167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در محيطي که منم کشتي دريايي او
    کف خشکي است نصيب لب ديوانه صبح
  • دل ما ميکده خون جگر بد، که زدند
    از شفق پنجه خونين به در خانه صبح
  • نيست در سينه ما هيچ به جز داغ جنون
    جام خورشيد زند دور به ميخانه صبح
  • بندگي کار جواني است، به پيري مفکن
    در شب تار به ره رو که بياسايي صبح
  • نخل آهي بنشان در دل شبهاي دراز
    تا به همدستي توفيق به بار آيي صبح
  • نمک به ديده غفلت کن از سفيده صبح
    که صد کتاب سخن هست در جريده صبح
  • شمرده دار نفس در حريم ساده دلان
    که مي پرد ز نفس رنگ ارغواني صبح
  • بر عيش دل مبند که کم عمري نشاط
    روشن بود ز خنده پا در رکاب صبح
  • از بوي گل اگر چه سبکروح تر شدم
    در چشم روزگار گرانم چو خواب صبح
  • در نور صدق محو نشود ظلمت دروغ
    شب را کند به نيم نفس تارومار صبح
  • شب پرده پوش و روز سفيدست پرده در
    باشد ازان به چشم سيه کار، بار صبح
  • عمرش تمام شد به نفس راست کردني
    هر چند بست پا ز شفق در نگار صبح
  • از چشم شور، خون شفق شد، به خاک ريخت
    شيري که داشت در قدح زرنگار صبح
  • گردد در آفتاب پرستي دو تيغه باز
    بيند اگر به چهره آن گلعذار صبح
  • سالک ميان خوف و رجا سير مي کند
    مانده است در کشاکش ليل و نهار صبح
  • از خط صفاي عارض او شد يکي هزار
    در موسم بهار بود بي غبار صبح
  • بي شست و شوي، نامه پاکان بود سفيد
    پرورده است در نمک خويش داغ صبح
  • پا در رکاب برق بود حسن نوخطان
    زنهار بر مدار نظر از چراغ صبح
  • در نور صدق محو شود دعوي دروغ
    ظلمت به گرد مي رود از کاروان صبح
  • در راست خانگان نتوان يافتن کجي
    تير دعا خطا نشود از کمان صبح
  • در زير پاي سير درآرد براق روح
    عظم رميم را نفس جانفزاي صبح
  • چون خون مرده قابل تلقين فيض نيست
    هر کس ز خواب خوش نجهد در هواي صبح
  • در سلک راستان نتواند سفيد شد
    چون شمع هر که جان ندهد رونماي صبح
  • صائب چگونه وصف نمايد، که قاصرست
    خورشيد با هزار زبان در ثناي صبح
  • در چشم منکران قيامت نمونه اي است
    از جوي شير گلشن فردوس، جوي صبح