167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • که پنهان کرد جز ايزد به سنگ خاره در آتش
    که روياند همي جزوي ز خاک تيره آذريون
  • سپيدي روز صنع کيست در دهر و سياهي شب
    که مي گردند بر يک دور پشتاپشت چون طاحون
  • دوار مختلف را متفق با هم که گرداند
    به قدرت در يکي موضع کند هر دو بهم معجون
  • چو ممکن نيست دانستن شمار مرگ معروفان
    ببين تا خود که داند کرد در عالم حساب ايدون
  • ايا دل بسته در دنيا و فارغ گشته از عقبا
    چه سود از سود امروزين که فردا هم تويي مغبون
  • در ميان کفر و دين بي اتفاق آن و اين
    گفتگويست از من و تو مرحبا بالقائلين
  • عاشقي را کاسمان رنجه ندارد هر زمان
    در زمين باشد بسي به زان که باشد بر زمين
  • هر زمان آيد ندا اندر دل هر عاشقي
    کاي خرد ديوانه گرد اي صبر در گوشه نشين
  • زين سبب مقبول او شد فتنه اي بر شرک کفر
    زين سبب مقصود او شد سغبه اي در راه دين
  • رستگاري هر دو عالم در کم آزاري بود
    از بد انديشان بترس و با کم آزاران نشين
  • آنکه اندر حق او يک رنگ بينم در جهان
    خواه گويي تاج باش و خواه گويي پوستين
  • خلق را در دين و دنيا از براي مصلحت
    عروة الوثقي تويي امروز و هم حبل المتين
  • من نکو دانم که پيش راي تو نقاش وهم
    نقش کردست اين همه احکام در لوح يقين
  • خواجه را اندر خزان بل تا دو باشد بوستان
    غر چه را در مهرگان بل تا دو باشد پوستين
  • بر سپهر تو چه تنگي کرده باشد آفتاب
    در بهشت تو چه رحمت کرده باشد حور عين
  • سرکه اينجا طبع من شد انگبين احسان تو
    من چو در سرکه فزودم تو مکن کم ز انگبين
  • نام تو چون وراي زمانست و عقل و جان
    کي مردم زمانه در آيد به دام تو
  • عشقت چو جوهريست که بي تو ترا مقيم
    با من نشانده دارد و تو در مقام تو
  • چون خجل کردي دو عالم را پديد آمد ز رشگ
    کحل ما زاغ البصر در ديده بيناي تو
  • تا برونت آورد يزدان از نگارستان غيب
    هر دو عالم کرد در حين روي سوي راي تو
  • دانم که لاله وار چو خون گشت و بترکيد
    آن در ميان نرگس و گل ديدگان تو
  • ور همي گويي که هستم چاکر شير خداي
    تن فداي تيغ و جان در خدمت دادار کو
  • ور همي گويي که چون بهلول من ديوانه ام
    بر نشسته بر پلنگ و در دو دستت مار کو
  • اي سنايي گر ترا تا روز محشر در شمار
    پيش خوانده گفته را با گفته ها کردار کو
  • در ره هل من مزيد عاشقي مرجانت را
    آن اناالحق گفتن و آن دجله و آن دار کو
  • زين سخن چندان که خواهي خوانده ام در گوش عقل
    ليکن اندر دهر مردي عاقل و هشيار کو
  • گيرمت بوبکر نامت چون نداري صدق او
    باري آن دندان مار و زخم آن در غار کو
  • چون همي خواهي که عماري بوي بر ساق عرش
    در ره اسلام عشق بوذر و عمار کو
  • ور ز راه نيکبختي خلوتي بگزيده اي
    چون سنايي پس تنت بيکار و جان در کار کو
  • در همه معدن ز تف عشق چون ياقوت و زر
    بي اميد و بيم اشک لعل و روي زرد کو
  • گر همي دعوي کني در مجلس افروزي چو شمع
    پس براي جمع همچون شمعت از خود خورد کو
  • در زواياي خرابات از چنين مستان هنوز
    چند گويي مرد هست ار مرد هست آن مرد کو
  • اين نعمت جان را که به ناگاه در آمد
    اي سرد مزاجان ز دل و جان شرهي کو
  • اي زخمه زنان شد چو بهشتي ز رخش صدر
    در صدر بهشت از ره داوود رهي کو
  • عيسي و خرش هر دو چو در مجلس مااند
    آنرا چو سماع آمد اين را گيهي کو
  • در روز و شب چرخ چو زلف و رخ او کو
    روز و شب پيوسته به زير کلهي کو
  • در همه ملک نديد از مه مردان شاه
    آنچه ديد از هنر و ذات و خرد مردانشاه
  • از پي آنکه چو در شرق بود مطلع او
    مطلع مهر ز شرق آيد و افزايش ماه
  • آه در حنجر او خنجر گردد که کند
    از سر دشمني از بيم تو و کين تو آه
  • اندر آن حال که در صدر تو سرهنگ عميد
    مر ترا از هنر و طبع رهي کرد آگاه
  • هم در آن حال همي کرد به درياي ضمير
    خاطر من ز پي حرص مديح تو شناه
  • اينت بي حد کرم و لطف و بزرگي و شرف
    در يکي شخص مرکب شده سبحان الاه
  • اي به صحراي سخاي تو شب و روز چو من
    زده اميد همه از در آن لشگرگاه
  • خيزو درين گورها در نگر و پند گير
    ريخته بين زير خاک ساعد و ساق و کله
  • در همه عمر ار شبي قصد به مسجد کني
    گر چه به روي و ريا بر کني از مشعله
  • بدايع را به گيتي در به حکمتها تو بر سازي
    کواکب را به گردون بر به قدرتها تو آرايي
  • ز خار ار چاکري جويد همي گل تو برون آري
    به بحر ار بنده اي جويد همي در تو بپيمايي
  • فراوان ناکسي کردند هر کس در جهان از خود
    نهان گشتند سر تا سر حسودان و تو بر جايي
  • ايا راوي ببر شعر من و در شهرها مي خوان
    به پيش کهتر و مهتر سزد گر دير بستايي
  • آفاق پر از گوهر و در کن چو برادر
    کز علم و سخا حيدري و حاتم طايي