نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سيف فرغاني
اي بشيريني ز شکر
در
جهان معروف تر
شهد با چندان حلاوت چون تو شيرين کار نيست
مستي و ديوانگي از چون مني نبود عجب
کز شراب عشق تو
در
من رگي هشيار نيست
در
سخن هر لفظ کندر وي نباشد نام تو
صورتش گر جان بود آن لفظ معني دار نيست
شب را بدم چو روز کند روز را چو شب
از شوق (تو) گر آه کند
در
سحر کسي
در
حال من نظر کن و از آه من بترس
کز عشق بهره مندم و از وصل بي نصيب
در
شهر با توام خبر عشق فاش شد
از اشکم اين تواتر و از شعرم اين نسيب
دامن زنده دلان گير و از آن پس چو مسيح
بنفس
در
بدن مرده اثر چون جان کن
در
سماع از قول تو عشاق افغان مي کنند
تا تو بي برگ اندرين پرده نوا برداشتي
ترا
در
خواب چون بينم که مشتاقان رويت را
شبست از بهر بيداري و روز از بهر ناخفتن
اگر همچون نگين
در
زر نشاند بخت و اقبالم
ز غير تو اگر شمعم بخواهم نقش پذرفتن
من خمش بودم مرا آورد شوقت
در
سخن
چون دم اندر ني کني لابد برآيد زو خروش
در
بوستان که خلعت سبز از بهار يافت
لاله نمونه يي زد و گل برگ آل تست
مدام
در
پي او رو که راه عشق بداند
که چشم عقل تو کورست اگر بديده بصيري
آمد بر
در
تو تا مگر از صحبت تو
چون تو سلطان شوم و صحبت اثرها دارد
جان خود را
در
رهان عشق نه واره ز خود
باز شد مرغي که او را طعمه خود کرد باز
گر بگويد دوست اشک از سر فرو باري چو شمع
ور بخواهد باز آتش
در
دهان گيري چو گاز
اندرين حالت بيا اي طالب اندر من نگر
تا ببيني بلبلي را باغ و بستان
در
کنار
با چنين شوق جگر سوزست حال دل چنانک
دايه بي شير و او را طفل گريان
در
کنار
عاشقم بر تو و بر صورت جان پرور تو
من ازين معني کردم دل و جان
در
سر تو
کنار جوي چو شد سبز
در
ميان چمن
بيا بگو که چه خواهم من از تو نوروزي
زين دل که
در
تصرف مهر تو آمده است
اندازه يي بکن که چه مقدار از آن تست
هنگام بهار اي جان
در
باغ چه خوش باشد
بر ياد تو مي خوردن بر بوي تو گل چيدن
ملک سلطانيست او را
در
جمال و حسن از آن
عشق او بر بنده چون بر ملک سلطان غالبست
اي چون تو نبوده گل
در
هيچ گلستاني
آن کار چه کارست آن کو تازه کند جاني
چون
در
نمازت جان و دل نبود بجانان مشتغل
تو سوي قبله بعد ازين خواه پشت آور خواه رو
رو بر بساط عشق او با سيف فرغاني نشين
تا دم بدم بنمايدت
در
هر رخي آن شاه رو
هر سال شهر را ز رخت
در
چهار فصل
آن زيب و زينت است کزا شکوفه باغ را
در
کار عشق تو دل ديوانه را خرد
زآن سان زيان کند که جنون مر دماغ را
گر من از عشق تو ديوانه شوم باکي نيست
که چو من شيفته
در
کوي تو بسياري هست
ز روز ما که بمحنت رسد بشام چه غم
ترا که
در
شب زلفست روي چون قمري
ز بس که خلعت عشق تو جان من پوشيد
خيالم است که
در
جامه اين منم يا تو
پس اين تويي و مني
در
ميانه چندانست
که قطره بحر ببيند تو ما شوي ما تو
فدا کند پس ازين جان و دل بدست آرد
چو ديد بنده که
در
دل همي کني جا تو
سايه بر کار چو من ذره کجا اندازي
که چو خورشيد تو از پرتو خويشي
در
تاب
آنچه از لطف و کرم
در
حق من فرمودي
يابي از بنده دعا و ز خداوند ثواب
ماه را زرد شود روي چو
در
وي نگري
روز را خيره شود چشم چو رخ بنمايي
در
هواي عشق تو چون ذره زآن گردان شدم
کآفتاب حسن تو مي تابد از گردون خويش
يار صاحب حسن و ما
در
دست او چون آينه
چون ببيند آينه شاهد بود مفتون خويش
عاشقان را
در
درون شمع است و شاهد رو وليک
چون توان کردن صفت از شاهد بيچون خويش
چون غلام عشق گشتي و شد آزاد از دو کون
پس مبارک بنده يي
در
خدمت ميمون خويش
زآن نگار خوش نمک ديگ دل ما جوش کرد
کآتشي
در
ما فگند از روي آذرگون خويش
گفت رو از خط ما تعويذ جان کن زآنکه نيست
مارگير زلف ما
در
عصمت افسون خويش
هرکه او
در
دام ما افتاد و دادش دانه عشق
همچو مرغ کشته گردد هر دم اندر خون خويش
گر خوهي کز زند عشق اندر تو افتد آتشي
نار شهوت را بکش
در
طبع چون کانون خويش
اهل دل
در
کار خرج از معدن جان مي کنند
صرف کن سيم و زر از گنجينه قارون خويش
در
سينه يي که هر سو چون خيمه چاک دارد
سلطان عشق گويي خرگاه خويش چون زد
مي گفت دل کزين پس
در
قيد عشق نايم
بيچاره آنکه لافي از حد خود فزون زد
هر کشته يي که بگرفت آن غم ورا گريبان
او آستين و دامن هردم
در
آب و خون زد
آن کآب لطف دارد ناگه چو باد بر من
بگذشت و بازم آتش
در
خرمن سکون زد
تير مژه بر جان بزن اي دوست چو چشمت
افگند
در
ابروي کمان شکل تو خم را
صفحه قبل
1
...
2926
2927
2928
2929
2930
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن