167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • چون مهلت اوراق خزان ديده دو روزي است
    در قافله عمر اگر پيش و پسي هست
  • هر خال ترا زير نگين ملک جمي هست
    در هر شکن زلف تو بيت الصنمي هست
  • آن را که ز حرفش نتوان سربدر آورد
    در پرده دل، زلف پريشان رقمي هست
  • از گرد خودي چهره جان پاک بشوييد
    تا در جگر شيشه و پيمانه نمي هست
  • زندان عدم، رخنه اميد نداد
    در عالم ايجاد، اميد عدمي هست
  • صائب دل جمعي است که خرسند به فقرند
    گر زان که در آفاق دل محتشمي هست
  • اميد خطا نيست چو در شست کماندار
    انديشه جستن ز سر تير قضا چيست؟
  • آن غنچه اگر چاک گريبان نگشايد
    در جيب نسيم سحر و باد صبا چيست؟
  • در دست دوا چاره هر درد نهان است
    دردي که دوا باعث آن است دوا چيست؟
  • کاهي که بود در ته ديوار، چه داند
    کاندازه بيطاقتي کاهربا چيست؟
  • چون ديده ارباب هوس، روز قيامت
    در پله اعمال تو جز خواب گران چيست؟
  • چون راه سخن نيست در آن غنچه مستور
    گوش دو جهان تنگ شکر از سخن کيست؟
  • در نافه شب، خون شفق مشک که کرده است؟
    اين مرحمت از طره عنبرشکن کيست؟
  • در خون شفق، ساعد صبح و کف خورشيد
    از حيرت نظاره سيب ذقن کيست؟
  • هر چند که هنگامه دلهاست ازو گرم
    روشن نتوان گفت که در انجمن کيست
  • خاري که نسازي ترش از ديدن آن، روي
    در چاشني فيض کم از هيچ رطب نيست
  • شمعي که به منت دل بيمار نسوزد
    در عالم ايجاد به جز گرمي تب نيست
  • با دامن خلق است ترا دست بدآموز
    ورنه چه مرادست که در دامن شب نيست؟
  • مردم ز تکلف همه در قيد فرنگند
    هر جا که تکلف نبود هيچ تعب نيست
  • زندان فراموشي من رخنه ندارد
    در مصرم و هرگز ز عزيزان خبرم نيست
  • صائب همه کس مي برد از شعر ترم فيض
    استادگي بخل در آب گهرم نيست
  • محتاج به دريا نبود گوهر سيراب
    در ملک قناعت دل و چشم نگران نيست
  • از قرب کجان، راست برآرد به ستم دست
    از تيرچه انديشه، چو در بحر کمان نيست؟
  • از شرم در بسته روزي نگشايد
    روزي ز دل خود بود آن را که دهان نيست
  • از بوالعجبيهاست که شيريني عالم
    مستور در آن تنگ دهان است و دهان نيست