167906 مورد در 0.13 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • خواهيد تا شويد پذيراي در لطف
    خود را به سان جزع و صدف کور و کر کنيد
  • خود در کمال چرخ نه بس آب و روشنيست
    اي خاک تيره بر سر چرخ و کمال او
  • تا در ميان ماتم خود بيني آن رخش
    پر خاک و خون شده چو لب آبدار خويش
  • کي نان و آب خودش خورد آن مادري که او
    در خاک ره نهد چو تو سرو از کنار خويش
  • نعمتي بود آنکه ما را دوست ناگه زين بلا
    در جهان روز کوري حجره اي بنياد کرد
  • اين نه بس ما را ز عشقش کز پي يک حقشناس
    لحن او در بلخ ما را شاعري استاد کرد
  • شاد گشت از مهر او زان بيني آب اندر بحار
    يار شد با کين او زان يابي آتش در اثير
  • تافته هرگز نبيني ميم و را و دال را
    يک زمان در چاکريش از بهر دال و را و ميم
  • چون دلش را در سلامت دين ز دلها يافت پيش
    نيز يک دل را نخواهد جز دل ما را سليم
  • اي چو گل در باغ دين خشبوي و نوراني جمال
    لفظ تو چون حاسدت بشنيد شد چون لاله لال
  • مادحان را بس تو نيکو دار کز بهر کرم
    نيز در عالم فلک را چون تو فرزندي نماند
  • محنت و راحت همي در حضرتت بازند نرد
    من چنان دانم که محنت چون همه مردان نماند
  • حرص آن معني که تا در حضرت غزنين و بلخ
    ابتدا جامه تو پوشد کابتدا مدح تو خواند
  • حفظ ايزد سال و مه بر ساقه کام تو باد
    عون گردون روز و شب در کوکبه کار تو باد
  • در غريبي از براي پادشاهي نام و ننگ
    بر سر و فرق سنايي تاج و دستار تو باد
  • يار دنيا نيستي پس بهر دين در آخرت
    احمد مرسل شفيع و فضل حق يار تو باد
  • تا به سامان بود بستان شاخ در وي ننگريست
    چون همي هنگام آن آمد که بي سامان شود
  • تا در ايران خواجه بايد خواجه ايران شاه باد
    حکم او چون آسمان بر اهل ايران شاه باد
  • سوي ميزان شد براي سختن زر آفتاب
    زان که روي باغ را گردون به ميزان در کشد
  • هر که بر فتراک امرش يک زمان خود را ببست
    خويشتن را در دو گيتي چون خرد مشهور کرد
  • پس چو چونين ست بهر نام نيکش خلق را
    مدح او چون مدح روح و عقل در افواه باد
  • جذر و کعبي را که نگشاد ايچ کس از بستگي
    حل کند در يک زمان گر طبع او جولان کند
  • عقل و جان گر روز و شب در تحت فرمان ويند
    پس عجب نبود که چاکر خواجه را فرمان کند
  • روي پاداشي نبيند هرگز از اعمال نيک
    هر که روزي يا شبي در بند باد افراه تست
  • همچنين و بعد ازين تا در جهان گردد زمان
    دولتت را حکم باد و عشترتت را گاه باد
  • در مه آذر ز آذر گل برآري ساعتي
    قطره اي آب ار ز روي لطف بر آذر زني
  • صورت اقبال را ماني که از نيروي فعل
    بر جهاني بر زني گر در جهاني بر زني
  • ليک روي عالم آنگه برفروزد چون نبيد
    گر همه خود را به زردي چنگ در ساغر زني
  • در دو صف آتش ز طبع و آبروي يکدگر
    مي برند از خنجر آتش مزاج آب رنگ
  • گه بر سر عقل را سايه کند تيغ يمان
    گه بهر دل در غم سفته کند تير خدنگ
  • آن زمانت گر در آن هيئت فلک بيند شود
    نجم بر روي فلک چون نقطه بر پشت پلنگ
  • خاصه اين بنده کز آب نظم مدحت ناگهان
    شد چو درياي محيط از در مدحت با نظام
  • جاه و مقدار تو از زينت بدان موضع رسيد
    کاسمان عقل و جان در تحت چونين جاه باد
  • هر چه در گيتي حکيمي بود يک يک سوي تو
    آمد و برخواند شعر و صله بستد رفت شاد
  • خويشتن را در تو مهتر چون بپيوستم ز بيم
    رحمتي کن بر چو من شاعر که رحمت بر تو باد
  • مکمن قرآن به جز صدر مکين الدين مدان
    تا همي ممکن شود جز در پي ممکن مباش
  • تا چنو تاجي بود بر فرق اصفاهان مدام
    چون خرد در سر، درو سازند پس شاهان مقام
  • نيست گردد بي گمان از خاطر او حشو و لحن
    آب گردد استخوان ناچار در حلق هماي
  • اخطل و اعشي در آن جانب شده صاحب نفير
    شاکر و جلاب ازين جانب شده صاحب نفر
  • معني اندر جوشن لفظ آمده پيش مصاف
    خود بر سر همچو کيوان تيغ در کف همچو خور
  • مر خرد را خاطر من در زمان دادي جواب
    من ندانم خواجه داند تا کرا باشد ظفر
  • در سعادت همچنين آسوده بادي سال و ماه
    از بزرگان و ز بزرگي مر ترا اقبال و جاه
  • اي دل ار جانانت بايد منزل اندر جان مکن
    ديده در گبري مدار و تکيه بر ايمان مکن
  • در ميان عاشقان بي آگهي چشم و دهان
    اشک عاشق وار پاش و نعره عاشق وار زن
  • چهره چون دينار گردان در سراي ضرب دوست
    پس به نام مفخر دين مهر بر دينار زن
  • آن نکو نامي که بيرون برد چون همنام خويش
    رخت عشق از هشت باغ و هفت بام و پنج در
  • کاذبات را حلم او چون صبح کاذب پرده وار
    صادقان را علم او چون صبح صادق پرده در
  • هر که بر وي دوزباني کرد چون پرگار و کلک
    و آنکه در صدرش دورويي کرد چون تيغ و تبر
  • حسن عقلش آب و آتش بود و اين کس را نبود
    کاتش از بام اندر آمد آب راه در گرفت
  • عقل کاري داشت در سر ليکن اندر خدمتش
    چون سر و کاري بدينسان ديد کار از سر گرفت