نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
ما را شرابي يار کن يا چيزکي
در
کار کن
گر نور نبود نار کن آخر نباشد کم ز کم
انجم فرو روب از فلک عصمت فرو شو از ملک
بر زن سما را بر سمک انداز
در
کتم عدم
تا کي ز کاس ذواليزن گاهي عسل گاهي لبن
مي مکش بسان تهمتن اندر عجم
در
جام جم
مي کش که غمها مي کشد اندوه مردان وي کشد
در
راه رستم کي کشد جز رخش رخت روستم
بستان الاهي جام را بردار از آدم دام را
در
باز ننگ و نام را اندر خرابات قدم
در
خواب جانش داده اي آب روانش داده اي
بر خود نشانش داده اي چون گشت موجود از عدم
عشق تو با مفلسان سازد چو من
در
راه او
برگ بي برگي ندارم بينوايي چون کنم
من چنان خواهم که او خواهد چو
در
خرمن گهش
از کهي گر کمتر آيم کهربايي چون کنم
او که بر رخ حسن دارد جز وفاکاريش نيست
من که
در
دل عشق دارم بي وفايي چون کنم
بادپايي خواهد از من عشق و من
در
کار دل
دست تا از دل نشويم بادپايي چون کنم
نه از رفيق گريغ و نه از فراق دريغ
نه
در
ميانه تکلف نه از زمانه ستم
مرا دل اندر راه و دو ديده
در
حرکات
بجسته از بر يار و نشسته بر ادهم
بسهم شير و بتن زنده پيل و چشم چراغ
چو عزم بر سر کوه چو وال
در
دل يم
آتشي بيش مزن
در
دل و جانمان ز فراق
که خود از آتش عشقت چو دخان و شرريم
پاي ما را به ره عشق تو آورد و بداشت
تو چه داني که ازين پاي چه
در
درد سريم
ليک شکر است ازين لاغري خود ما را
که رقيب تو نبيند که به تو
در
نگريم
از پي عشق تو اي طرفه پسر
در
همه حال
بنده شهر تو و دشمن شهر پدريم
بر بساز کم زنان خود را بر آن مهتر نهيم
گر دغا بازد کسي ما مهره
در
ششدر نهيم
در
دو کونم نيست از معلوم حالي يک درم
با چنين افلاس خود را نام سر دفتر نهيم
کي پسندد عاقل از ما
در
مقام زيرکي
کاسب تازي مانده بي که جو به پيش خر نهيم
مصر اگر فرعون دارد ما به کنعان بس کنيم
سيم گر سلمان ربايد ديده
در
بوذر نهيم
تا بدين دلق اي برادر
در
سنايي ننگري
عطر از عود آن گهي آيد که بر آذر نهيم
گر چه ستد زمانه چک و چاک را ز ما
آتش نخست
در
شکن چاک و چک زنيم
اي ما ز لعل پر نمکت چون نمک
در
آب
هرگز بود که زيور ما بر محک زنيم
خيز تا از روي مستي بيخ هستي بر کنيم
نقش دانش را فرو شوييم و آتش
در
زنيم
جام فرعوني به کف گيريم و پس موسي نهاد
هر چه فرعونيست
در
ما بيخش از بن برکنيم
ننگ اين مسجد پرستان را
در
ديگر زنيم
چون که مسجد لافگه شد قبله را ويران کنيم
چون جمال قرب و شرب لايزالي
در
رسيد
جامه چون عاشق دريم و شور چون مستان کنيم
هر چه از پيشي و بيشي هست
در
اطراف ما
ما بر آن از دل صلاي «من عليها فان » کنيم
طبل جانبازي فرو کوبيم
در
ميدان دل
بي زن و فرزند و بي خان و سر و سامان شويم
گه بعون همرهان چون آتش اندر دي بويم
گه به دست ملحدان چون آب
در
آبان شويم
از پي بغداد و کرخ و کوفه و انطاکيه
زهرمان حلوا شود آنشب که
در
حلوان شويم
در
غريبي درد اگر بر جان ما غالب شود
چون نباشد اين عزيزان سخت بي درمان شويم
همرهان با سرخ رويي چون به پيش ماه شب
ما به زير خاک چون
در
پيش مه کتان شويم
نام و ننگ و لاف و اصل و فضل
در
باقي کنيم
تا سزاوار قبول حضرت قرآن شويم
گر چه
در
ريگ روان عاجز شويم از بي دلي
چون پديد آيد جمال کعبه جان افشان شويم
چون علاي دين و دولت آنکه از اقبال او
لاله رويد از ميان خاره
در
فصل خران
ميزبان بودند عالم را دو يوسف
در
دو قحط
يوسف غزني به دين و يوسف مصري به نان
هر که دين خواهد که دارد چون شما بايد خطر
هر که
در
خواهد که دارد چون صدف بايد دهان
شير اصلي معني اندر سينه دارد همچو خاک
شير رايت باشد آن کو باد دارد
در
ميان
از پي بخت ازل را فرخي
در
شعر خويش
پيش ازين گفتست بيتي من همي گويم همان
حرمتي يابي چنان گر في المثل
در
صف حرب
تير دشمن پيشت آيد چفته گردد چون کمان
چو گويي
در
خم چوگان فگن خود را به حکم او
که چوگاني ست از تقدير و ميدانيست از ايمان
نبيني هيچ ويراني
در
اطراف جهان دل
چو کردي قبله دين را به زهد و ترس آبادان
کزين دريافت سر دل امين
در
کوي تاريکي
وزين بشنود بوي جان برون از آب و گل سلمان
همه
در
دست کار دين همه خونست راه حق
ازين درد آسمان گردان وز آن خون حلقها قربان
اگر بر عقل چرب آيد يقين دان کان گمان باشد
وگر
در
شرع افزايد گمان بر کان بود فرمان
خضر زين راه شد
در
کوي کابي يافت جان پرور
سکندر از ره ديگر برون آمد چو تابستان
همه دادست بي دادي چو تو
در
کوي دين آيي
همه شاديست غم خوردن چو داني زيست با هجران
چو بوتيمار شو
در
عشق تا پيوسته ره جويي
چو بلبل بر اميد وصل منشين هشت مه عريان
صفحه قبل
1
...
2913
2914
2915
2916
2917
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن