نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
فلک
در
شگفت از تو گر چند او
بر از آتش و آب و خاک و هواست
تو شرعي و او دين و
در
راه حق
نه آن زين نه اين زان زماني جداست
خه خه اي شاهي که از بس بخشش و بخشايشت
خرس
در
داهي و گرگ اندر شباني آمدست
از
در
دولت سبک بر بام هفتم رو که چرخ
با چنين نه پايه بهر نردباني آمدست
منت خداي را که مر اين هر دو وصف را
جر
در
مزاج پيشرو دين قرار نيست
در
بر و بحر نيست يکي صنعت از سخا
کاندر بنان و طبعش از آن صدهزار نيست
با سيرتش
در
آتش و آب و هوا و خاک
قدر بلند و صفوت و لطف و وقار نيست
جز
در
چمن ولي تو چون گل پياده کيست
جز بر اجل حسود تو چون جان سوار نيست
نزديک علم و راي تو مه نورمند نيست
در
پيش حلم و سنگ تو که بردبار نيست
مانده اندر پرده هاي تر و ناخوش چون پياز
هر که او گرم مجرد
در
رهش چون سير نيست
گهر ايمان جسته ست ز ارکان سپهر
در
دو کونش به مثل جز دل پاکان کان نيست
کاين طريقست که
در
وي چو شوي توشه ترا
جز فنا بودن اگر بوذري و سلمان نيست
آن شاخ عطا بخش که
در
باغ شريعت
با نفع تراز وي به گه جود بري نيست
از روزه و از گريه چو يک کام و دو چشمش
در
باديه تقوا خشکي و تري نيست
در
آب فنا غرق شد از زورق کينه
آن دل که درو ز آتش مهرت شرري نيست
در
عين بهشتي تو هم اينجا و هم آنجا
کاندر دل تو از حسد کس مقري نيست
داري خرد و علم و سخا ليک بر عقل
در
طبعت از اين بي حسدي به هنري نيست
خورشيد جهان کي شود از علم کسي کو
در
شب چو مه او را بر خواندن سهري نيست
در
شاخ ثناي تو چو زد چنگ سخا کن
کز شاخ ثنا به ز سخاوت ثمري نيست
گر تو خواهي نفس خود را مستمند خود کني
در
کند عشق «بسم الله » کمين بايد نهاد
جاي گر حور و حريرت بايد اندر تار شب
از دو چشم خويشتن
در
ثمين بايد نهاد
گر تو خواهي ظاهر و باطنت گردد همچو تير
در
سحرگه ديده را بر روي طين بايد نهاد
کسي کاندر صف گبران به بتخانه کمر بندد
برابر کي بود با آن که دل
در
خير و شر بندد
کسي کو را عيان بايد خبر پيش مجال آيد
چو خلوت با عيان سازد کجا دل
در
خبر بندد
غلام خاطر اويم، که او همت قوي دارد
که دارد هر دو عالم را و دل
در
يک نظر بندد
دو
در
دارد حيات و مرگ کاندر اول و آخر
يکي قفل از قضا دارد، يکي بند از قدر دارد
هر آن عالم که
در
دنيا به اين معني بينديشد
جهان را پر خطر بيند روان را پر خطر دارد
کمر گيرد اجل آنرا که
در
شاهي و جباري
زحل، مهر نگين دارد قمر طرف کمر دارد
نگيرم هيچ چيز ار
در
آن کفه نشينم من
چون من از هيچ کم باشم گران کفه از آن دارد
سبکتر کفه ذاتي گران تر کفه جاني
وگر با خود
در
آن کفه زمين و آسمان دارد
خرد را آفريند او کجا اندر خرد گنجد
بنان
در
خط نگنجد ار چه خط نقش از بنان دارد
برآمد از بحار قدس ميغ نور بر جانها
همه تشنه دلانرا او به خود
در
شادمان دارد
معاني را اسامي نه اسامي را معاني نه
وگر نه گفته گفتني آنچه
در
پرده نهان دارد
همه دردم از آن آيد که حالم گفت نتوانم
مرا تنگي سخن
در
گفت سست و ناتوان دارد
هم اکنون بيني آن مرد خس نادان ناکس را
برد از اين معانيها که
در
بسته ميان دارد
سخن با خود همي گويم که خود کس نيست
در
عالم
مرا باري خود اندر خود خرد بازارگان دارد
شد ناطقه بر نطق طرب گوي چو
در
باغ
از ناميه هر شاخ و گيا راي نما کرد
آن خواجه که از آز رهي گشت هر آنکو
راه
در
او را زره جهل رها کرد
در
فتنه فتد عالمي ار گردد ظاهر
آن کار که او نز پي ايزد به خلا کرد
مرد آن بود که
در
ره پاکي چو عاشقان
خط بر سر صواب و قلم بر خطا کشد
با چشم شوخ او خوش از آنيم کو به عشق
سرمه همه ز خاک
در
پادشا کشد
ندارد ملک جم
در
چشم عاشق وزن چون دارد
که دست عاشق از کهنه سفالي جام جم سازد
عروس عشق بي کس نيست با هر ناکس از کوري
کبود ري
در
کند خود را به عشقش متهم سازد
هم
در
دم اول که ترا ديدم گفتم
کين چون دم آخر به هنر بي بدل آمد
در
افسر تو نيست سخن ليک چه سودست
کز اصل مرا خود سر بي مغز کل آمد
باش تا سلطنت و کبر تو مشتي دون را
از
در
دين به هوس خانه شيطان آرند
اي بسا بيخ که
در
چين و ختن کنده شود
تا چو تو مهر گياهي به خراسان آرند
کافران گمره از آنند که
در
زلف تواند
يک ره آن زلف ببر تا همه ايمان آرند
عقل کل
در
نقش روي دلبرم حيران بماند
جان ز جاني توبه کرد آنک بر جانان بماند
عقل و جان
در
خدمت آن بارگه رفتند ليک
عقل کارافزاي رفت و جان جان افشان بماند
صفحه قبل
1
...
2908
2909
2910
2911
2912
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن