نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
گر قماري کرد جان با او بجاني هم ز جان
لاجرم
در
ما ز دانش مايه صد چندان بماند
زلف شيطانيش گر دل برد گو بر باک نيست
منت ايزد را که جان
در
مدحت سلطان بماند
از فصيحان و ظريفان پاک شد روي زمين
در
جهان مشتي بخيل کور و کر و لال ماند
رفت سيد از جهان و چند مشکل کرد حل
بوحنيفه رفت و زو
در
گرد عالم قال ماند
نيست گويي
در
جهان جز فيلي از اصحاب فيل
شد نجاشي وز فسونش چند گون اشکال ماند
خاک شد کسري و از هر دل برون شد مهر او
در
مداين از بناي قصر او اطلال ماند
يک گره را خانه ها
در
غيبت و وزر و بزه
يک گره را گنجها بر طاعت و اهمال ماند
در
سماع و پند اندر دين آيات حق
چشم عبرت کور و گوش زيرکي کر کرده اند
کار و جاه سروران شرع
در
پاي اوفتاد
زان که اهل فسق از هر گوشه سر بر کرده اند
گاه و صافي براي وقف و ادرار عمل
با عمر
در
عدل ظالم را برابر کرده اند
از نفاق اصحاب دارالضرب
در
تقليب نقد
مومنان زفت را بي زور و بي زر کرده اند
غازيان نابوده
در
غز و غزاي روم و هند
لاف خود افزون ز پور زال و نوذر کرده اند
کودکان خرد را
در
پيش مستان مي دهند
مر مخنث را امين خوان و دختر کرده اند
زرد و سرخي باز
در
کردند خوشرويان باغ
تا دگر ره بر سر آن لاف رعنايي شدند
گاو آبي
در
جزيره سنبل و سوسن چرد
لاجرم هر جا که خفت از خاک او عنبر برند
يک پرستار و يکي عالم که
در
دوزخ برند
همچنان باشد که از جاهل دوصد کشور برند
از تعجب هر زمان گويد بنفشه کي عجب
هر که زلف يار دارد چنگ چون
در
ما زند
عاشقي بايد کنون کز رنگ گل گويد سخن
کي شود
در
دل چو لاف از رنگ نابينا زند
در
ده آن حمرا که رنگش همچو آه عاشقان
آتش اندر سعد و نحس گنبد خضرا زند
در
حجاب کبر يا چون باريا جولان کند
تکيه کي بر مسند «لا خوف » و «لا بشري » زند
اندر مصاف مردي و
در
شرط شرع و دين
چون خنثي و مخنث نه مرد و نه زنند
اي رفيقان دوش ما را
در
سرايي سور بود
رفتم آنجا گر چه راهي صعب و شب ديجور بود
اي بسا مذکور عالم کو بدو
در
ننگريست
اي بسا درويش دل ريشا که او مذکور بود
صد هزاران همچو موسي خيره بود اندر رهش
زان که هر سنگي
در
آن ره بر مثال طور بود
مر مرا ره داد دربان ديگران را منع کرد
زان که نام من رهي
در
عاشقي مشهور بود
چون
در
آن شب شخص روحم نزد آن حضرت رسيد
صورت هستي نديدم نقش من مقهور بود
هر که
در
ميدان مردي پيش او يکدم زند
رخش او گوساله گردد گر همه رستم بود
در
شبي کو عذر «اخطانا» همي خواهد ز حق
جبرئيل آنجا چو طفل ابکم و الکن بود
در
جهان دردي طلب کان عشق سوز جان بود
پس به جان و دل بخر گر عاقلي ارزان بود
حور و غلمان
در
ارم او را نمايند بگذرد
ديده از غيرت ببوسد دوست را جويان بود
چنگ
در
فرمان او زن عمر خود را زنده دار
گر نه فردا روزگارت را به غم تاوان بود
هر کرا دل بود از شست لقا راست چو تير
خواب
در
ديده او جز سر پيکان نشود
تا تو خوشدل نشوي
در
پي دلبر نرسي
تا که از جان نبري جفت تو جانان نشود
شربت از دست سنايي خور و ايمن مي باش
زان که گاه طمع او بر
در
خصمان نشود
سخت پي سست بود
در
طلب کوي تو آنک
مرد را باديه بر ياد تو بستان نشود
کيسه ها دوخته بر درگهت از روي اميد
زان که بي لطف تو کس
در
خور غفران نشود
آن منبه که ز تنبيه وي اندر همه عمر
هيچ دل
در
ره دين معدن عصيان نشود
ديو گريان نشود تا به سخن بر کرسي
آن لب پر شکر و
در
تو خندان نشود
نيست عالم چو تو
در
هيچ نواحي و کسي
صدق اين قول چه داند که خراسان نشود
هر که را رنگيست همچو نيل
در
آب افکنيد
هر که را بوييست همچون عود بر آذر نهيد
نفس را چون بر جگر آبيست آتش
در
زنيد
عقل را چون بر کله پشميست بندش بر نهيد
ناحفاظيرا چو سگ ار تاختيد از پيش
در
آن گه ي با يار آهو چشم برتر بر نهيد
چون ز روي هستي از من
در
من ايماني نماند
گر مسلمانيد يک ره نام من کافر نهيد
گر مخالف خواهي اي مهدي
در
آ از آسمان
ور موافق خواهي اي دجال يک ره سر برآر
باش تا بر باد بيني خان راي و راي خان
باش تا
در
خاک بيني شر شور و شور شار
گلبني کاکنون ترا هيزم نمود از جور دي
باش تا
در
جلوه ش آرد دست انصاف بهار
حرص و شهوت
در
تو بيدارند خوش خوش تو مخسب
چون پلنگي بر يمين داري و موشي بر يسار
مال دادي ليک رويست و ريا اندر بنه
کشت کردي ليک خوکست و ملخ
در
کشت زار
خشم و شهوت مار و طاووسند
در
ترکيب تو
نفس را آن پايمرد و ديو را اين دست يار
حق همي گويد بده تا ده مکافاتت دهم
آن به حق ندهي و پس آسان بپاشي
در
شيار
صفحه قبل
1
...
2909
2910
2911
2912
2913
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن