167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • مي کند در سنگ خارا داغ تنهايي اثر
    بيستون خاموش شد تا کوهکن از پا فتاد
  • مبتلاي شش جهت را چاره جز تسليم نيست
    نقش بيکارست هر جا مهره در ششدر فتاد
  • هر که را راه سخن دادند نعمتها ازوست
    طوطي ما تا دهن واکرد در شکر فتاد
  • خجلت روي زمين زان ساق سيمين مي کشد
    جلوه طاوس در ظاهر اگر موزون فتاد
  • کرد دودش روزن چشم غزالان را سياه
    آتشي کز روي ليلي در دل مجنون فتاد
  • برنخيزد لاله بي داغ نمکسود از زمين
    شورشي کز عشق مجنون در دل هامون فتاد
  • شعله خويت که آتش در دل ياقوت زد
    پشت دستي بر زمين پيش شرر خواهد نهاد
  • ساعد سيمين که بودش دلبري در آستين
    آستني از بي کسي بر چشم تر خواهد نهاد
  • دل زهمدردان شود از گريه خالي زودتر
    وقت شمعي خوش که پا در حلقه ماتم نهاد
  • سرنگون ديدم در آن چاه زنخدان زلف را
    قصه هاروت و چاه بابلم آمد به ياد
  • رومتاب از خلق در دولت که چون گردد بلند
    گرمي خورشيد عالمتاب مي گردد زياد
  • چشم مي گردند چون شبنم سراپا اهل دل
    غافلان را در بهاران خواب مي گردد زياد
  • شهپر پرواز هم باشند روشن گوهران
    نشاه مي در شب مهتاب مي گردد زياد
  • مي کند دل را پريشان شادي بي عاقبت
    رخنه در دل غنچه را گردد زخنديدن زياد
  • کرد ميزان در نظرها ماه کنعان را سبک
    قدر گوهر گرچه مي گردد زسنجيدن زياد
  • نيست آسان بحر را در کوزه پنهان ساختن
    عارفان را دل به اسرار الهي مي تپد
  • تحفه جرمي به دست آور که در ديوان عفو
    جان معصومان ز جرم بيگناهي مي تپد
  • هر که سازد همچون غواصان نفس در دل گره
    از محيط تلخرو دامان پر گوهر برد
  • خاکيان اکثر گرفتارند در بند جهات
    تا که بيرون مهره خود را ازين ششدر برد؟
  • دولت تردامنان پا در رکاب نيستي است
    زود شبنم رخت هستي از چمن بيرون برد
  • دارد آتش زيرپاي خويش در مهد زمين
    تا سپند بيقرار من به محفل راه برد
  • بيخودي آسوده کرد از بازگشت تن مرا
    در محيط بيکران نتوان به ساحل راه برد
  • شکر قطع راه، عارف را کند بيدارتر
    غافلان را خواب در دامان منزل مي برد
  • حسن عالمگير ليلي نيست در جايي که نيست
    عاشق از دامان صحرا فيض محمل مي برد
  • نيست غير از گوشه عزلت مرا جايي قرار
    در صدف چون گوهر سيراب خوابم مي برد؟