167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • اي بشيريني ز شکر در جهان معروف تر
    شهد با چندان حلاوت چون تو شيرين کار نيست
  • مستي و ديوانگي از چون مني نبود عجب
    کز شراب عشق تو در من رگي هشيار نيست
  • در سخن هر لفظ کندر وي نباشد نام تو
    صورتش گر جان بود آن لفظ معني دار نيست
  • شب را بدم چو روز کند روز را چو شب
    از شوق (تو) گر آه کند در سحر کسي
  • در حال من نظر کن و از آه من بترس
    کز عشق بهره مندم و از وصل بي نصيب
  • در شهر با توام خبر عشق فاش شد
    از اشکم اين تواتر و از شعرم اين نسيب
  • دامن زنده دلان گير و از آن پس چو مسيح
    بنفس در بدن مرده اثر چون جان کن
  • در سماع از قول تو عشاق افغان مي کنند
    تا تو بي برگ اندرين پرده نوا برداشتي
  • ترا در خواب چون بينم که مشتاقان رويت را
    شبست از بهر بيداري و روز از بهر ناخفتن
  • اگر همچون نگين در زر نشاند بخت و اقبالم
    ز غير تو اگر شمعم بخواهم نقش پذرفتن
  • من خمش بودم مرا آورد شوقت در سخن
    چون دم اندر ني کني لابد برآيد زو خروش
  • در بوستان که خلعت سبز از بهار يافت
    لاله نمونه يي زد و گل برگ آل تست
  • مدام در پي او رو که راه عشق بداند
    که چشم عقل تو کورست اگر بديده بصيري
  • آمد بر در تو تا مگر از صحبت تو
    چون تو سلطان شوم و صحبت اثرها دارد
  • جان خود را در رهان عشق نه واره ز خود
    باز شد مرغي که او را طعمه خود کرد باز
  • گر بگويد دوست اشک از سر فرو باري چو شمع
    ور بخواهد باز آتش در دهان گيري چو گاز
  • اندرين حالت بيا اي طالب اندر من نگر
    تا ببيني بلبلي را باغ و بستان در کنار
  • با چنين شوق جگر سوزست حال دل چنانک
    دايه بي شير و او را طفل گريان در کنار
  • عاشقم بر تو و بر صورت جان پرور تو
    من ازين معني کردم دل و جان در سر تو
  • کنار جوي چو شد سبز در ميان چمن
    بيا بگو که چه خواهم من از تو نوروزي
  • زين دل که در تصرف مهر تو آمده است
    اندازه يي بکن که چه مقدار از آن تست
  • هنگام بهار اي جان در باغ چه خوش باشد
    بر ياد تو مي خوردن بر بوي تو گل چيدن
  • ملک سلطانيست او را در جمال و حسن از آن
    عشق او بر بنده چون بر ملک سلطان غالبست
  • اي چون تو نبوده گل در هيچ گلستاني
    آن کار چه کارست آن کو تازه کند جاني
  • چون در نمازت جان و دل نبود بجانان مشتغل
    تو سوي قبله بعد ازين خواه پشت آور خواه رو
  • رو بر بساط عشق او با سيف فرغاني نشين
    تا دم بدم بنمايدت در هر رخي آن شاه رو
  • هر سال شهر را ز رخت در چهار فصل
    آن زيب و زينت است کزا شکوفه باغ را
  • در کار عشق تو دل ديوانه را خرد
    زآن سان زيان کند که جنون مر دماغ را
  • گر من از عشق تو ديوانه شوم باکي نيست
    که چو من شيفته در کوي تو بسياري هست
  • ز روز ما که بمحنت رسد بشام چه غم
    ترا که در شب زلفست روي چون قمري
  • ز بس که خلعت عشق تو جان من پوشيد
    خيالم است که در جامه اين منم يا تو
  • پس اين تويي و مني در ميانه چندانست
    که قطره بحر ببيند تو ما شوي ما تو
  • فدا کند پس ازين جان و دل بدست آرد
    چو ديد بنده که در دل همي کني جا تو
  • سايه بر کار چو من ذره کجا اندازي
    که چو خورشيد تو از پرتو خويشي در تاب
  • آنچه از لطف و کرم در حق من فرمودي
    يابي از بنده دعا و ز خداوند ثواب
  • ماه را زرد شود روي چو در وي نگري
    روز را خيره شود چشم چو رخ بنمايي
  • در هواي عشق تو چون ذره زآن گردان شدم
    کآفتاب حسن تو مي تابد از گردون خويش
  • يار صاحب حسن و ما در دست او چون آينه
    چون ببيند آينه شاهد بود مفتون خويش
  • عاشقان را در درون شمع است و شاهد رو وليک
    چون توان کردن صفت از شاهد بيچون خويش
  • چون غلام عشق گشتي و شد آزاد از دو کون
    پس مبارک بنده يي در خدمت ميمون خويش
  • زآن نگار خوش نمک ديگ دل ما جوش کرد
    کآتشي در ما فگند از روي آذرگون خويش
  • گفت رو از خط ما تعويذ جان کن زآنکه نيست
    مارگير زلف ما در عصمت افسون خويش
  • هرکه او در دام ما افتاد و دادش دانه عشق
    همچو مرغ کشته گردد هر دم اندر خون خويش
  • گر خوهي کز زند عشق اندر تو افتد آتشي
    نار شهوت را بکش در طبع چون کانون خويش
  • اهل دل در کار خرج از معدن جان مي کنند
    صرف کن سيم و زر از گنجينه قارون خويش
  • در سينه يي که هر سو چون خيمه چاک دارد
    سلطان عشق گويي خرگاه خويش چون زد
  • مي گفت دل کزين پس در قيد عشق نايم
    بيچاره آنکه لافي از حد خود فزون زد
  • هر کشته يي که بگرفت آن غم ورا گريبان
    او آستين و دامن هردم در آب و خون زد
  • آن کآب لطف دارد ناگه چو باد بر من
    بگذشت و بازم آتش در خرمن سکون زد
  • تير مژه بر جان بزن اي دوست چو چشمت
    افگند در ابروي کمان شکل تو خم را