نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سيف فرغاني
چو مالک بي زيان باشد ز دوزخ هرکه او دارد
ز رضوان خيال تو بهشتي
در
سعير دل
وراورا نيز دريابي چنان مگذار (و) مستش کن
که بي آن بدرقه
در
ره خطر دارد خطير دل
در
ره او نبود سنگ و اگر باشد نيز
جز گهر از سر هر سنگ بپايي نرسد
هر که
در
دور تو بي عشق برآمد نامش
گر بدين عار رضا داد زهي بي ننگي
سيف فرغاني پا بر سر خود نه
در
راه
زآنکه اين راه دو گامست و تو صد فرسنگي
هر شبي بر خاک ريزم آب چشمي همچو شمع
کآتشي
در
من فتاد از التهاب روي تو
در
فصول هر کتابي فکر کردم سطر سطر
نيست اندر هيچ خط حرفي ز باب روي تو
اي آنکه بهره نيست ترا زين حديث و گويي
در
کوي دوست عاشق حيران چه قدر دارد
گر بوسه يي از آن لب ميگون رسد بسيف
مست از نشاط رقص کند روح
در
بدن
اگر
در
روز وصل تو نباشم جمع با ياران
من و آه سحرگاه و شب هجران و تنهايي
حرم بر عاشقان تنگست از ياران غار تو
چو سگ بيرون
در
خسبم من مسکين ز بي جايي
ز جان بازان اين ميدان کسي همدست من نبود
که من
در
راه عشق تو بسر رفتم ز بي پايي
چو جنت دايم اندر وي همه رحمت فراز آيد
«تو از هر
در
که باز آيي بدين خوبي و زيبايي »
زهي خورشيد را داده رخ تو حسن و زيبايي
در
لطف تو هرکس بر من نبندد گر تو بگشايي
اگر چه ديده مردم بماند خيره
در
رويت
ببخشي ديده را صد نور اگر تو روي بنمايي
کنون اي سيف فرغاني که پايت خسته شد
در
ره
برو بار سر از گردن بيفگن تا بياسايي
چو دست عشق او گيرد کمان حکم
در
قبضه
نه مردي گر برو داري که برجز تو رسد تيرش
شراب عشق
در
دادي و من چون چشم مخمورت
خرابيها کنم زين پس که مستم کرد تأثيرش
هستي تست گناه تو و او با همه لطف
اين گنه تا بنميري ز تو
در
نگذارد
از گل سيمين که باد از دست شاخ افشانده است
بر سر گنج است گويي سرو را پا
در
بهار
تا ز لاف نيکويي گل را زبان بسته شود
تو ز باغ حسن خود يک غنچه بگشا
در
بهار
کسي کو کم نکرد (دنيا) نيابد
در
رهش پيشي
کسي کو گم نگشت از خود نشايد جست و جويش را
چو
در
ميدان عشق او نه مرد جست و جو بودم
بمن کردند درويشان حوالت گفت و گويش را
ز باد سرد کز آن کوي آورد خاکي
چو آب گرم فتد جوش
در
من از آتش
عشق
در
دل غم و انده نبود دور از تو
جور لشکر بکش اي خواجه کي سلطان اينجاست
خانه يي چون حرم و بر
در
و بامش عشاق
چون مگس جمع شده کآن شکرستان اينجاست
سيف فرغاني از عشق بپرهيز و منه
پا
در
آن کار که بيرون شد از آن نتواني
اي دوست بي تو ما را اندر جهان چه خوشي
بي چون تو دلستاني
در
تن ز جان چه خوشي
اين جان نازنين را از جسم راحتي نه
با همدگر دو ضد را
در
يک مکان چه خوشي
دنيا و آخرت را بهر تو ترک کردم
بي تو درين چه راحت جز تو
در
آن چه خوشي
ز عشقت خاک اران را بآب چشم تر کردم
من مسکين ندانستم که
در
ديده ارس دارم
بذکر سيف فرغاني سخن را گر بيالايم
سزد تا مستمع داند که من
در
آب خس دارم
در
مقام شوق تو مست شراب عشق تو
دارد از جز تو فراغت چون فرشته از طعام
بر
در
تو با دل پرآتش و چشم پر آب
خويشتن را سوخته از پختن سوداي خام
اي بسا درويش زنده دل که
در
دنياي دون
خفت بر خاک وز خاکش گرد بر دامان نداشت
اي بسا زنده که خود را کس شمرد و چون بمرد
در
کفن سگ شد که اندر پيرهن انسان نداشت
پيش ازين بي عشق تو
در
نظم ما ذوقي نبود
هرکه عاشق گشت بر شيرين شکر گفتار شد
گر ميانت
در
زرو ياقوت گيرم چون کمر
خدمتي نبود که آن جز خاک و اين جز سنگ نيست
سعدي اريک چند
در
ميدان تو اسبي براند
مرکب ما پشت ريش و باره ما لنگ نيست
در
سخن نيکست هرکس را و بر بالاي چنگ
اين بريشمها که مي بيني بيک آهنگ نيست
چو چشم و ابرويش ديدي ز مژگانش مشو غافل
بترس اي غافل از مستي که تيرش
در
کمان باشد
چو کرد او آستين افشان و
در
رقص آمد آن ساعت
بسروي ماند آن قامت که شاخش گل فشان باشد
از جان و دل فزوني وز آب و گل بروني
کين آب (و) لطف هرگز
در
ما و طين نباشد
اي نرگس تو مست و لب تو شراب رنگ
گل
در
چمن ز روي تو کرد اکتساب رنگ
گل خنداني و ما
در
غم تو گريانيم
آخر اين گريه ما زآن لب خندان تا چند
تو مي روي و مرا نقش تست
در
ديده
بيا که سير نمي گردد از نظر ديده
چندان چو سگ بکوي تو
در
خفته ام که هيچ
از خاک درگه تو نشانم نمي رود
ما را دليست دايم
در
هم چو موي زنگي
از خال هندو آسا وز چشم ترک سانت
هرچه
در
وصف تو گويند و کنند انديشه
آن همه دون حق تست و تو برتر زآني
ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روي او
لاله
در
صحن چمن مانند آن رخسار نيست
صفحه قبل
1
...
2925
2926
2927
2928
2929
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن