وصل خود زين مفلسان جز جان مخواه
چون تو غارت کرده اي مال خريداران خويش
بي بند عشق هيچ کس از جاي برنخاست
در
حلقه يي که آن بت زنجير مو نشست
آنکس که
در
طريق تو گم گشت همچو سيف
از گفت و گو خمش شدو از جست و جو نشست
چون خاک اگر عزيزي بنشست بر
در
تو
هر جا که رفت از آن پس چون زر نديد خواري
اي که با من مهربان صد کينه
در
دل داشتي
بد همي کردي و بد را نيک مي انگاشتي
اي ز اول تا بآخر لاف من از لطف تو
آخرم مفگن چو
در
اول توام برداشتي
با تو چون بنده عتابي بود سعدي را که گفت
(ياد مي داري که با ما جنگ
در
سر داشتي )
پسته دهان که
در
سخن و خنده مي شود
زآن پسته پر شکر طبق روي چون گلش
سيف فرغاني بي روي تو
در
فصل بهار
خوش همي گريد چون ابر تو چون گل ميخند
سگ از کسي بهست که او راه ما نرفت
شيراز سگي کمست که
در
غار ما نبود
اي جمله از تو،از همه کس
در
طريق تو
تقصير رفت،بخت مگر يار ما نبود
زآن سکه مهرت نشد محو ازدل چون سيم من
هرچند
در
هر بوته يي بگداخت چون زرآتشم
بهر سخن گفتن مرا
در
قيد عشق آورده اي
چون عود بهر بوي خوش افگنده اي درآتشم
با نفحه لطفت اگر بادي کند بر من گذر
با آب حيوان
در
اثر گردد برابر آتشم
عشقت همي گويد مهابي سيف فرغاني سخن
من مرده چون خاکستر و زنده است
در
بر آتشم
جز مدح دوست اي سيف از تو چه خدمت آيد
در
حضرتي که آنجا سلطان کند غلامي
گر عاشقي فدا کن
در
ره عشق جان را
دانم که اين دليري نبود چو تو جبان را
با او فراخ دل شو
در
بذل جان که نبود
زآن ماه خانه روشن مرتنگ روز نان را
دنيا بديد طبع چو خر
در
رميد و گفتا
اينجا کنم درنگ که آب و گياه ديدم
صفحه قبل
1
...
2928
2929
2930
2931
2932
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن