نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
اين نه شرط مومني باشد که
در
ايمان تو
حق همي خاين نمايد خاک و سرگين استوار
گرد دين بهر صلاح دين به بي ديني متن
تخم دنيا
در
قرار تن به مکاري مکار
سخت سخت آيد همي بر جان ز راه اعتقاد
زشت زشت آيد همي
در
دين ز راه اعتبار
تا نداني کوشش خود بخشش حق دان از آنک
در
مصاف دين ز بود خود نگشتي دلفگار
علم و دين
در
دست مشتي جاه جوي مال دوست
چون بدست مست و ديوانه ست دره و ذوالفقار
زان که مشتي ناخلف هستند
در
خط خلاف
آب روي و باد ريش آتش دل و تن خاکسار
ز آنچنين بادي و خاکي چون سنايي بر سر آي
تا چنو
در
شهرها بي تاج باشي شهريار
ني که بيمار حسد را با شره
در
قحط سال
گرش عيسي خوان نهد بر وي نباشد خوشگوار
چون مردمک ديده عزيزي بر ما ز آنک
در
چشم تو سيم و زر ما هست چنين خوار
عالم سفلي نه جاي تست زينجا بر گذر
جهد آن کن تا کني
در
عالم علوي قرار
اي برادر روي ننمايد عروس دين ترا
تا هواي نفس تو
در
راه دين شد ره سپار
چشم آن نادان که عشق آورد بر رنگ صدف
والله ار ديدش رسد هرگز به
در
شاه وار
تا تو مرد صورتي از خود نبيني راستي
مرد معني باش و گام از هفت گردون
در
گذار
از پي يک مه که برگ گل دمد بر وي همي
گرمي و سردي کشد
در
باغها يک سال خار
تا بوي
در
زير بار حلق و خلق و جلق و دلق
پرده داران کي دهندت بار بر درگاه يار
تا تو مرد صورتي از خود نبيني راستي
مرد معني باش و گام از هر دو کشور
در
گذار
هر که
در
ميدان عشق نيکوان گامي نهاد
چار تکبيري کند بر ذات او ليل و نهار
رو که
در
بند صفات و صورت خويشي هنوز
بر سوي تو عز منبر خوشترست از ذل دار
آب و گل را زهره مهر تو کي بودي اگر
هم ز لطف خود نکردي
در
از لشان اختيار
کيست آنکو عز خويش از خاک درگاه تو ديد
کوشد اندر صدر دين
در
چشم کس يک روزخار
هيچ جاهل
در
جهان مفتي نگشته ست از لباس
هيچ گنگ اندر جهان شاعر نگشته ست از شعار
در
چنين مجلس که او کردست آنک کرده اند
جبرئيل از سدره و حوران ز کنگرها نظار
چشم آن نادان که عشق آورد بر رنگ صدف
بالله ار ديدش رسد هرگز به
در
شاهوار
قد و منظر چنگري بنگر که
در
علم نظر
جان خصمان را همي چون دارد اندر اضطرار
اي چو آتش
در
بلندي وي چو آب اندر صفا
وي چو باد اندر لطافت وي چو خاک اندر وقار
از پي يک مه که برگ گل دمد بر وي همي
گرمي و سردي کشد
در
باغها يکسال خار
در
اگر خواهي چنين رو نزد آن درياي علم
نور اگر خواهي چنين شو سوي آن شمع تبار
لافگاه علم و دين از نجم پر کرد انجمن
دامن کتم عدم زين
در
تهي کردش کنار
ابتدا اين رنجها مي کش که
در
باغ شرف
زود يابي صد گل خوشبوي از يک نوک خار
آفتاب اينک برآمد چند خسبم همچو کوه
در
شعاع نور افتم بي سر و بن دره وار
شير مردان
در
جهان چون ذره باشد نزد تو
دل برآورده به قهر از کلي جانشان دمار
دست
در
سنگي زده کي کوه بيند بت به دست
پاي بر مرغي نهاده کي رسد کس بر مدار
پيش از آن کادم نبود و نام آدم کس نبرد
در
دماغ عاشقان بودست ازين سودا خمار
لاجرم چون راه داد از درد
در
دل عشق را
برکشيد از عشق ليلي تيغ بر وي صدهزار
مفردي بايد ز مردم تا توان رفتن به دل
در
ميان چشم زخمي زين دو عالم سوگوار
ديده را هر خشت دامي هست بر باروي شهر
کي کند
در
گوش کيوان از بزرگي گوشوار
چشم چون بر ديدن افتد کي بود
در
ظرف حرف
باز تا بر دست باشد کي کند تيهو شکار
گر چه اندر کعبه اي بيدار باش و تيز رو
ور چه
در
بتخانه اي هشيار باش و پي فشار
آب
در
بستان آدم مي رود ليکن چه سود
از کلوخي گل برون آيد ز ديگر سوي خار
کار آن دارد که افتد
در
خم چوگان فقر
نام آن گيرد که باشد چون سها زرد و نزار
ور نه خود دست کفايت ز آستين کبريا
جون برون يازد کند
در
کام او چون خر فسار
موج خواهد زد زمين تا بر کنار افتد همه
هر چه
در
اندر يمين و هر چه سنگ اندر يسار
چون نيابد
در
رباط از بهر عيسا عقل دون
گو برو اندر ريا از بهر خر گندم بکار
من چه دانم کز چه دارد نور از خورشيد روز
من چه دانم کز چه بيند دزد
در
شبهاي تار
تخميم بر دهنده ز مدح و ثنا و شکر
در
بوستان عمر خود از حکمتم به کار
آن ز بيم مرگ بوده سالها
در
عين مرگ
و آن ز زخم چشم بوده هفته ها بيماروار
نرگسي کز بيم ايزد سالها يک رسته بود
خون حسرت کرده او را
در
لحد چون لاله زار
تا بود پر جوي و حوض و چشمه و دريا ز آب
در
چمنها گر نبارد ابر نيسان گو مبار
ابتدا اين رنجها ميکش که
در
باغ شرف
زود بويي صد گل خوشبوي از يک نوک خار
آن امامي کو ز حجت بيخ بدعت را بکند
نخل دين
در
بوستان علم زو آمد به بار
صفحه قبل
1
...
2910
2911
2912
2913
2914
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن