نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
اگر سلمان همي خواهي که گردي رو مسلمان شو
که بي راي مسلماني بميري
در
بن زندان
مرو
در
راه هر کوري اگر مردي برين هامون
که گمراهي برون آيي بسي گمره تر از هامان
نه جان خود زندگي باشد غلط زينجاست غافل را
که جان دريست
در
خلقت ز بهر زينت جانان
همه اکرام و احسان ست سيلي خوردن اندر سر
چه باشد گر کني
در
پيش جانان جان و تن قربان
نه از ترتيب عقل افتد سخن
در
خاطر عيسي
نه بر تقدير حرف آيد معاني ز آيت قرآن
هر آنک اندر سماع آيد همه علمش هدر گردد
هر آنک اندر شعاع افتد شود ديوانه
در
گيهان
وليک از کار و بار اين اثر يابد جهان دل
بلي
در
ذکر علم آن ثناخواند بسي حسان
جگرها خون شد و پالود تا باشد کزين معني
خبر يابد مگر يک دل شود
در
آسمان پران
پاي کي دارد با صحبت تو سفله دون
چون نه اي خيره سر و
در
نسب خيره سران
گرچه با زيب و فريم از خرد و اصل و وفا
گرد ميخانه
در
آييم چو بي زيب و فران
بندگي کن چون خدايي کرد نتواني همي
زان که باشد بنده را
در
بند چون تن را توان
در
نهان خويش پس چون ريسمان گم کرده اي
تا سر تو پاي شد پاي تو سر چون ريسمان
گر نهان داري سر خود را به تن
در
چون کشف
خويشتن را چون کشف باري سپر کن ز استخوان
در
نهاد خويش چون خرچنگ داري چنگها
تا به چنگ آري به هر چنگي دگرگون نام و نان
گر چو گرگ و سگ بدري عيبه هاي عيب را
چون بهايم عاجزي
در
پنجه شير ژيان
چون خبزد و گردي اندر مستراح از بهر خورد
نحل وار از بهر خوردن رو يکي
در
بوستان
گر بود چون سرو سر سبزي و پيروزي ترا
در
کمر بندند گلها همچو ني پيشت ميان
اعتماد و تکيه کم کن بر بقا و بود خويش
آنچه باقي ماند از عمرت بپرد
در
زمان
شرط مردان نيست
در
دل عشق جانان داشتن
پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن
در
که از بحر عطا خيزد صدف دل ساختن
تيز کز شست قضا آيد هدف جان داشتن
چون ز دست دوست خوردي
در
مذاق از جام جان
لقمه را حلوا و بلوا هر دو يکسان داشتن
هر چه دست آويز داري جز خدا آن هيچ نيست
چون عصا پنداشتن
در
دست ثعبان داشتن
هم به جاه آن اگر ممکن شود
در
راه آن
هر دو گيهان داشتن پس بر سري آن داشتن
چون دو شب همخوابه خواهد بود با خورشيد ماه
در
محاق او را چه بيم از شکل نقصان داشتن
دين و ملت ني و بر جان نقش حکمت دوختن
نوح و کشتي ني و
در
دل عشق طوفان داشتن
گه گهي
در
کوي حيرت بي فضولي گوش و لب
از دل سنگين جلاجل وز لب افغان داشتن
خويش و جان را
در
دو گيتي از براي خويشتن
چار ميخ عقل و نفس و چار ارکان داشتن
تا بيابي بوي يوسف بايدت يعقوب وار
رخت و بخت و عقل و جان
در
بيت احزان داشتن
بوهريره وار بايد باري اندر اصل و فرع
گه دل اندر دين و گه دستي
در
انبان داشتن
از خود و از خلق نرهي تا نگردد بر تو خوش
در
دبيرستان حيرت لوح نسيان داشتن
کي روا باشد به ناموس و حيل
در
راه دين
ديو را بر مسند قاضي اکبر داشتن
گر تن خاکي همي بر باد ندهي شرط نيست
آب افيون خوردن و
در
دامن آذر داشتن
گبرکي چبود؟ فکندن دين حق
در
زير پاي
پس چو گبران سال و مه بردست ساغر داشتن
راستي
در
راه توحيد اين دو شرطست اي عجب
چشم صورت کور و گوش مادگي کر داشتن
شرط باشد دين به حرمت داشتن
در
حکم شرع
چون عروس بکر را با زر و زيور داشتن
خاک را
در
ساکني گر حلم او تمکين دهد
کي تواند گرد ازو انگيخت باد کوه کن
در
عرين گر شير بيند آهو از انصاف تو
نرم نرم از بيم آهو شير بگذارد عرن
شعر من چون چادر مريم مستمر گشته بود
من به کنجي
در
همي خوش خوش همي خوردم حزن
چون سوار راهبر گشتي تو
در
ميدان عشق
شو پياده آتش آندر زين و زين افزار زن
جان و دل را
در
قباله عاشقي اقرار کن
پس به نام عاشقي مهري بر آن اقرار زن
در
پاکي و بي باکي جانا چو سرانداران
چون کم زدي اندر دم آن کمزده را کم زن
اشغال دو عالم را
در
مجلس قلاشان
چون زلف نکورويان بر هم و نه بر هم زن
آبي که نهي زان پس بر عالم عالم نه
آتش که زني آن گه
در
عالم عالم زن
ار تخت نهي ما را
در
صف ملايک نه
ور دار زني ما را بر گنبد اعظم زن
رخت از
در
همرنگان بردار و به يکسو نه
وندر بر همدردان خر پشته و طارم زن
نقلي که نهي دل را
در
حجره مريم نه
لافي که زني جان را از زاده مريم زن
گر باده همي ما را بر تارک کيوان ده
ور راي زني ما را
در
قعر جهنم زن
يا برو همچون زنان رنگي و بويي پيش گير
يا چو مردان اندر آي و گوي
در
ميدان فگن
سالها بايد که تا يک سنگ اصلي ز آفتاب
لعل گردد
در
بدخشان يا عقيق اندر يمن
بارنامه ما و من
در
عالم حس ست و بس
چون ازين عالم برون رفتي نه ما بيني نه من
صفحه قبل
1
...
2914
2915
2916
2917
2918
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن