167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • آن جام جهاني که جهان در طلب اوست
    از ديده ادراک نهان است و نهان نيست
  • از بي بصري در نظر تنگ خسيسان
    يوسف به زر قلب گران است و گران نيست
  • هر چند که حسن تو درين شهر غريب است
    در عالم انصاف به تنهايي من نيست
  • در دست فلاخن نکند سنگ اقامت
    زلف تو حريف دل هر جايي من نيست
  • در صبح ازل سير کنم شام ابد را
    کوته نظري پرده بينايي من نيست
  • در چشم تو هر چند که چون خواب گرانم
    رنگ رخ عاشق به سبکپايي من نيست
  • دارم خبر از راز شرر در جگر سنگ
    زنگار بر آيينه بينايي من نيست
  • در موج پريشاني من فاصله اي نيست
    امروز به جمعيت ما سلسله اي نيست
  • موقوف به وقت است سماع دل عارف
    هر روز در اجزاي زمين زلزله اي نيست
  • در معرکه عشق ز جرأت خبري نيست
    غير از سپر انداختن اينجا سپري نيست
  • در قافله فرد روان بار ندارم
    هر چند به جز سايه مرا همسفري نيست
  • در پله سنگ است گهر بي نظر پاک
    بيزارم ازان شهر که صاحب نظري نيست
  • چون شيشه بي مي، نبود قابل اقبال
    باغي که در او بلبل خونين جگري نيست
  • کوته نظري پرده بينايي روح است
    در ديده سوزن ز مسيحا خبري نيست
  • قاف عدم آوازه تراش است، وگرنه
    در عالم ايجاد ز عنقا خبري نيست
  • در عالم باطن نرسد زاهد بي مغز
    کف را ز نهانخانه دريا خبري نيست
  • در گوشه دلتنگي ما گوشه نشينان
    از جبهه واکرده صحرا خبري نيست
  • مي کرد قيامت سخن ما ز بلندي
    تا قامت او ريشه در انديشه ما داشت
  • در خامه نقاش ازل نقطه خالت
    چون چرخ دو صد دايره بي سر و پا داشت
  • دلگيري من نيست ازين باغ، نوآموز
    در بيضه مرا شوق قفس بال فشان داشت
  • هرگز به سر خود قدمي راه نرفتم
    در باديه زنجير مرا ريگ روان داشت
  • نقشي به فريبندگي آن خط موزون
    در سلسله موجه کوثر نتوان يافت
  • تا شانه صفت سر ننهي در سر اين کار
    سر رشته آن زلف معنبر نتوان يافت
  • در فکر اثر باش که جز آينه امروز
    شمعي به سر خاک سکندر نتوان يافت
  • گردن مکش از تيغ که جز حلقه فتراک
    در خلد ره از رخنه ديگر نتوان يافت