167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • در کف خذلان و ذل فتح و ظفر گشتي اسير
    گر نبودي هر دو را اقبال خواجه دستگير
  • نيک ماند سير در ظاهر به سوسن ليک باز
    چون ببويي دور باشد پايه سوسن ز سير
  • شعر چون نيکو نيايد کز صفاي او دلم
    هر زمان در طبع من گوهر همي گردد ضمير
  • نه ز بد شعري به هر صدري ندارم اختلاط
    ليک بي معني همي در پيش هر خر خير خير
  • از براي لقمه اي نان بر نتوان آبروي
    وز براي جرعه اي مي رفت نتوان در سعير
  • گر چه من بنده ندارم خدمتي از فضل خويش
    تو خداوندي بجا آر از کرم اين در پذير
  • اي سنايي کي شوي در عشقبازي ديده باز
    تا نگردي از هواي دل به راه ديده باز
  • اي دل ار چون سرو يازان نيستي در راه عشق
    دست را زي گلستان وصل معشوقان مياز
  • سر بنه در بي خودي چون آب و خاک اندر نشيب
    تا چو باد و آتش از پاکي برآيي برفراز
  • پاي تا در راه ننهي کي شود منزل به سر
    رنج تا بر تنت ننهي کي شود جان جفت ناز
  • مال در دست بخيلان کي خرد مدح و ثنا
    خال بر روي سياهان کي دهد زيب و طراز
  • اي نهنگ آساي در درياي پندار و غرور
    روز وشب از روي مستي با خرام و با گراز
  • چون نداني ويحک اين معني که در شست هوا
    همچو ماهي دايمي مانده به چاه شست باز
  • نه ز روي آرزو بود آنکه در تير از گزاف
    «من » و «سلوي » را بدل کردند با سير و پياز
  • ناز کم کن چون سنايي بر سر مشتي خسيس
    تا شوي در گلستان وصل خوبان جفت ناز
  • اي سنايي گر سنا خواهي که باشد جفت تو
    گام در راه حقيقت نه چو مردان دست ياز
  • ز سر بر کردن اين کشت از دل و خاک
    چه سودش چون کند سر در سر داس
  • گر چه با طاعتي از حضرت او «لا تامن »
    ور چه با معصيتي از در او «لا تياس »
  • ساکن و صلب و امين باش که تا در ره دين
    زيرکان با تو نيارند زد از بيم نفس
  • رو که استاد تو حرصست از آن در ره دين
    سفرت هست چو شاگرد رسن تاب از پس
  • چنگ در گفته يزدان و پيمبر زن و رو
    کآنچه قرآن و خبر نيست فسانه ست و هوس
  • ز بهر حشمت او را شدست در شب و روز
    بنات نعش پرستار و بنده ابن ذکاش
  • بسا کسا که ز دون همتي و بدبختي
    به مدح گوي نشد زر و جامه در کالاش
  • از دو عالم ياد کردن بي گمان آبستني ست
    گر همي دعوي کني در مردي آبستن مباش
  • باد پيماي تر از من نبود در ره عشق
    کز پي ديده خود سرمه کنم خاک درش
  • هست هر روز فزون دولت خوبيش وليک
    من چه گويم تو درين ديده شو و در نگرش
  • بنگ و افيون شود از بوي تو سرمايه عقل
    گر در آن کو که توباشي بود افيون يا بنگ
  • بودي آن روز به کردار چو خورشيد به ثور
    هستي امروز به مقدار چو مه در خرچنگ
  • عقل هر ترک در آن روز همي گويد هين
    ترکش اي ترک به يکسو فکن و جامه جنگ
  • شوم از شکر ثناهات چو قمري در دم
    چو بوم من ز لباس تو چو طوطي بارنگ
  • پاي بند خير و شري کي شود در راه عشق
    آنکه باشد تشنه شوق و کمال ذوالجلال
  • اي جنيد و بايزيد از خاک سرها برکنيد
    تا جهاني بر جدل بينيد و قومي در جدال
  • اي دريغان صادقان گرم رو در راه دين
    تير ايشان ديده دوز و عشق ايشان سينه مال
  • يا همه جان باش يا جانان که اندر راه عشق
    در يکي قالب نباشد جان و جانان را مجال
  • در جهان آزاد مردي کو که با وي دم زنيم
    محرم و شايسته و اهل و مريد و بي ملال
  • اي گرفتار نياز و آز و حرص و حقد و مال
    ز امتحان نفس حسي چند باشي در وبال
  • چند در ميدان قدس از خيره تازي اسب لاف
    چون نداري داغ عشق از حضرت قدس جلال
  • جهد آن کن تا ببري منزل اندر نور روح
    تا نماني منقطع در اوسط ظل و ضلال
  • زان فکرت بيهوده که در خاطر من بود
    يک ساعته ره بود ز من تا به سلاسل
  • آفتاب کل مخلوقات آن کز بهر جاه
    ياد کرد ايزد به جان او به قرآن در قسم
  • نيست اندر هشت جنت کس چنو با قدر و جاه
    نيست در هفت آسمان ديگر چنو يک محتشم
  • چرخ اعظم آمده پيش قيامش در رکوع
    طارم کسرا از او کسر و ز جاه او به خم
  • او جدا کرد آن کساني را سر از تن بي خلاف
    کز جفا بي حرمتي کردند در بيت الحرام
  • عجبتر آنکه ز بهر دو روزه مستقرم
    به طوع و رغبت خود سال و ماه در سفرم
  • گر نبودي بود تو موجود کلي را وجود
    حق به جان تو نکردي ياد در قرآن قسم
  • کحل حجت بود آن در چشم هر بيننده اي
    يعني از مهر تو نتوان دور بودن يک دو دم
  • هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن
    به حقيقت تو بدان بنده که من خالق آنم
  • کفر صد ساله ببخشم به يک اقرار زباني
    جرم صد ساله به يک عذر گنه در گذرانم
  • ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذيرم
    کوه کوه از تو معاصي به کرم در گذرانم
  • چون عشق را ذات آمدي نفي قرابات آمدي
    چون در خرابات آمدي کم کن حديث خال و عم