167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان سنايي

  • کي بدين کفر و بدين ايمان من تن در دهد
    هر کرا باشد چنان زلف و چنان رخساره اي
  • چو فسون دانم کردن چه حيل دانم ساخت
    تا بدانم که تو در دام که آويخته اي
  • در وصل تو با خوي تو از روي خرد نيست
    جان را ز خم زلف تو اميد رهايي
  • نازي در سر که چه يعني من نيکوم
    تا تو بدين سيرتي نه تو و نه نيکويي
  • چرا گويي سنايي اين گر او را خود شکارستي
    ز دست سينه کبک دري او را در آرستي
  • يار اگر در کار من بيمار ازين به داشتي
    کار اين دلخسته را بسيار ازين به داشتي
  • کار من مشکل شد ارني دوست در دل بردنم
    نرگس بيکار را بر کار ازين به داشتي
  • شد دلم مغرور آن گفتار جان افزاي تو
    آه اگر در عشق من گفتار ازين به داشتي
  • با سنايي عهد و پيمان داشتي در دل مقيم
    گر سنايي مرد بودي کار ازين به داشتي
  • کشيدي در ميان کار خلقي را به طراري
    پس آنگه از ميان خود را به چالاکي بدر بردي
  • کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم
    ز مي بايد که در دستم نهي هر ساعتي جامي
  • پس چو ميدان فلک را نيست خورشيدي چو تو
    چون فلک هر روز گرد خاک در گردم همي
  • گر هنوز از دولبش جويم غذا نشگفت از آنک
    در هواي عشقش اکنون کفچه بر گردم همي
  • روي زرد من ز عکس روي چون خورشيد اوست
    زان چو سايه گرد آن ديوار و در گردم همي
  • صدهزاران جان متواري در آري زير زلف
    چون به دو کوکب کمند حلقه ها را خم زني
  • در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق
    غمزه بر هم زن يکي تا خلق را بر هم زني
  • ز بهر چشم تو نرگس همي پويم به هر مجلس
    نديدم در غمت مونس بجز باد سحرگاهي
  • آهم شکست در بر ز آن دم که ديد چشمم
    آن حسن بي تباهي و آن لطف بي تناهي
  • ز آن آه بر نيارد زيرا که هست پنهان
    آه از درون جانش تو در ميان آهي
  • جامه غم بدرم من ز طرب چون تو مرا
    حب در بسته ميان جام غم انجام دهي
  • چه خوش بود آن وقتي کز سوز دل از شوقت
    در راه تو مي کاريم از ديده گلستانها
  • چون به شاهين قضا انصاف سنجي گاه حکم
    جبرئيل از سد ره گويد با ملايک در ملا
  • دانش عبدالودودي بايد اندر طبع و لفظ
    تا بود مر مرد را، در صدر دين، زيب و بها
  • صد علي در کوي ما بيش ست با زيب و جمال
    ليک يک تن را نخواند هيچ عاقل مرتضا
  • تا بيابد حاجي و غازي همي اندر دو اصل
    در مناسک حکم حج وندر سير حکم غزا
  • آن ابر درر بار ز دريا که برآيد
    پر کرده ز در و درم و دانه دهان را
  • چون کله بر سر نشين دزدان افسر جوي را
    چون خرد در جان نشان رندان لشکرگاه را
  • کفر و ايمان را هم اندر تيرگي هم در صفا
    نيست دارالملک جز رخسار و زلف مصطفا
  • نسخه جبر و قدر در شکل روي و موي اوست
    اين ز «والليل » ت شود معلوم آن از «والضحا»
  • در دو عالم مر ترا بايد همي بودن پزشک
    ليکن آنجا به که آنجا، به بدست آيد دوا
  • ديو از ديوي فرو ريزد همي در عهد تو
    آدمي را خاصه با عشق تو کي ماند جفا
  • از زبان خود ثنايي گوي ما را در عرب
    تا زبان ما ترا اندر عجم گويد ثنا
  • با بقاي عدل او نشگفت اگر در زير چرخ
    شخص حيوان همچو نوع و جنس نپذيرد فنا
  • باز رستند از بيان واضحش در امر و حکم
    جبري از تعطيل شرع و عدي از نفي قضا
  • اين کمر ز «اياک نعبد» بست در فرمان شرع
    وان دگر تاجي نهاد از «يفعل الله مايشا»
  • مفتي شرقت نه زان خواند همي سلطان که هست
    جز تو در مغرب ديگر مفتي و دگر مقتدا
  • روز و شب در عالم اسلام، علم و حلم تست
    آن يکي از آل عباس اين دگر ز آل عبا
  • ني ز قصد حاسدانت در بدايت شهر تو
    بر تو چونان بود چون بر آل ياسين کربلا
  • ني تو در زندان چاه حاسدان بودي ببند
    هم نشين ذل و غريبي هم عنان رنج و عنا
  • آن چنان گشتي که بد گويت کنون بي روي تو
    نه همي در دل بهي بيند نه اندر جان بها
  • گوي همت باختي با خلق در ميدان عقل
    باز پس ماندند و بردي و برين دارم گوا
  • چون زر و طاعت عزيزي در دو عالم زان که تو
    با قناعت همنشيني با فراغت آشنا
  • نظم عشق آميز عارف را ز راه لطف و بر
    برگذر از عيبهاش و در گذر از وي خطا
  • خرمي چون باشد اندر کوي دين کز بهر حق
    خون روان گشتست از حلق حسين در کربلا
  • از براي يک بلي کاندر ازل گفتست جان
    تا ابد اندر دهد مرد بلي تن در بلا
  • آب چاهي بايد اندر پيش کز يک قطره اش
    جان چندين جانور حاصل شود در يک ندا
  • وانگهي چون بيند اندر آبدان خورشيد را
    دل در و بندد به درد و جان ازو گردد جدا
  • آتش نفس ار نميرد آب طوفان در رسد
    باد کبر ار کم نگردد خاک بر فرق کيا
  • مرگ در خاک آرد آري مرد را ليکن ازو
    چون برآيد با خود آرد ساخته برگ بقا
  • عمر در کار غم دين کرد خواهم تا مگر
    چون نمانم بنده اي گويد، سنايي شد فنا