167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • در شريعت ذوق دين يابي نه اندر عقل از آنک
    قشر عالم عقل دارد مغز روح انبيا
  • در خداي آباد يابي امر و نهي دين و کفر
    و احمد مرسل خداي آباد را بس پادشا
  • ناشتا نزديک او شو زان که خود نبود طبيب
    مفتي ذوق و دليل نبض جز در ناشتا
  • چنگ در فتراک او زن تا بحق يابي رهي
    سنگ بر قنديل خود زن تا ز خود گردي رها
  • عشق را بيني علم بر کرده اندر کوي صدق
    عقل را بيني قلم بشکسته در صدر رضا
  • با وفاداران دين چندان بپر در راه او
    تا نه بال خوف ماند با تو نه پر رجا
  • تو چه ديدستي هنوز از طول و عرض ملک او
    کآنکه در سدره ست هم آن را نداند منتها
  • بخشش خود را به شکر کس نيالايد که هست
    در ره آزاد مردان شکر جزوي از جزا
  • پارسا خواندستم اندر شعر و من بر صدر او
    هر که در فردوس باشد چون نباشد پارسا
  • ريش تو داند که گوز بينمک مان در مزه
    کم نيابد آخر از تيز نمک سود شما
  • ده خدا در خشم شد با غور گفتا: هم کنون
    راست گردانم به يک باهو من اين پشت دوتا
  • مالشي بايست ما را زان که به ربط را همي
    گوشمالي شرط باشد تا درآيد در نوا
  • از تو آن آيد ز ما اين زان که در شرط قمار
    پختگان را صرف بهتر خام دستان را دغا
  • شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامي
    همه درياي هستي را بدان حرف نهنگ آسا
  • چو لا از حد انساني فکندت در ره حيرت
    پس از نور الوهيت به الله آي ز الا
  • تو در کشتي فکن خود را مپاي از بهر تسبيحي
    که خود روح القدس گويد که بسم الله مجريها
  • جهان هزمان همي گويد که دل در ما نبندي به
    تو خود مي پند ننيوشي ازين گوياي ناگويا
  • چو علمت هست خدمت کن چو دانايان که زشت آيد
    گرفته چينيان احرام و مکي خفته در بطحا
  • ترا تيغي به کف دادند تا غزوي کني با خود
    تو چون از وي سپر سازي نماني زنده در هيجا
  • قدم در راه مردي نه که راه و گاه و جاهش را
    نباشد تا ابد مقطع نبودست از ازل مبدا
  • که يارب مر سنايي را سنايي ده تو در حکمت
    چنان کز وي به رشک افتد روان بوعلي سينا
  • ظفر ظفر تو نيز مکن در عناي مرگ
    بر قهر و رجم نفس ز ديو رجيم ما
  • اي چو آب اندر لطافت اي چو خاک اندر درنگ
    وي چو آتش در بلندي و چو باد اندر صفا
  • گر چه ناهموار بود از پيشکاران کار حکم
    پيش از اين ليکن ز فر عدل تو در وقت ما
  • عقل چون در يافتن شد اين همه گرد آمدند
    نزد او از بهر عز سرمد و کسب بقا
  • حرفها ديدم که خود را يک به يک بر مي زند
    پيش من زاري کنان زانسان که پيران در دعا
  • و آن دگر گفتي مرا کن قافيت در مدح او
    تا بدرم همچو اقبالش مخالف را قفا
  • ز برق و باد به بيني بر آسمان و زمين
    حسام وار شدست وز ره در آتش و آب
  • به صدر دولت بايسته اي واندر خور
    چنانکه هست و ببايست و در خور آتش و آب
  • معاقبست حسودت به دو مکان به دو چيز
    به سان فرعون در مصر و محشر آتش و آب
  • به زير فکرت و کلک تو خاست بر در نظم
    ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب
  • به سان صرصر ليکن به گاه تابش و خوي
    که ديد ساخته در طبع صرصر آتش و آب
  • تو روي شادي افروز و آب غم بر از آن
    هني و روشن در جام و ساغر آتش و آب
  • در آب و آتش بي حد چرا شوم غرقه
    چو هست باد و هوا را مقدر آتش و آب
  • ز خون ببست دل و چشم پس چو آهن و خاک
    چراست در دل و چشمم مجاور آتش و آب
  • بريد فکرت کلک تو خواست بر در نظم
    ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب
  • وليک از آتش و آبست ديده و دل من
    چو در ثناي تو کردم مکرر آتش و آب
  • عدل از در او گويان با ظلم که: لا تامن
    جود از کف او گويان با بخل که:لا تقرب
  • فردوس اعلا روي تو حکم تجلي کوي تو
    اي در خم گيسوي تو جانها همه جانان طلب
  • نازان ز قربت جد و عم، خرم به ديدارت حشم
    بنماي هان اي محتشم قرب دو عالم در دو لب
  • ابر و جبهت او راست چو شمس اندر قوس
    کله و طلعت او راست چو مه در عقرب
  • گه گه آيد بر من طنز کنان آن رعنا
    همچو خورشيد که با سايه در آيد به طرب
  • اي فلک قدر يقين دان که بر مدحت تو
    نيست در شاعري من نه ريا و نه ريب
  • شير طبعم نکند همچو دگر گرسنگان
    بر در خانه و بر خوان چو سگ و گربه شغب
  • محکم عنان در چنگ من سوي نگار آهنگ من
    بسپرده ره شبرنگ من گاهي سريع و گه خبب
  • در منزل «سلما» و «مي » گشتم همي ناخورده مي
    تن همچو اندر آب ني دل همچو بر آتش قصب
  • آمد به گوشم هر زمان آواز خضر از هر مکان
    کايزد تعالي را بخوان در قعر قاع مرتهب
  • خسته دل من در حزن گفتي مر الاتعجلن
    چون گفتمي با ديده من «انا صببنا الماء صب »
  • و آنجاي که بخشايش ما دم زد اگر تو
    در عمر گنه بيني آن گه گنه ماست
  • حقا که نه بر زندگي و دولت و دينست
    هر عزم که در رغم سفيهان تبه ماست