نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سيف فرغاني
گرچه
در
زير اسب دارد چون کسي بالاي اوست
چون خران بارکش زين بر فرس آسوده نيست
چو مردان نفس سرکش را بزنجير رياضت ده
که کس مر شير را ناورد بي زنجير
در
طاعت
هوا را خاک بر سر کن بدست همت وآنگه
چو آب اندر دهان آتش بکف مي گيرد
در
طاعت
برو اندر صف مردان چو غازي تيغ زن با خود
درآور نفس کافر را بيک تکبير
در
طاعت
ازين سان موعظت مي گوي با خود سيف فرغاني
درآور نفس سرکش را بدين تدبير
در
طاعت
تو چون گنجي و حب مال مارست اي پسر
در
تو
سخن بشنو برو از خود بافسون مار بيرون کن
اگر از دست حکم دوست تيغ آيد ترا بر سر
سپر
در
رو مکش جوشن درين پيکار بيرون کن
سرت را
در
فسار حکم خويش آورد نفس تو
گر از عقل افسري داري سر از افسار بيرون کن
گرت
در
دل نيامد عشق و عاشق نيستي باري
برو با عاشقان او ز دل انکار بيرون کن
برو گر عاشق از جاني برو اي سيف فرغاني
گرت
در
دل جز او چيزيست عاشق وار بيرون کن
اي تو از بهر بريشم زده
در
دنيا چنگ
گر نه اي ناي برو از دم او باد مگير
هرگز اولاد (تو) بعد از تو غم تو نخورند
زر بشادي خور و
در
دل غم اولاد مگير
بر اميد قرب تو داريم تا صبح اجل
در
شب هجر تو وقتي خوشتر از روز وصال
نفس سرکش چون تواند ساخت با اندوه عشق
کي تواند خورد اگر با سک بود نان
در
جوال
گر کمال خويش خواهي گام زن وز ره ممان
زآنکه چون
در
سير باشد بدر خواهد شد هلال
تا تويي اي سيف فرغاني ازين پس
در
سخن
زين نمط مگذر که بعد از حق نباشد جز ضلال
در
سماع از گفته تو شورها خواهند کرد
دم بدم ارباب وجد و هر نفس اصحاب حال
جهد کن تا ز سحاب غم جانان چو صدف
قطره يي
در
دهنت افتد و گوهر گويي
بلبل ناطقه را شور چو
در
طبع افتد
از پي گل رخ خود شعر چو شکر گويي
ملک از چرخ فرود آيد و
در
رقص آيد
گر تو زين پرده چو مطرب غزلي برگويي
با يزيد انبازي اندر خون شاهي چون حسين
چون تو
در
حرب از براي شمر جوشن مي بري
به ز بيداري بود جاي دگر سگ را و گر
بر
در
اصحاب کهفش بهر خفتن مي بري
دلت که اوست خضر
در
جهان هستي تو
از آن بمرد که آب حيات تو نان شد
کنون سزد که ز چشم تو خون چکد چو کباب
چو
در
تنور ندامت دل تو بريان شد
اي ترا
در
کار دنيا بوده دست افزار دين
وي تو از دين گشته بيزار و ز تو بيزار دين
از پي مالي که امسالت مگر حاصل شود
در
پي اين سروران از دست دادي پار دين
بحث و تکرار از براي دين بود
در
مدرسه
وز تو آنجا فوت شد اي عالم مختار دين
در
چراگاه جهان خوش خوش همي کن گاوليس
چون خر نفس ترا بر سر نکرد افسار دين
سيف فرغاني برو آثار دين داران بجان
در
کتب مي جو، قوي مي کن بدان آثار دين
ورچه شعر از علم دين بيرون بود، چون عارفان
تا تواني درج کن
در
ضمن اين اشعار دين
گدا که خوار بود بهر لقمه بر
در
خلق
همين که نزد توانگر عزيز شد نان مرد
برون شو از مکان و کون تا زيشان نشان يابي
چو
در
کون و مکان باشي نيابي جاي درويشان
شب قدرست و روز عيد هر ساعت مه و خور را
اگر خود را بگنجانند
در
شبهاي درويشان
رو بدست عشق زنجير ادب بر پاي نه
وآنگه اين
در
زن که اندر حلقه مردان شوي
عاقبت چون يوسف اندر ملک مصر و مصر ملک
عزتي يابي چو روزي چند
در
زندان شوي
تا چو کودک
در
شکم آسوده دارد مر ترا
رو بنه بر خاک و بر پشت زمين غافل مباش
گر چه
در
صحراي دنيا دانه نعمت بسيست
همچو مرغ از دام او اي دانه چين غافل مباش
ور چو يوسف همچو مادر بر تو مي لرزد پدر
از برادر خصم داري
در
کمين غافل مباش
خلق پيش از تو بسي رفتند و بودندي چو من
مرگ داري
در
قفا اي پيش بين غافل مباش
در
نعيم آباد جنت گر سرور جان خوهي
زآن دلي کز بهر او باشد حزين غافل مباش
سيف فرغاني اگر چه همچو من
در
راه دوست
پيش ازين حاضر نبودي بعد ازين غافل مباش
در
خود ار خواهي که بيني دم بدم آثار حق
يک دم از اخبار ختم المرسلين غافل مباش
آن نمي بيني که از گرماي تابستان گداخت
همچو يخ
در
آب برفي کز زمستان باز ماند
من نپندارم که تأثيري کند
در
حال تو
خرقه يي با تو گر از آثار مردان باز ماند
وآنکه را
در
نفس خيري نيست مشتي بدسرشت
از براي نفع خود بر شر دلالت مي کنند
در
آن زمان که ز هستي خويش پر بودم
نبود همتم از قيد اين و آن خالي
تا چند باشد اي جان پيش
در
تو ما را
چون مرغ بهر دانه از خاک بوسه چين لب
هنگام شعر گفتن شوقت مرا قرين دان
زآن سان که
در
خموشي (با) لب بود قرين لب
وين جهان سفله شان چون هيچ دامن گير نيست
زو قدم بيرون زده سر
در
گريبان فارغند
کرده اند از بهر رقص از سر نشاطي
در
سماع
وز دو کون افشانده دست اين پاي کوبان فارغند
صفحه قبل
1
...
2924
2925
2926
2927
2928
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن