167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • اين جهان و آن جهانت را به يک دم در کشد
    چون نهنگ درد دين ناگاه بگشايد دهن
  • گرد قرآن گرد زيرا هر که در قرآن گريخت
    آن جهان رست از عقوبت اين جهان جست از فتن
  • چون همي داني که قرآن را رسن خواندست حق
    پس تو در چاه طبيعت چند باشي با وسن
  • فرش کفر از روي عالم در نوشتي سر بسر
    ناصر دين هدي و قاهر کفر و وثن
  • هيچ کس را در جهان اين مايه مردي نبود
    کو به ميدان خطر سازد براي دين وطن
  • راه دين بودست مخوف از ابتدا ليکن به جهد
    آن همه مخوف را موقوف کردي در زمن
  • اين جلال و اين کمال و اين جمال و منزلت
    نيست کس را در جهان جز مر ترا اي بوالحسن
  • گر نبودي روي و مويت هم نبودي روز و شب
    گر نبودي رنگ و بويت گل نبودي در چمن
  • چون مردان بشکن اين زندان يکي آهنگ صحرا کن
    به صحرا در نگر آن گه به کام دل تماشا کن
  • ازين زندان اگر خواهي که چون يوسف برون آيي
    به دانش جان بپرور نيک و در سر علم رويا کن
  • اگر خواهي که در وحدت روانت پادشا گردد
    سراي ملکت و دين را تهي از شور و غوغا کن
  • يک زمان از رنگ و بوي باده روح القدس را
    در رياض قدس عنبر مغز و مرجان بال کن
  • سرو خود را گوي اي سرو از پي گلزار رخ
    خون روان در جويبار اکحل و قيفال کن
  • خال خود در چشم ما زن صبحهامان شام کن
    زلف خود بر دوش خود نه روزهامان سال کن
  • خرقه و حالت به هشياري محال و مخرقه ست
    چون ز خود بي خود شدي در خرقه دل حال کن
  • چراغ افروخته در تو بسي و هفت از آن گردان
    که گه بر گاوشان جايست و گه بر شيرشان مسکن
  • چو کيوان قوي تاثير دهقان طبع بر گردون
    چو تير و ماه ديوان ساز پيک انگيز در برزن
  • دل حاسد کشد هزمان چو لفظ تيغ هنجارش
    هزاران خون دل دارد پس او هر لحظه در گردن
  • تواضع دوستر داري چو گوهر در بن دريا
    و گرنه چرخ بايستي چو کيوان مر ترا معدن
  • ازين بي رونقي عالم چه نيکوتر بزرگان را
    ز جامه بي تنه و تيريز و خانه بي در و روزن
  • الا تا در سمر گويند وصف بيژن و رستم
    که اين بودست پيل اندام و آن بودست شيراوژن
  • ز سعي و حشمتت بادا به شادي و به اندوهان
    ولي بر گاه چون رستم عدو در چاه چون بيژن
  • اي دل ار در بند عشقي عقل را تمکين مکن
    محرم روح الاميني ديو را تلقين مکن
  • از براي هفت گندم هشت جنت در مباز
    برگ بي برگي مجوي و قصد برگ تين مکن
  • گرم رو در راه عشق و با خرد صحبت مجوي
    کبک اگر خواهي که گيري ملوح از شاهين مکن
  • عقل و عشق اندر بدايت جز دم آشفته نيست
    عز و ذل بگسل تو و در عاشقي تعيين مکن
  • پرده دار عقل را در بارگاه دل نشان
    تاج شاه روح را خلخال آب و طين مکن
  • چنگ در فتراک صاحب دولتي زن تا رهي
    دل براي مال آن و ملک اين غمگين مکن
  • بر در سلطان نشايد کرد کبکي ره زدن
    گر نداري گربه با خود دست زي زوبين مکن
  • در نظم از بحر خاطر چون به دست آيد ترا
    جز عروس روح را از عقد او کابين مکن
  • دل به دست دوست همچون يوسف اندر من يزيد
    برده او را بي گنه افگنده در چاه ذقن
  • مرده هجرم حيات من به وصل روي تست
    گور من در کوي خود کن دلق خود سازم کفن
  • آن علي کز حسن و احسان دهر او را برگزيد
    تا مقام خويش را در خورد خود سازد وطن
  • شکلها پيدا شود در طبع و عقل از او بر او
    گنجها از وي پديد آرند سادات سخن
  • هر که را اخلاص کردم در ضمير خويش باز
    زو لگد خوردم بمالش چون اديم اندر عدن
  • دي ز دلتنگي زماني طوف کردم در چمن
    يک جهان جان ديدم آنجا رسته از زندان تن
  • من در آن صحراي خوش با دل همي گفتم چنين:
    کاينت عقل افزاي صحرا وينت جان پرور وطن
  • شاد باش اي مهتري کز بهر چشم زخم تو
    خرقه در بازد فقير و بت بسوزد برهمن
  • سوسن آزاده را بيني که بي تاييد اصل
    گنگ ماندست ار چه هستش ده زبان در يک دهن
  • زين عبارت گر لبش خالي نبودي در دهانش
    زهره خون گشتي وز آن چون مشک زادي با لبن
  • هر دلي کز عشق و جاه و مال چون بتخانه بود
    سوختي بتخانه و در هم شکستي آن وثن
  • گر چه در ميدان قالي ليکن از روي خرد
    رفته اي جايي که بيش آنجا نه ما گنجد نه من
  • همت عالي ببايد مرد را در هر دو کون
    تا کند قصر مشيد ربع و اطلال و دمن
  • کي شناسد قيمت و مقدار در بي معرفت
    کي شناسد قدر مشک آهوي خر خيز و ختن
  • هيچ کس نستود و نپرستيد دو معبود را
    هيچ کس نشنود روز و شب قرين در يک وطن
  • باش تا اعضاي خود بر خود گوا يابي به حق
    باش تا در کف نهندت نامه سر و علن
  • هست در منشور دين توقيع امر و نهي تو
    امر و نهيش را کنم اظهار «کنتم تکتمون »
  • عجز تو در ذکر فکرت زاد تو معجز شود
    گر ز عجز خلق گويند «انهم لا يعجزون »
  • هر که لاخوف عليهم گويد اندر گوش تو
    هم تواند گفت در گورت «و هم لا يحزنون »
  • تفکر کن يکي در خلقت شاهين و مرغابي
    نگويي از چه معني گشت آن سقطان اين سقطون