نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سنايي
چون
در
کنار آرم ترا از دست نگذارم ترا
چون جان و دل دارم ترا اين آرزويم نيست بس
اي سنايي دل بدادي
در
پي دلدار باش
دامن او گير و از هر دو جهان بيزار باش
کار پروانه ست گرد شمع خود را سوختن
تو نه آخر کمتر از پروانه اي
در
کار باش
دين و دنيا جمله اندر باز و خود مفلس نشين
در
صف ناراستان خود جمله مفلس وار باش
چون همي داني که باشد شخص هستي خصم خويش
پس به تيغ نيستي با خلق
در
پيکار باش
اي سنايي جان ده و
در
بند کام دل مباش
راه رو چون زندگان چون مرده بر منزل مباش
در
نهاد تست با تو دشمن معشوق تو
مانع او گر نه اي باري بدو مايل مباش
در
جهان ما را کنون شش چيز بايد تا بود
زخم ما بر کعبتين خرمي امروز شش
که تا هر گوهري بيني که عکسش
در
شب تاري
فرو ريزد چو مهر و ماه بر ياقوت گويانش
تا زنده شود مجلس ما از رخ و زلفت
در
مجلس ما مشک و گل آر اي پسر خوش
گهي از دست تو گيريم چون آتش مي صافي
گهي
در
وصف تو خوانيم شعر آبداري خوش
هم به جان تو که بر ياد لب نوشينت
هر چه
در
عالم زهرست توان کردن نوش
گريزد
در
عدم هر روز و هم شب
ز شرم روي و مويت چون دي و دوش
او بلبله بر دست و خرد سلسله
در
پاي
او غاليه بر گوش و رهي غاشيه بر دوش
در
سراي دوستي آن به که فرشي افگنم
خشت او باشد ز جان و خون او باشد ملاط
احتياط و حزم کردم
در
بلا و درد عشق
تيغ تقدير آمد و شد پاک حزم و احتياط
در
جهان برهان خوبي شد بت دلدار من
تا شد او برهان خوبي من شدم برهان عشق
تا دل کم عشق تو
در
بست به شادي
بستيم به جان بر غم عشقت کمر دل
زان که گل بنده آن روي خوش خرم تست
در
هواي رخ تو دست من و دامن گل
چون به ظاهر بنگري
در
کار من گويي مگر
با سلامت هم نشينم وز ملامت رسته ام
اين سلامت را که من دارم ملامت
در
قفاست
تا نه پنداري که از دام ملامت جسته ام
زان همي کمتر کنم
در
عشق فرياد و خروش
کاتش دل را به آب ديدگان بنشانده ام
مده پندم که
در
طالع مرا عشقست و قلاشي
کجا سودم کند پندت بدين طالع که من زادم
ز رنج و زحمت عالم به جام مي
در
آويزم
که جام مي تواند برد يک دم عالم از يادم
بار خدمت را به کشتي سعادت
در
کشيم
پس خروشي بر کشيم و کشتي اندر يم زنيم
خيز تا
در
صف عقل و عافيت جولان کنيم
نفس کلي را بدل بر نقش شادروان کنيم
در
دل ار خيل خيال از سحر دستان آورد
از درخت صدق بر روي صد عصا ثعبان کنيم
عشق او
در
قلب ما چون هست سلطاني بزرگ
نقش نقد ضرب ايمان نام آن سلطان کنيم
عاشق و معشوق و عشق اين هر سه را
در
يک صفت
گه زليخا گه نبي گه يوسف کنعان کنيم
دست او بر گردن من همچو چنبر بود و من
دست خود
در
گردن او همچو چنبر داشتم
سنايي خوانم آن ساعت که فاني گشتم از سنت
سنايي آنگهي باشم که
در
بند سنن باشم
ز بي خوابي همي خوانم به عمدا اين غزل هردم
«همه شب مردمان
در
خواب و من بيدار چون باشم »
در
راه عشق اي عاشقان خواهي شفا خواهي الم
کاندر طريق عاشقي يک رنگ بيني بيش و کم
روزي بيايد
در
ميان تا عشق را بندي ميان
عيسي ببايد ترجمان تا زنده گرداند به دم
مسکن من
در
بيابان مونس من آهوان
هر کجا من ني زنم از خون دل جيحون کنم
هر شبي گويم که خون خود بريزم
در
فراق
باز گويم اين جهان و آن جهاني چون کنم
ما عجب خواريم
در
چشم تو اي يار عزيز
گويي از روم و خزر نزدت اسير آورده ايم
از براي کشتن ما چند تازي اسب کين
کز جفايت مرده و دل
در
غمت پرورده ايم
هر کسي راه ازين ره به قدم مي سپرد
ما
در
اسپردن اين راه به جان آمده ايم
ما کلاه خواجگي اکنون ز سر بنهاده ايم
تا که
در
بند کله دوزي اسير افتاده ايم
او کلاه عاشقان اکنون همي دوزد چو شمع
ما از آن چون شمع
در
پيشش به جان استاده ايم
ما ز خصمانش کي انديشيم کاندر راه او
خوان جان بنهاده و بانگ صلا
در
داده ايم
تا سنايي وار دربستيم دل
در
مهر او
ما دو چشم اندر سنايي جز به کين نگشاده ايم
نفس ما خصمي عظيم اندر نهاد راه ماست
غزو اکبر باشد ار
در
روي او خنجر کشيم
پاي ما
در
دام عشق خوبرويان بسته شد
زين قبل درد و بلاي عاشقي بر سر کشيم
قصر قيصروان کسري گر نباشد گو مباش
ما به مردي حلقه
در
گوش دو صد قيصر کشيم
ما چو وامق او چو عذرا ما چو رامين او چو ويس
رطل زيبد
در
چنين حالي اگر صهبا زنيم
شخص را مي وار هر شب
در
بر ويس افگنيم
بوسه وامق وار هر دم بر لب عذرا زنيم
بر بخفتن گاه صحبت
در
بر ما افگند
لب به بوسه گاه عشرت بر لب او ما زنيم
هر زمان ما را دلي کي باشد و جاني دگر
تا به عشق بي وفايي ديگر آتش
در
زنيم
صفحه قبل
1
...
2904
2905
2906
2907
2908
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن