167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • گر قماري کرد جان با او بجاني هم ز جان
    لاجرم در ما ز دانش مايه صد چندان بماند
  • زلف شيطانيش گر دل برد گو بر باک نيست
    منت ايزد را که جان در مدحت سلطان بماند
  • از فصيحان و ظريفان پاک شد روي زمين
    در جهان مشتي بخيل کور و کر و لال ماند
  • رفت سيد از جهان و چند مشکل کرد حل
    بوحنيفه رفت و زو در گرد عالم قال ماند
  • نيست گويي در جهان جز فيلي از اصحاب فيل
    شد نجاشي وز فسونش چند گون اشکال ماند
  • خاک شد کسري و از هر دل برون شد مهر او
    در مداين از بناي قصر او اطلال ماند
  • يک گره را خانه ها در غيبت و وزر و بزه
    يک گره را گنجها بر طاعت و اهمال ماند
  • در سماع و پند اندر دين آيات حق
    چشم عبرت کور و گوش زيرکي کر کرده اند
  • کار و جاه سروران شرع در پاي اوفتاد
    زان که اهل فسق از هر گوشه سر بر کرده اند
  • گاه و صافي براي وقف و ادرار عمل
    با عمر در عدل ظالم را برابر کرده اند
  • از نفاق اصحاب دارالضرب در تقليب نقد
    مومنان زفت را بي زور و بي زر کرده اند
  • غازيان نابوده در غز و غزاي روم و هند
    لاف خود افزون ز پور زال و نوذر کرده اند
  • کودکان خرد را در پيش مستان مي دهند
    مر مخنث را امين خوان و دختر کرده اند
  • زرد و سرخي باز در کردند خوشرويان باغ
    تا دگر ره بر سر آن لاف رعنايي شدند
  • گاو آبي در جزيره سنبل و سوسن چرد
    لاجرم هر جا که خفت از خاک او عنبر برند
  • يک پرستار و يکي عالم که در دوزخ برند
    همچنان باشد که از جاهل دوصد کشور برند
  • از تعجب هر زمان گويد بنفشه کي عجب
    هر که زلف يار دارد چنگ چون در ما زند
  • عاشقي بايد کنون کز رنگ گل گويد سخن
    کي شود در دل چو لاف از رنگ نابينا زند
  • در ده آن حمرا که رنگش همچو آه عاشقان
    آتش اندر سعد و نحس گنبد خضرا زند
  • در حجاب کبر يا چون باريا جولان کند
    تکيه کي بر مسند «لا خوف » و «لا بشري » زند
  • اندر مصاف مردي و در شرط شرع و دين
    چون خنثي و مخنث نه مرد و نه زنند
  • اي رفيقان دوش ما را در سرايي سور بود
    رفتم آنجا گر چه راهي صعب و شب ديجور بود
  • اي بسا مذکور عالم کو بدو در ننگريست
    اي بسا درويش دل ريشا که او مذکور بود
  • صد هزاران همچو موسي خيره بود اندر رهش
    زان که هر سنگي در آن ره بر مثال طور بود
  • مر مرا ره داد دربان ديگران را منع کرد
    زان که نام من رهي در عاشقي مشهور بود
  • چون در آن شب شخص روحم نزد آن حضرت رسيد
    صورت هستي نديدم نقش من مقهور بود
  • هر که در ميدان مردي پيش او يکدم زند
    رخش او گوساله گردد گر همه رستم بود
  • در شبي کو عذر «اخطانا» همي خواهد ز حق
    جبرئيل آنجا چو طفل ابکم و الکن بود
  • در جهان دردي طلب کان عشق سوز جان بود
    پس به جان و دل بخر گر عاقلي ارزان بود
  • حور و غلمان در ارم او را نمايند بگذرد
    ديده از غيرت ببوسد دوست را جويان بود
  • چنگ در فرمان او زن عمر خود را زنده دار
    گر نه فردا روزگارت را به غم تاوان بود
  • هر کرا دل بود از شست لقا راست چو تير
    خواب در ديده او جز سر پيکان نشود
  • تا تو خوشدل نشوي در پي دلبر نرسي
    تا که از جان نبري جفت تو جانان نشود
  • شربت از دست سنايي خور و ايمن مي باش
    زان که گاه طمع او بر در خصمان نشود
  • سخت پي سست بود در طلب کوي تو آنک
    مرد را باديه بر ياد تو بستان نشود
  • کيسه ها دوخته بر درگهت از روي اميد
    زان که بي لطف تو کس در خور غفران نشود
  • آن منبه که ز تنبيه وي اندر همه عمر
    هيچ دل در ره دين معدن عصيان نشود
  • ديو گريان نشود تا به سخن بر کرسي
    آن لب پر شکر و در تو خندان نشود
  • نيست عالم چو تو در هيچ نواحي و کسي
    صدق اين قول چه داند که خراسان نشود
  • هر که را رنگيست همچو نيل در آب افکنيد
    هر که را بوييست همچون عود بر آذر نهيد
  • نفس را چون بر جگر آبيست آتش در زنيد
    عقل را چون بر کله پشميست بندش بر نهيد
  • ناحفاظيرا چو سگ ار تاختيد از پيش در
    آن گه ي با يار آهو چشم برتر بر نهيد
  • چون ز روي هستي از من در من ايماني نماند
    گر مسلمانيد يک ره نام من کافر نهيد
  • گر مخالف خواهي اي مهدي در آ از آسمان
    ور موافق خواهي اي دجال يک ره سر برآر
  • باش تا بر باد بيني خان راي و راي خان
    باش تا در خاک بيني شر شور و شور شار
  • گلبني کاکنون ترا هيزم نمود از جور دي
    باش تا در جلوه ش آرد دست انصاف بهار
  • حرص و شهوت در تو بيدارند خوش خوش تو مخسب
    چون پلنگي بر يمين داري و موشي بر يسار
  • مال دادي ليک رويست و ريا اندر بنه
    کشت کردي ليک خوکست و ملخ در کشت زار
  • خشم و شهوت مار و طاووسند در ترکيب تو
    نفس را آن پايمرد و ديو را اين دست يار
  • حق همي گويد بده تا ده مکافاتت دهم
    آن به حق ندهي و پس آسان بپاشي در شيار