167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • ملک شمشيرزن بايد، چو تو تن مي زني نايد
    ز تيغي بر ميان بستن مرادي در کنار تو
  • بشادي مي کني جولان درين ميدان، نمي دانم
    در آن زندان غم خواران که باشد غمگسار تو
  • بسيج راه کن مسکين، درين منزل چه مي باشي
    امل را منتظر، چون هست اجل در انتظار تو
  • ترا در قوت نفس است ضعف دين و آن خوشتر
    که نفس تست خصم تو و دين تو حصار تو
  • قلم چون زرده ماري شد بدست چون تو عقرب در
    دواتت سله ماري کزو باشد دمار تو
  • خلايق از تو بگريزند همچون موش از گربه
    چو در ديوان شه گردد سيه سر زرده مار تو
  • ترا در سر کلهداريست چون کافر از آن هرشب
    ببندد عقد با فتنه سر دستار دار تو
  • ترا عاري بود زآن پس شراب از جام جم خوردن
    چو شد در جشن درويشي ز خرسندي عقار تو
  • در نصرت خرد که هوا دشمن ويست
    با نفس خود جدل کن و با طبع خود لجاج
  • از آب چشم خاک ره دوست ساز گل
    هر رخنه يي که در دل تست استوار کن
  • بر لوح که از خلق نهان در شب غيب است
    آن جمله کتب همچو ستاره تو چو ماهي
  • اي زلف يار، باز رسن باز جان ما
    در تو ز دست دست، که حبل المتين تويي
  • تا تويي زنده مسلمان نشوي رو خود را
    بکش اي خواجه که در مذهب عشق اين فتويست
  • چو چنگ سر در پيشم بود که ساز کنم
    ز قول خود غزلي بر سه تاي انديشه
  • من همي گويم چو رويت در دو عالم روي نيست
    تا مرا باور کني برگير و بنگر آينه
  • شايد ار در وصف چون تو شکر ستاني شود
    بعد ازين اي دوست چون طوطي سخنور آينه
  • چون رخ تو کي شود حاصل مر او را آب لطف
    ور چو آهن سرخ رو گردد در آذر آينه
  • زير پاي رخش آهن سم تو گيرد چو نعل
    عاشق سرگشته را گر رو بود در آينه
  • عشق از آن سان محو گردانيد رسمم را که من
    مي نبينم روي خود گر بنگرم در آينه
  • از گهرهايي که در وي طبع من ترصيع کرد
    چون عرض زين پس جدا نبود ز جوهر آينه
  • گفت در من نگر اي خواجه که از خوبان من
    همچو سر از تنم و همچو علم از دستار
  • مبر آن ظن که چو من بر در و ديوار وجود
    دست تقدير کند با قلم صنع نگار
  • ايا رونده که عمر تو در تمنا رفت
    تو هيچ جاي نرفتي و پايت از جا رفت
  • چراغ فکر برافروز و در ضمير ببين
    که پس چه ماند از آن کس که از تو پيشين رفت
  • ز خانه تا در مسجد نيامد از پي دين
    وليکن از پي دنيا ز روم تا چين رفت
  • عقل را در دو جهان وقت حساب خوبان
    ابتدا از تو بود چون ز يک آغاز شمار
  • عزم اين کار کن ار علم نداري غم نيست
    در صف معرکه رستم چه پياده چه سوار
  • عشق شهريست که در وي نبود دل را مرگ
    عشق بحريست که از وي نرسد جان بکنار
  • گفتند ماه و خور که چو پيدا شد آن نگار
    ما در حناي عزل گرفتيم دست کار
  • اي بخت سر کشيده بنه پاي در ميان
    تا من بباغ وصل ز گل پر کنم کنار
  • از بس که گرد کوي تو بوديم تا بصبح
    از بهر روز وصل تو شبها در انتظار
  • سوزي فتاده در دل و بر رخ فشانده اشک
    آتش نهاده بر سر و چون شمع پايدار
  • اکنون تو دوري از من و من بي تو زنده ام
    سختا که آدميست در احداث روزگار
  • نور وجود از تو گرفت و پديد گشت
    گر ذره بوذ در عدم اي جان گر آفتاب
  • در باغ حسن از آن رخ و آن روي مر تراست
    بر آفتاب لاله و بر عرعر آفتاب
  • چون شد ز تاب مهر تو هر ذره يي ز من
    در سايه هواي تو اي دلبر آفتاب
  • مي دان يقين که در رگ کان خون گهر شود
    مر کوه را چو تيغ زند بر سر آفتاب
  • تو همچو آب لطيفي از آن همي داري
    مدام از دل خود همچو آب در بر سنگ
  • چکيد در ره عشق تو خون دل بر خاک
    رسيد بر سر کوي تو پاي جان بر سنگ
  • ز روي روشنت ار پرتوي فتد بر خاک
    در آب تيره چو ماهي شود شنا گر سنگ
  • چو تاب مهر تو بر دل رسيد دل بگذاخت
    چو اندر آب کلوخ افتد و در آذر سنگ
  • چو سبزه سبز شود چون کلوخ در صحرا
    از آب لطف تو چون خاک اگر شود تر سنگ
  • من از براي دل او دگر نگويم شعر
    که آب مي نکند بيش ازين اثر در سنگ
  • شدم ز عشق تو سگ جان و شير دل که مرا
    غمت چو گربه فرو برد در جگر دندان
  • در بزم عشق او دل من چنگ شوق زد
    اين زير و بم از آن همه اوتار باز ماند
  • در بدي من مرا علم اليقين حاصل شدست
    وين نه از جهل تو باشد گر نکوداني مرا
  • با لطف طبع اگرچه در قلب روح روحي
    با حسن روي اگر چه بر روي حسن خالي
  • روحست علم و در تن جان قالبست او را
    کس را مباد نفسي از روح علم خالي
  • از بهر مال قارون چون گنج در زمين شد
    بر چرخ چارم آمد عيسي ز بي عيالي
  • هر باطلي که کردي از بهر آن بمحشر
    مي دان يقين که از حق در معرض سؤالي