167906 مورد در 0.10 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در پله چشمي که به عبرت نبرد راه
    گر دولت بيدار بود، خواب گران است
  • از دل نبرد شوق وطن عزت غربت
    در صلب گهر آب همان قطره زنان است
  • در قافله ريگ روان پيش و پسي نيست
    پس مانده اين مرحله از پيشروان است
  • حيرت زدگان را نبود بهره اي از وصل
    در دامن گل ديده شبنم نگران است
  • در بال و پر عزم، مرا کوتهيي نيست
    سنگ ره من کاهلي همسفران است
  • صائب دم گرمي که برآرد ز جهان دود
    در حلقه ما سوختگان باد خزان است
  • پوشيدن چشم از دو جهان سود نبخشد
    مادام که دل در بر سالک نگران است
  • پيداست چو ابر تنک جلوه خورشيد
    در پرده چشمي که خيال تو نهان است
  • چون سيل، طلبکار ترا سنگ ملامت
    در قطع بيابان طلب، سنگ فسان است
  • در مشرب من خلوت اگر خلوت گورست
    بسيار به از صحبت ابناي زمان است
  • صائب مکن انديشه جان در سفر عشق
    کاين مرحله را ريگ روان خرده جان است
  • در چشم تر من ز خيال خط سبزت
    هر گوشه پريزاد دگر بال فشان است
  • افلاک ز نقش قدم اوست نگارين
    آن سرو که در مجلس ما دست فشان است
  • ابري است که در باغ بهشت است خرامان
    چشمي که به رخسار نکويان نگران است
  • بي خون جگر، آبي اگر هست درين دور
    در سينه سنگ و گره بدگهران است
  • اين عقل که هنگامه گفتار فرو چيد
    موري است که در دست سليمان جنون است
  • در جبهه من شعله فطرت بتوان ديد
    چون تيغ عيان جوهرم از چين جبين است
  • در خانه آيينه چه حاجت به چراغ است؟
    بر سينه من داغ نهادن نمکين است
  • آن خانه برانداز که در خانه زين است
    معمار تمناي من خاک نشين است
  • بسيار شود مرکز سرگشتگي خلق
    خالي که در آن کنج دهن گوشه نشين است
  • بي مرگ نخوابد قدم سعي حريصان
    آسايش اين طايفه در زير زمين است
  • دارد سر ويراني من پشته سواري
    کز شوخي او زلزله در خانه زين است
  • سيلاب خرامي که فکنده است ز رفتار
    در کوه گران رعشه سيماب همين است
  • ماهي که نموده است ز رخسار شفق رنگ
    خون در دل خورشيد جهانتاب همين است
  • آن فتنه ايام که در پرده شبها
    آورده شبيخون به سر خواب همين است