167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان صائب

  • در واديي که شوق بود مير کاروان
    گرد پياده را نتواند سواره يافت
  • فيضي که ناخدا دل شب يافت از نجوم
    دل در سواد زلف ازان گوشواره يافت
  • ابرام مي کند به در بسته کار سنگ
    آهن ز روي سخت، شررها ز خاره يافت
  • ره مي برد به آن دهن تنگ، بي سخن
    در آفتاب هر که تواند ستاره يافت
  • در پيش غنچه دهن دلفريب او
    تا پسته لب گشود، دل خود به جا نيافت
  • مشت زري که غنچه ز بلبل دريغ داشت
    در يک نفس تمام به خرج گلاب رفت
  • آورد نبض دولت بيدار را به دست
    در سايه نهال تو هر کس به خواب رفت
  • در بسته شد ز گرد کسادي دکان عيش
    تا پسته ترا لب خندان به گرد رفت
  • ناسور شد جراحت منقار بلبلان
    از بس که خون ناله ازو در بهار رفت
  • قسمت چو نيست، فايده برگ عيش چيست؟
    نرگس پياله داشت به کف، در خمار رفت
  • رو باز پس ز شور قيامت نمي کند
    هوشي که در رکاب نسيم بهار رفت
  • روشن بود که چيست سرانجام ناقصان
    در عالمي که بدر ازو چون هلال رفت
  • در محفل وجود مرا زندگي چو شمع
    گاهي به اشک صائب و گاهي به آه رفت
  • از سيم و زر به هر چه فشانديم آستين
    در وقت احتياج، همان دست ما گرفت
  • خون اميدوار مرا پايمال کرد
    مشاطه اي که دست ترا در حنا گرفت
  • فرش است در سراي فقيران حضور دل
    نتوان شکستگي ز ني بوريا گرفت
  • خون اميدوار مرا پايمال ساخت
    سنگين دلي که دست ترا در حنا گرفت
  • بر هر چه بي نيازي ما آستين فشاند
    در روز بازخواست همان دست ما گرفت
  • روي ترا به لانه حمرا چه نسبت است؟
    نظاره تو شم مرا در گهر گرفت
  • بي پختگي ز عمر حلاوت مدار چشم
    بادام سبز را نتوان در شکر گرفت
  • در کشوري که حکم قناعت بود روان
    از خاک، فيض آب بقا مي توان گرفت
  • در عشق، فيض چاک گريبان غنچه را
    از رخنه هاي دام و قفس مي توان گرفت
  • دست از فروغ باده اگر در حنا بود
    تيغ برهنه را ز عسس مي توان گرفت
  • در نار باغ سينه حلاوت نمانده است
    امروز دست ازوست که سيب ذقن گرفت
  • در سنگلاخ دهر چه پاسخت کرده اي؟
    آيينه روشني ز جلاي وطن گرفت