167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • صوفي صافي بدرد جامه بر خود همچو گل
    کآن لب چون غنچه گردد بلبل الحان در سخن
  • مطرب من قول تست اي من غزل گو بهر تو
    حال بر من شد دگر پرده مگردان در سخن
  • آنرا که دمي ديده دل گشت گشاده
    چشم از همه در بست و بروي تو نظر کرد
  • زآتش شوق تو ما را در دل اين سوزش خوشست
    چون نياز از عاشق مهجور و از معشوق ناز
  • پرده از رو دور کن تا من بمهتاب رخت
    در شب زلف تو جويم اين دل گم گشته باز
  • ماه با سلطان حسنش گوي در ميدان فگند
    پس بماند و پيش شد هفتاد ميدان گوي دوست
  • شاعران گر در سخن گفتن ز من نيکوترند
    همچو من زاهل سخن کس نيست نيگو گوي دوست
  • دل تنگم و ز عشق توام بار بر دلست
    وز دست تو بسي چو مرا پاي در گلست
  • اي بزير زلف تو سايه نشين خورشيد و ماه
    زلف و رويت در نقاب عنبرين خورشيد و ماه
  • گر همي خواهد امان اين از زوال آن از خسوف
    گو برو در سايه زلفش نشين خورشيد و ماه
  • از کلهداران که دارد وز نکورويان کراست
    در قبا سرو و صنوبر بر جبين خورشيد و ماه
  • از آرزوي تو در خاک و خون همي گردم
    بيا و عزت خود باز بين و خواري من
  • ز صبر و عقل درين وقت شکرها دارم
    که در فراق تو چون مي کنند ياري من
  • در سجده گاه بندگي تو چو آسمان
    پيش تو بر زمين نهد آن را که رو بود
  • از آن زمان که مرا بر در تو آب نماند
    چو خاک از سر ره برنداشت هيچ کسم
  • با سر زلف تو گفتم مشو آشفته که هست
    جمع را تفرقه در دل ز پريشاني تو
  • راه رو شب چون شتر تا خوش بياسايي بروز
    اي جرس جنبان چو خر در کاروان نيستي
  • سيف فرغاني دهان در بند و از دل گوش ساز
    نطق جان بشنو که گويا شد زبان نيستي
  • من ار ز پاي درآيم ترا چه غم که چو من
    هزار عاشق سرگشته در جهان داري
  • عهد کرده است که در محمل تن ننشيند
    جانم آن روز که از کوي تو محمل برود
  • نه اهل دل بود آن کو دل از دلبر بگرداند
    ز سگ کمتر بود آنکس که رو زين در بگرداند
  • روز و شب در طلبت گرد زمين گردانست
    آسماني که شب و روز مه و خور دارد
  • مرد عشق از گهر نفس بود در همه حال
    چون ترازو که ز رو سنگ برابر دارد
  • گر لبم بر لب نهي چون کوزه اي شيرين چو جان
    در تن همچو سبو آب روانم خوش شود
  • همچو سگ از خوان تو گر نان خورم نبود عجب
    مغز اگر همچون عسل در استخوانم خوش شود
  • (اين) چنين شوري که دارم از سماع نام تو
    وقت در کوي تو از بانگ سگانم خوش شود
  • دل چو بستانيست بي برگ از زمستان فراق
    در نوا آيم چو مرغ ار بوستانم خوش شود
  • گر کوه نام تو شنود در زمان چو لعل
    هر سنگ او بنام تو گردد نگينه يي
  • رخ تو آتش کانون جمالست و از آن
    شهر پر مي شود از روي تو در تشرين گل
  • خويشتن را همه تن جسم خوهد چون نرگس
    تا نظر در رخ خوب تو کند مسکين گل
  • چيست فردوس چو در وي ننمايي تو جمال
    چه بود باغ که او را نکند تزيين گل
  • در بهاران ز من اين دسته گل خاص تر است
    گر چه نزد همه عام است بفروردين گل
  • بچشم حال چو ما را خبر معاينه شد
    بعين چون تو نديديم و در خبر کس نيست
  • مرا که ديده دل از تو روشني دارد
    بهر کجا نگرم جز تو در نظر کس نيست
  • ز حسرت کام گردد تلخ آن دم جان شيرين را
    که لعل او در آميزد شکر با آب گفتارش
  • مرا اي دوست از دشمن نباشيد بيم در عشقت
    که از باد خزان نبود زيان مر شاخ طوبي را
  • از ديدن ماه و خور عار آيدت اي دلبر
    گر بهر تماشا را در خود نگري باري
  • عاشق روي تو از کوي تو نايد در بهشت
    نزد عاشق فخر دارد خاک کويت بر بهشت
  • همه ديوانگان را بند زنجيرست و اين طرفه
    که در زنجير عشق تو دل ديوانه شد بندم
  • گر بياد روي تو آبي خورم در وقت مرگ
    بي گل از خاک رهي سر بر نيارد خارها
  • گل که باشد پيش روي تو که او را چون گياه
    بعد ازين آرند و بفروشند در بازارها
  • کس برون خانه محرم نيست سر عشق را
    در فرو بند اين سخن مي گوي با ديوارها
  • لبت بنکته بسي آب و خمر در هم ريخت
    مگر ز جوي بهشت انگبين و شير تويي
  • ز بعد آن همه الفاظ مدح در حق تو
    که از معاني آن يک بيک خبير تويي
  • ترا بديدم و صبر و قرار رفت از من
    مگس چو ديد عسل خويشتن در آن انداخت
  • کسي که در ره عشق آمد او دو عالم را
    چو ميخ کفش برفتن يکان يکان انداخت
  • وآن را که طوق مهر تو در گردن اوفتاد
    بر فرقش ار چه تيغ زدي سر گران نکرد
  • عاشق که سير گشت ز خود گر چه گرسنه است
    کونين لقمه يي شد و او در دهان نکرد
  • آنرا که در زمين دل افتاد تخم عشق
    چون گاو بار برد و چو گردون فغان نکرد
  • دست از جهان بدار که اصحاب کهف وار
    در غار ره نيافت سگ ار ترک نان نکرد